48

18 5 1
                                        

اسکچ بیون انگشت‌هاش رو مشت کرد. «بهت ربطی نداره سهون. اگه تو همه‌ی این سال‌ها ازش خبردار نشدی یعنی مهم نبوده.» سهون که کنارش نشسته بود مچش رو گرفت. «یعنی تو خیلی خوب مخفیش کردی. اگه شرایط برعکس بود هم همینو می‌گفتی؟» هولدر چانیول وسط حرفشون پرید. «دعوا نکنین. اگه توی سیستم سرچ کنم بهم می‌گه.» هولدرها به تمام اطلاعات اسکچشون دسترسی داشتن.

اسکچ طوری بهش خیره شد که ممکن بود از چشم‌هاش لیزر شلیک بشه. «جرئت نکن.» چان گوشیش رو برداشت و چیزی رو تایپ کرد. «حرص نخور بکی. سیستم همین الان هم اطلاعات رو بهم داده.» بکهیون قلپی از چای لاوندرش نوشید. «بلند بخونش. ما هم حق داریم بدونیم.»

یولی صداش رو صاف کرد. «مشکل بکهیون نوعی از اختلالات روحی و روانی و قابل درمانه. ریشه‌ای‌ترین مشکلش ناتوانی در ترکیب و ترتیب خاطراته که منجر به اضطراب، اینسومنیا، عدم درک و پذیرش محبت فیزیکی و ناتوانی در درک عواطف شخصی و نوعی انزواطلبی افراطی می‌شه.»
چانیول تایپ کرد. «می‌شه ساده و واضح توضیح بدی؟»

ربات توضیح طولانی‌تری نوشت. «وقتی بکهیون دچار حمله بشه نمی‌تونه خاطراتش رو از لحاظ زمانی و احساسی و ترتیبی که اتفاق افتادن به یاد بیاره. مثلا ممکنه یه سه‌شنبه از خواب بیدار بشه ولی توی خاطراتش روز قبل جمعه بوده باشه و همون کارهایی رو انجام بده که روز شنبه انجام داده بوده. یا نتونه تشخیص بده که خاطرات توی ذهنش چه زمانی اتفاق افتادن. این قضیه روی خوابش تاثیر گذاشته. مثلا ممکنه نتونه رویایی که دیده رو از چیزی که تجربه کرده تشخیص بده. یا خاطراتش رو دوباره تجربه کنه که این منجر به شنیدن صدا و دیدن چیزهایی می‌شه که وجود ندارن. همه‌ی این‌ها کمک کردن که نتونه با محبت فیزیکی مثل بغل، بوسه، سکس ارتباط برقرار کنه، از اجتماع فراری باشه یا نتونه احساسات خودش رو به خاطر بهم ریختگی خاطراتش درک کنه.»

یولی چشم‌هاش رو ریز کرد. «حس می‌کنم نفهمیدم.» اسکچ بیون نگاه‌ی به چهره‌های علامت سوال مانند بقیه‌شون انداخت. به خودش گفت «به نظر میاد دیگه نمی‌شه پنهونش کرد...» ادامه داد. «مثلا بعد از حمله درک درستی از خاطرات ندارم و یه تصمیمی بگیرم که در حالت عادی ممکن نیست این شکلی فکر کنم. مثلا تصمیم بگیرم چانیول رو بکشم و بعد از رفع حمله، وقتی خاطراتم سر جای درستشونن، بفهمم که تمایل به کشتن چانیول برای من و خاطرات من نیست بلکه متعلق به مردیه که سیزده سال پیش سعی کرده چانیول رو بکشه و من اصلا چانیول اشتباهی رو هدف گرفتم.»

این بار به نظر بکهیون تنها کسی بود که متوجه حرف‌هاش شده بود. «یعنی قبلا وقت‌هایی که می‌اومدی جای منو پر کنی، خیلی از خاطره‌های منو هم یادت می‌اومده.» اسکچ غر زد. «دست من نیست که چه خاطره‌ای باشه و چه خاطره‌ای نه.» لویی پرسید «پس خونه‌مون برای این سوخت که می‌خواستن منو بکشن؟» حرفی نزد.

Not - [completed]Where stories live. Discover now