*9

40 11 0
                                        

مکالمه‌ش که با چانیول تموم شد پسر سمت دریا فرار کرد. توی ماشینش نشست و مایوش رو از توی کوله‌ش درآورد و پوشید. می‌تونست چانیول رو از پشت شیشه ببینه که هنوز سرجاش ایستاده. یکی از زانوهاش کمی خم بود و وزن بیشتری از بدنش رو تحمل می‌کرد. اگه بکهیونی از لحاظ روحی به اندازه‌ی کافی قوی بود می‌رفت و پنتون‌هاش رو چک می‌کرد.

** پیامی از طرف پنتون بهش رسید. «بکهیونی؟ حالت خوبه؟» تایپ کرد. «اگه بودم که تو درمانگاه نبودم.» **

لباس شناش شامل شلوارک گشاد و بلند آبی رنگ و مایوی تنگ و بدون آستینی می‌شد. حوله‌ش رو روی شونه‌ش انداخت و کیفش رو با خودش برداشت و از ماشین بیرون زد. کیفش رو روی یکی از سنگ‌ها گذاشت و وارد آب شد. سنگریزه‌ها زیر پاش غلت خوردن. چند ثانیه‌ای طول کشید تا به دمای آب عادت کنه.

راه‌ش رو به سمت قسمت‌های عمیق‌تر باز کرد. جریان آبی که از روی شونه‌هاش رد می‌شد قلقلکش می‌داد. هنوز هم گاهی اوقات زیر آب از خودش می‌پرسید چرا اون زمان نتونسته خواهر کوچک‌ترش رو نجات بده. بعضی اوقات خواب اون ظهری رو می‌دید که دختر بچه توی استخر افتاد و بکهیون هفت ساله هم برای نجاتش خودش رو به آب زد. صدای حرکت موج‌ها زیر آب اون رو یاد خنده‌های خواهرش چند لحظه قبل از افتادن توی آب می‌انداخت.

کسی صداش زد. «بکهیونی؟» بک روی سطح اومد و نفسی گرفت. لورا رو دید که روی یکی از سنگ‌ها نشسته و دو تا جام تا نیمه پری به دست داره. تاپ سفیدی به تن داشت که پایینش با دوخت‌های ظریفی چین خورده و شکل گلی رو درست کرده بود. با هر بادی که می‌وزید موهای لخت کنار ترقوه‌هاش می‌لرزیدن. لبحند پهنی روی صورتش داشت. به سمتش شنا کرد. به قسمت‌های کم عمق که رسید ایستاد و قدم‌های آرومی برداشت.

روبه‌روش ایستاد. دختر یکی از جام‌ها رو به طرفش خم کرد و بوسه‌ای روی لب‌هاش گذاشت. «هر جایی هم که باشی می‌تونم توی آب پیدات کنم.» بکهیون ناخوداگاه به اطراف نگاه کرد. نگران بود چانیول بوسه‌شون رو دیده باشه. حالا که سیستم دلیل کافی برای جدایی از لورا بهش داده بود مصنوعی بودن رابطه‌شون بیشتر به چشمش می‌اومد.
لورا دست خیس بکهیون رو گرفت و روی شکمش گذاشت. ‍«می‌تونی حسش کنی؟» آب دهنش رو قورت داد. «داری جدی می‌گی؟» دعا کرد لحنش هیجان زده به نظر برسه. دختر سرش رو تند تند تکون داد. احمق نبود که نفهمه این یه ربطی به ماموریتش داره. برای اولین بار داشت با دید متفاوتی به رابطه‌شون نگاه می‌کرد.

** «چرا قبلا بهش شک نکردم؟ شاید اگه چیزهایی که قبلا چانیول راجع بهش بهم گفته رو چک کنم چیزهای بیشتری بفهمم. خیلی مخالف قرارم باهاش بود. فکر می‌کردم فقط بخاطر گذشته‌مون باهمه ولی شاید حقیقت‌های دیگه‌ای پشتش باشه.» بکهیون آخر شب وقتی پنتونش رو می‌نوشت فکر کرد. حالا که به مقام بالاتری رسیده بود می‌خواست تغییراتی توی گزارش‌هاش ایجاد کنه. اکثر سربازها از دید اول شخص می‌نوشتن. بکهیون هم تا وقتی زندگی قبلیش رو داشت از دید خودش می‌نوشت. ولی الان بعد از پنج سال زیادی به سوم شخص و راوی عادت کرده بود. تصمیم داشت بعضی از چیزهایی که موقع نوشتن گزارش اتفاق می‌افتن رو به صورت ایتالیک تایپ کنه و اطلاعات بیشتری بده. پرستار که وارد اتاقش شد جمله‌ی آخری نوشت و گوشیش رو کنار گذاشت. **

جام رو از دست لورا گرفت. «پس نباید بنوشی براش خوب نیست.»

نوشته شده توسط براش لورل ۲۹ آگوست 20XX ساعت۲۳:۱۳

وقتی چانیول سوار ماشینش شد و رفت بکهیون هنوز توی دریا بود. نزدیک سطح غلتی زیر آب زد. با حس لرزش غیرمنتظره‌ای گردنش رو بالا آورد و پاهاش رو به سمت پایین هل داد. مثل فرود اومدن یه هلیکوپتر پاهاش روی بخش کم عمق‌تری نشست. سرش موج رو شکست. به محض اینکه به هوا رسید نفس عمیقی کشید. سرش رو مثل سگ‌ها تکوند تا از شر آبی که روی چشم‌ها و صورتش بود راحت بشه.
انگار ابر سفید غول‌پیکری از آسمون پایین اومده و روی دریا نشسته بود. آرامشی که تا چند لحظه پیش حس می‌کرد از وجودش فرار کرد. همچین چیزی رو فقط توی ویدیوها دیده بود. آدم‌های دیگه‌ای توی آب می‌رقصیدن هم متوقف شدن و به چیز سفید پفکی عظیم جلوشون خیره موندن.

بکهیون اولین نفر خودش رو جمع کرد. با تمام قدرت حنجره‌ش فریاد کشید. «فرار کنین» از آب بیرون زد. روی شن‌های خیس دویید. برای ثانیه‌ای پشت سرش رو نگاه کرد. اون موج بلند فاصله‌ی زیادی ازشون داشت ولی این زمان کافی براشون نمی‌خرید. خوش شانس بود که ماشینش رو نزدیک پارک کرده.

صدای جیغ زنی رو از پشت یکی از سنگ‌ها شنید. بکهیون به پارتنرش ** پارتنر سابقش** فکر کرد. داد زد. «لورا؟ کجایی؟» مردم به خودشون اومدن و هر کس به سمتی می‌دویید. یکی دو تا احمق هم با گوشی فیلم می‌گرفتن. وقتش رو برای اون‌ها هدر نداد. در ماشینش رو با دست‌هایی که هنوز ازش آب می‌چکید باز کرد. اول دنبال گوشیش گشت ولی جلوی چشمش نبود. ربات پنتون رو خطاب کرد. «با لورا تماس بگیر»

صدای ربات از اسپیکر پخش شد. «چند لحظه صبر کن تا برداره بکهیونی» هنوز دو سه تا بوق نخورده بود که لحن مهربون لورا پیچید. «چیزی شده بکی؟» با شنیدن صدای آرومش خیالش راحت شد. دست‌هاش از استرس می‌لرزید. اون لحظه بود که فهمید درسته که چانیول رو فراموش نکرده و هیچ وقت عاشق لورا نبوده ولی به بودن دختر هم عادت کرده. انگار لورا اون دوستی بود که همیشه توی زندگیش کم داشت.

وقتی برای شناسایی احساساتش نداشت. سونامی هر ثانیه خطرناک‌تر می‌شد. پرسید «کجایی؟» دختر مکثی کرد. «بهت که گفتم دارم می‌رم؟» لحن سوالیش دلخور به نظر می‌رسید. دونستن اینکه نه چان نه اون الان به اونجا نزدیک نیستن برای قلبش خوشایند بود. «فکر کنم زلزله اومده هر چقدر می‌تونی از آب دور شو» منتظر جوابش نموند و تلفن رو قطع کرد. به پنتون دستور داد. «به چانیول هم بگو از این اطراف فاصله بگیره.»

بیشتر از اینکه نگران خودش یا آدم‌های توی بار باشه کسایی که دوستشون داشت توی ذهنش می‌اومدن. پنتون جواب داد. «سوار شو. بهت می‌گم از کجا بری احتمالا امن‌تره.» طوری سر تکون داد که انگار پنتون می‌تونه اون رو از توی گوشی ببینه. با همون مایوی مورد علاقه‌ش که به پوستش چسبیده بود پشت فرمون نشست و گاز داد. مطمئن نبود که هیچ وقت توی زندگیش از آب سریع‌تر بوده یا نه...


نوشته شده توسط براش لورل ۳۰ آگوست 20XX ساعت ۰۱:۱۶

Not - [completed]Where stories live. Discover now