موقع شام سهون پیشنهاد داد روی مبلها گرد بشینن و حرف بزنن تا همدیگه رو بهتر بشناسن و نیازی به مخفیانه خوندن پنتون بقیه نباشه. جونگین هر چند لحظه نگاهی به غذاش میانداخت. گوجههای گیلاسی قرمز روش رو میشمارد. پیازچهی سرخ شدهی روش رو برانداز کرد. آرزو میکرد حلقهی پیاز سوخاری هم داشت. برای اینکه مجبور نشه وسط خوردن حرف بزنه به عنوان نفر اول داوطلب شد و شروع به صحبت کرد. «من یه داداش کوچیکه دارم که خیلی پر سر و صداست. مردم میگن به من رفته ولی من خیلی آرومتر از اونم.» اسکچ بیون به یه حالت نتیجهگیری گفت «پس باید مثل سهون باشه...» غر زد. «غیر ممکنه. دارم میگم پر سر و صداست. شلوغی سهون فقط به ظاهرشه.» چشمهاش رو ریز کرد. «پس پر سر و صداست.»
جونگین به جای جواب دادن گوجهای رو با چاپاستیکش برداشت. «من عاشق غذام. اگه وقت غذام اذیتم کنین عصبی میشم.» سهون سوتی زد. «خودت بیشتر شبیهمی.» چانیول که کنارش نشسته بود دستش رو روی رون پای جونگین گذاشت. «این اذیت کردن محسوب میشه؟» قبل از اینکه جونگین واکنشی نشون بده اسکچ بیون غر زد. «شوخیهای جنسی نکن.»
لویی برای اینکه بحثی بالا نگیره پرسید «من که لازم نیست حرفی بزنم؟ مطمئنم همهتون دربارهی لورا شنیدین.» چانیول بهش اشاره کرد. «من تک فرزندم اگه لویی حساب نشه.» اسکچ بیون قاشقش رو توی برنجش چرخوند. «ولی ما دو تا همدیگه رو برادر نمیدونیم.» انگار روی مود سازگاری نبود. سهون تیکهی پیتزاش رو روی کاغذ سفید توی جعبهش برگردوند. «من بحث رو باز کردم ولی چرا هنوز نوبتم نشده؟ خواهر بزرگترم همیشه یه جوریه که انگار نیست.»
جونگین لقمهی تو دهنش رو به زور قورت داد. «کاش داداش کوچیکهی منم این شکلی بود. پشت در حموم میشینه اذیتم کنه.» چانیول خندید. ایدهي بدی هم نیست.» بکهیون به محض اینکه دید اسکچ میخواد چانیول رو سرزنش کنه گفت «یه خواهر کوچیکتر داشتم که تو کودکیم توی استخر همین خونه غرق شد. توی آب پریدم که نجاتش بدم ولی نشد و بعد از اون تصمیم گرفتم یه شناگر بشم.»
چانیول نگاهی به اتاق و در بازی که تو زاویهی دیدش بود انداخت. صدای قدمهای تند تند بچهای رو شنید. به پایین دامنش الماسهای نارنجی و صورتی وصل بود که موقع دویین بهم میخوردن و تلق تلق میکردن. به دختر که موهای موج دارش تا شونهش میرسید و هم قد مبل بود خیره شد. دختر به سمت اتاق بچه دویید. پشت سرش پسر بچهای با موهایی که انگار برای سربازی کوتاه شده بودن دنبالش بود. فریاد کودکانهای کشید. «ماشین ویلی رو پس بده.»
دختر که به اتاق رسید و دستش رو روی چارچوبش گذاشت. همون لحظه توهم جلوی چشمهای چان، جای خودش رو به تصویر داخل اتاق توی ذهنش داد. اکثر لوازم همون عروسکهایی بودن که الان هم توی اتاق گیر میاومدن ولی به مراتب نو و تمیزتر. با حس دستهای اسکچ بیون روی شونهش به خودش اومد. سهون انگار که باحالترین سکانس عاشقانهی سریال مورد علاقهش رو دیده باشه کف مرتبی زد. «نوبت بوسه اس.»
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)