4*

52 10 0
                                        

دری باریک جلوی آمفی تئاتر نزدیک به صحنه وجود داشت. تماشاچی‌ها از در پهن انتهای سالن وارد می‌شدن و روی صندلی‌های مخملی سیاه می‌نشستن. برنامه‌ بدون هیچ سخنرانی حوصله‌سربری شروع شد. مجری با کت و شلوار سفید پست تریبون شیشه‌ای ایستاد. «به زودی بعد از هشت ماه زیباترین، متناسب‌ترین و ماهرترین افرودیت‌ها رو براتون به نمایش می‌ذاریم.»

بک از شنیدن کلمه‌ی افرودیت لب‌هاش رو بهم فشار داد. دوازده یا سیزده سال پیش تو یکی از دوره‌های آموزش تئوری مخصوص سیستم تو بخش روابط مبحث میل جنسی، کارگرهای جنسی رو فاحشه، هرزه یا جنده خطاب کرده بود. هر چقدر هم که اون آدم‌ها زیبا بودن، الهه‌ی عشق به نظرش زیادی اومد.

اولین افرودیت دختر کوتاهی بود با پاهای باریک و سینه‌های درشت. کاملا برخلاف چیزی که می‌پسندید. دختر شاید تایپ ایده‌آل تعدادی از مردها و شاید یکی یا دو تا از دخترهای توی جمع بود. کفش‌های پاشنه بلندش موقع راه رفتن روی سکو با صدای آواز مانندی جمعیت رو ساکت می‌کرد. سوتین به تن نداشت ولی موهاش سینه‌هاش رو می‌پوشوند. تیکه‌هایی که دیده می‌شد با قدم‌هاش تکون می‌خورد. بک از اینکه تو همچین جایی، بین همچین آدم‌هایی نشسته و مجبوره همچین چیزی رو تحمل کنه حالش بهم می‌خورد.

مجری گفت «نوبت اینه که بفهمیم کدوم مشتری خوش شانس می‌تونه اون رو برای امشب به دست بیاره.» پلک‌هاش رو بست. صدایی از پشت سرش گفت «صد تا» چند ردیف جلوتر، دختری به ساعتش خیره بود. «صد و بیست»

پشت صحنه چانیول پیش بقیه ایستاده بود و ناخن‌هاش رو می‌جویید. سومین دستش رو روی شونه‌ش گذاشت. «نفر بعدی برو.» چان سرش رو به چپ و راست تکون داد و مخالفت کرد. «حتی فکرشم نکن. جمعیت هنوز گرم نشده» دختر کراواتش رو صاف کرد. «یه نفر اونجا هست که از کل جمعیت بیشتر پول داره. سعی کن باهاش ارتباط چشمی برقرار کنی.»

چانیول طبق خواسته‌ی رئیسش یه شلوار مشکی و یه کت قهوه‌ای که تا زانوش می‌اومد رو به تن کرد. دختر تک تک لباس مردونه‌های پوشیده‌ی توی کمد‌ها رو جلوی شونه‌های پسر گرفت و اونی رو بهش داد که عضلات شکم چان رو بهتر نشون می‌داد. بوی شامپوی گیاهیش رو از روی پوستش حس می‌کرد. می‌دونست انتخاب خوبی واسه‌ي یه فاحشه نیست. با اینکه به خودش می‌گفت نباید امیدوار باشه ولی مکالمه‌ش با سومین بیشتر از تصور کنجکاوش کرده بود.

نوبتش که شد نفس عمیقی کشید و در رو باز کرد. پاش رو که روی سکو گذاشت صدای اه و ایش مردها بلند شد. بدون اینکه سرش حرکت کنه مردمک‌هاش رو چرخوند. پسر رو تو یکی از ردیف‌های عقبی پیدا کرد. متوجه شد کسی که چشم پزشکی نیاز داره خودشه. قیافه‌ی پسر نقطه‌ای و ناواضح دیده می‌شد. چشم‌هاش رو ریز کرد تا شاید دید بهتری پیدا کنه.

دختری با یه کت و شلوار صورتی جلو نشسته بود. موهای موج‌دارش رو پشت گوشش انداخت. «صد و پنجاه تا.» زن میانسالی محترمانه دستش رو مثل بچه‌ای که از معلمش اجازه می‌گیره بالا آورد. «صد و هشتاد.» پسر ریز جثه‌ای از وسط جمعیت فریاد کشید. «دویست» چانیول نگاه‌ش رو روی پسر مرواریدی برگردوند. با بدترین حالتی که تصور می‌کرد روبه‌رو شد. پسر داشت گوشیش رو چک می‌کرد. اخمی روی صورتش جا خوش کرد.

مجری پرسید «کس دیگه‌ای نبود؟» بکهیون آهی کشید. انتظار رقم های بالاتری رو براش داشت. «دویست و بیست.» دختر صورتی دستی به لبش کشید و با بدجنسی گفت «دویست و سی» مردمک بک روی دستور جدید سیستم متوقف شده بود. «دویست و چهل.» دختر چشم غره رفت. «دویست و پنجاه.» در جواب سیستم تایپ کرد. «لعنت بهشون، امشب پیش چانیولم.»

مجری با دست بهشون اشاره کرد. «رقم بالاتری نبود؟» دختر نیشخندی زد. از همون لحظه می‌تونست خودش و پسر رو روی یه تخت تصور کنه. زن میانسال این بار مثل استادها دستور داد. «دویست و شصت.» گوشی توی بین انگشت‌های بک می‌لرزید. از جاش بلند شد. از بین ردیف صندلی‌ها رد شد. دختر آهی کشید. «لعنت بهت پیرزن، می‌خوام یه امشب رو خوش بگذرونم. دویست و هشتاد.»

فقط چانیول بود که به پسر در حال حرکت توجه کرد. ناامید می‌شد اگه مرواریدی از در بیرون می‌رفت و برنمی‌گشت. رو به مجری زمزمه کرد. «یه بار دیگه بپرس» کمتر کسی حرکت لب‌هاش رو دید. مجری دور از چشم بقیه سر تکون داد. «این بهترین افرودیت پسر ماست.»

بکهیون فحشی داد. پیش خودش زمزمه کرد. «چانیول مال منه.» به سمت سکو دویید. «هزار و صد و بیست و هفت.» چانیول اول از شنیدن عدد چشم‌هاش گرد شد و بعد از این واقعیت که این عدد تاریخ تولدش بود. پیام سیستم بالای صفحه‌ي گوشی بک ظاهر شد. «ممکنه اونجا هم خطراتی برای تو و چانیولت وجود داشته باشه. مراقب باش.» بکهیون مچش رو گرفت و به سمت در پشتی کشید.


نوشته شده توسط اسکچ اکسترا ۲۲ اکتبر 20XX

Not - [completed]Where stories live. Discover now