*10

36 10 0
                                        

بکهیون فقط یه خیابون از ساحل فاصله گرفته بود که پاش رو روی ترمز کوبید. موجی از آب تا پشت ساحل رسیده بود. اگه کسی توی خیابون می‌ایستاد تا مچش خیس می‌شد. هر چند دلیل توقفش دیدن دختر بچه‌ای بود که کنار خیابون از ترس به درختی چسبیده بود.

ماشین رو کنار خیابون جایی که توی راه نباشه پارک کرد. اگه توی یه محله‌ی معمولی از شهر این شکلی پارک می‌کرد همسایه‌ها بهش فحش می‌دادن. به بیشترین سرعتی که می‌تونست توی آب راه بره به سمت دختر رفت. صداش می‌لرزید. «هی کوچولو تنهایی؟» دختر مثل یه سگ ولگرد ولی مظلوم سر تکون داد. بک لبخندی زد و با قدم‌های تندتری به سمتش رفت. «پس بیا بریم اینجا خطرناکه.»

بچه برای ول کردن درخت زیادی می‌ترسید. آب گلی روی لباس و دامنش پراکنده شده بود. بکهیون به لطف مایوی تنش می‌تونست بدون سنگین شدن لباس‌هاش حرکت کنه. دختر رو از کمر گرفت و بلند کرد. حجم آب گل‌الود روی زمین بالاتر اومد. اگه یکم بیشتر می‌شد ماشین نمی‌تونست حتی یه متر هم از جاش تکون بخوره.

دختر روی صندلی کنار راننده گذاشت. خودش هم سوار شد. با بیشترین سرعتی که آب اجازه می‌داد حرکت کرد. موج اصلی سونامی هنوز به ساحل نرسیده بود. هوا رو توی ریه‌هاش فرو برد و بازدم عمیقی رو بیرون داد. «هنوز وقت هست بکهیون. حواس خودت رو پرت نکن.» صدای ربات استرسش رو کم کرد.

چند متر جلوتر جاده به یه دو راهی می‌رسید. قبل از اینکه پنتون راهنماییش کنه به طرف چپ پیچید. جاده‌ی این بخش در حد نیم متر از راه کناریش بالاتر بود و روی تپه‌ای رو دور می‌زد. خوشحال بود که ترافیک ایجاد نشده. به مسیرش توی جاده ادامه داد. هنوز به اندازه‌ی کافی دور نشده بود که دودی از کاپوت ماشینش بیرون زد. «شت.» دختر زمزمه کرد. «مامانم می‌گه فقط آدم‌های بد از کلمه‌های بد استفاده می‌کنن و آدم‌های بد بچه‌های بد رو به جاهای بدی می‌برن.»
لحن شیرینش اون رو یاد حاملگی لورا انداخت. پرسید «مامانت کجاست؟» دختر گفت «گفت می‌ره بار و فقط یکم اون پشت منتظرش بمونم.» اگه پنتون می‌تونست احساس بکهیون رو بخونه روش اسم «عذاب وجدان» رو می‌ذاشت. صدای خرخری از موتور اومد. چرخ‌ها چند دوری در جا زدن و ماشین بدون هیچ علامت اضافه‌ای خاموش شد.

انگشت‌های بکهیون دور فرمون سیاه می‌لرزید. دستگیره‌ی در رو کشید و پیاده شد. دستش رو به سقف ماشین گرفت. سرش گیج می‌رفت. انگار صدای آب رو از توی گوش‌ها می‌شنید.

** این آخرین چیزی بود که بکهیون از اون لحظه به یاد می‌آورد. سری بعدی که بیدار شد تو یه درمانگاه روی زمین دراز کشیده بود.**


نوشته شده توسط براش لورل ۳۰ آگوست ساعت ۰۲:۰۳

Not - [completed]Onde histórias criam vida. Descubra agora