ساعت یک و نیم:
بکهیون خبر نداشت چرا دستور ازدواج با چانیول بهش داده شده ولی میدونست سیستم به ندرت اشتباه میکنه. احساسات خودش رو هم خوب میشناخت پس مشکلی برای انجام دادنش پیدا نکرد. چیزی نبود که از قبل حدسش رو نزده باشه. اگه دو تا بکهیون دیگه با دو تا چانیول دیگه قرار گذاشتن، اونها هم میتونستن کاپل سوم بشن.
کار سختش کشتن چانیول بود. انتظار داشت خبر لغو دستور رو بشنوه ولی هر چقدر صبر کرد هیچی تغییری ایجاد نشد. به خونه برگشت. تجهیزاتش توی سونامی وودیک از بین رفته بود و به جز یه جعبهی کوچیک که موقع اومدن از سیستم گرفت چیز دیگهای نداشت. فکر نمیکرد شب قبل عروسیش بهش ماموریت داده بشه. سم دیشب هنوز توی جیب کولهش لق میزد. شیشهی کوچیکش از شهری به شهر دیگه لباسهای معمولی پوشید. چیزی که جلب توجه نکنه.
سوار ماشینش شد. به بیمارش سر زد. داشت سر وقت ملاقات میرفت و به جز یه مکالمهی دو جملهای با پرستار دیروز با کسی حرف دیگهای نزد. خوشحال بود که خبر گند توی عروسی هنوز پخش نشده. از شنیدن پچ پچها و نگاههای زیر چشمی مردم خوشش نمیاومد. به عنوان سرباز سیستم به نامرئی بودن عادت داشت.
وارد اتاق چانیول شد. انتظار داشت پسر هنوز خواب باشه. چشمهای نیمه بازش رو به سقف دوخته بود. هنوز از اتفاقهای روز قبل و داروهای دکترش گیج میزد. «الههم هستی؟» بک از شباهت صدای دو چانیول به خودش لرزید. زبونش رو روی لبهاش کشید. «اممم... نه... قاتلت؟» با دیدن مردمکهای گشاد شدهش ادامه داد. «اون مرده نیستم. برات ساده انجامش میدم.»
چان تکونی روی تخت خورد. جوابی نداد. کولهش رو روی میز گذاشت. شیشهی سم رو بین انگشتهاش چرخوند و سرنگ رو پر کرد. به نظرش اومد بویی که همیشه داشت رو نمیده. اهمیتی نداد. مچش رو گرفت و تزریق رو طوری آروم و بدون استرس انجام داد که انگار داروی سرماخوردگیه. «یه چند ساعتی طول میکشه تا اثر کنه. شاید بهتر باشه بخوابی» پلکهاش رو بست و این بار خوابش رفت.
ساعت سه:
...
ساعت چهار:
...
ساعت شش:
...
ساعت هفت:
...
ساعت نه:
...
ساعت ده و نیم شب:
پنتون امروز اینجا تموم شد. توی روز با چانیول حرف زد و اون یکی چانیول رو هم کشت. قرار شده بقیهی شبش رو تنهایی توی استخر بگذرونه. تمام شب رو... مدتهاست که این عادتشه. وقتیهایی که خسته اس نوشتن رو بیخیال میشه و بدنش رو توی آب غوطهور میکنه ولی بکهیون هیچ وقت غرق نمیشه.
بکهیون دلش نمیخواست بنویسه. با اینکه گزارش قتل پارک چانیول رو داد هنوز کنار ماموریتش علامت «کامل شده» ظاهر نشده. این به این معنی بود که پسر هنوز زنده اس. برخلاف انتظارش خبری از بکی شنید. پسر از اون بیمارستان روانی فرار کرده.
ساعت یازده شب:
بکهیون با صدای کر کنندهی زنگ گوشیش از توی استخر بیرون اومد. حولهي تنپوش آبی رنگی رو که از قبل کنار گذاشته بود پوشید. توی تاریکی شب صدا از سمت یکی از اتاقها بلند میشد. روی تختی که آخرین بار گوشیش رو ول کرد. اسم «بکی دوست داشتنی» روی صفحه ویبره میرفت.
لبخندی زد و جواب داد. «دلم برات تنگ شده بود.» بکی پشت گوشی غرید. «چرا نکشتیش؟ لعنت بهت، چرا نکشتیش؟»
بدون اینکه اسمی به زبون آورده بشه فهمید راجع به کی حرف میزنه. «داری دربارهی چانیولت این طوری حرف میزنی؟» صدای شیشهای که خرد کرد به وضوح طرف دیگهی گوشی شنیده شد. «به جای سم چی بهش دادی؟ با خودت چی فکر کردی که به سیستم دروغ میگی؟»
بکهیون آب دهنش رو قورت داد. «دلیلی برای کشتنش پیدا نکردم. چرا انقدر عصبانی هستی؟» حدس زد بکی جملهش رو با دندونهای بهم ساییده به زبون آورد. «مگه اون دستور احمقانه رو نگرفتی؟» مثل یه بچهی معصوم پرسید «کدوم؟» فریاد زد. «ازدواج با پارک چانیول!» ابروهاش توی هم رفتن. «فکر میکردم دوستش داری» جملهش با داد پر از خشمش نصفه موند. «فقط دهنت لعنتیت رو بسته و افکار نوجوانانهت رو برای خودت نگه دار.» نفس عمیقی کشید. «کجایی؟ آروم شدی بیا رودررو حرف بزنیم.» بکی نالید. «به نفعته که به این زودیها نبینمت.»
ساعت یازده و پنجاه و پنج دقیقهي شب، مکالمات پنتون به براش لورل:
«هیچ ایدهای داری چرا اکسترا بکی انقدر رنجیده خاطر و عصبانی شده؟»
بکهیون: «نمیدونم من تا همین چند وقت پیش حتی نمیدونستم یه چانیول دیگه هم داریم.»
«از دست سیستم ناراحت نیستی که همهي این مدت ازت مخفی کرده؟»
بکهیون: «من هیچ وقت بکی رو به لویی معرفی نکردم. یه جورایی درک میکنم چرا بکی چیزی بهم نگفته.»
«از اینکه قراره با چانیول ازدواج کنی خوشحالی؟»
بکهیون: «آره خوشحالم. دارم از کنجکاوی میمیرم که بفهمم بکی چرا ناراحته. به نظرت اخلاق چانیولش متفاوته از مال منه؟»
«سیستم هم چیز جدید زیادی دربارهش نمیدونه. تو یه هتل به عنوان یه فاحشه کار میکنه و به ندرت بیشتر از دو جمله گزارش روزانه مینویسه.»
بکهیون: «پس حتما خیلی فرق دارن. باید اخلاقش با خود بکی هم خیلی اختلاف داشته باشه. بکی نگفته چرا راضی نیست؟»
«این همون سوالی نیست که اول پرسیدم؟»
«بکی هیچ وقت راجع به زندگی عاطفیش باهام حرف نمیزنه. قبلا هم هر سری شوخی میکردم خشک جواب میداد.»
«حال خودت چطوره بکهیون؟»
«خوبم...»
«پس چرا امروز پنج بار گزارشهات رو باز کردی. یه چیزی نوشتی و بعد پاک کردی؟»
«ساعت دوازده اس و دیروز چند ثانیهی پیش تموم شد.»
نوشته شده توسط براش لورل ۰۲ اکتبر 20XX
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)