شاهزاده کنار میز کار پدرش ایستاد و به دستان او خیره شد. برای اینکه مصمم بودن خود در نظرش را نشان دهد، کف دو دستش را بر روی میز گذاشت و کمی بدنش را بر روی دو دست ستون شده بر میز، جلو کشید:"پدر؟ خواهش میکنم..."
مرد میانسال کلافه خودنویس را بر روی کاغذها کوبید. سرش را بالا آورد و از همان فاصله ی کم به چشمان سیاه پسرش خیره شد:"جان... تو باید عاقلتر از اینها باشی.... خودت میدونی بر اساس قانون جدید اسپانیا تو الان ولیعهد اسپانیایی..."
پسر جوان دستانش را برداشت و یه قدم عقبتر رفت:"هیچ وقت نمی خواستم اینو بگم اما پدر... این شمایین که باید ولیعهد بشین اما دارین این وظیفه رو به دوش من میندازین... من هم دوست دارم مثل همه ی دوستهام دنیای بیرون رو ببینم... میخوام جایی باشم که کسی منو نشناسه اما به خاطر شما و مادر بزرگ همه چیو تحمل و قبول کردم... اما شما حتی بهم اجازه نمیدین تا به مراسمی که به مادر قبل فوتش، قولشو داده بودم برم... من وضعیتم از یه زندانی هم بدتره"
دستان آویزان شده ی کنار بدنش را مشت کرد تا راحت تر بغضش را بخورد. همه ی حرفهایش را یک نفس فریاد زده بود.
پدرش از پشت میز برخاست و به سمت او رفت. روبروی او ایستاد در حالیکه به چشمان غمگین پسرش خیره بود، با لبخندی پر مهر دو دستش را میان دستانش گرفت:" نمیدونم چی باید بگم... من فقط نگرانتم... من توانایی حل مسایل سیاسی کشورو ندارم... اما میدونم تو شایستگیشو داری... تو قلبت با عشق به سرزمینت پر شده... ببخش اگه این بار رو به دوش تو انداختم و خودم مثل بزدلها فرار کردم"
شاهزاده سرش را پایین انداخت. دوست داشت تا فریاد بزند و حرفهایش را پس بگیرد اما لجاجت او را مجبور به سکوت می کرد.
مرد میانسال چانه ی پسرش را گرفته، سرش را بالا آورد:"میدونم از تولد 18 سالگیت تا حالا بدقولی کردم... بسیار خب... تو دیگه بچه نیستی... میتونی به مراسم هفته ی مقدس بری اما تحت شرایطی که بادیگاردها تعیین کنن... اگه قبول میکنی..."
جان نگذاشت حرفهای پدرش تمام شود، خودش را در آغوش او انداخته و با ذوق فریاد زد:"ممنونم پدر... ازتون ممنونم... قول میدم... قول میدم که هر چی بگی گوش بدم"پس از بوسیدن پدرش از اتاق کار خارج شد. دستیار جوانی که گوشه ای از اتاق ایستاده و نظاره گر این مباحث بود با خروج ولیعهد گفت:"کنت خوان... این کار خطرناکه... فستیوال سامانا سانتا خیلی شلوغه و خیلی ها لباس مبدل دارن... همین شناسایی رو سخت تر میکنه... ازتون خواهش میکنم تجدید نظر کنین"
مرد میانسال پوف کلافه ای کشید و به پشت میزش برای ادامه ی کار برگشت:"نمیتونم مارتین... جان قبل از اینکه ولیعهد باشه پسرمه... اون 23 سالشه... به غیر از هفت سال اولی که مادرش زنده بود، دیگه نتونست روی خوش زندگیو ببینه... زمانی که 15 سالش شد بنا به شکایت مادرم و تجدید نظری که همزمان با سوئد تو قوانین پادشاهی کشورمون شد، اون بار مسئولیت جانشینی پادشاه فیلیپه رو بر عهده گرفت... کاری که من باید انجامش میدادم اون بچه به دوش میکشه... نزدیک به هشت ساله از هر تفریحی محرومه... اگه الان نذارم حدالاقلها رو تجربه کنه بعدا تبدیل به ادمی عیاش میشه که حرص میزنه برای تجربه کردن همه ی اینهایی که ازشون محروم شده بود... و ... میدونم که اگه جلوشو بگیرم اونقدر جسور هست که بدون گفتن به من انجامشون بده... پس در جریان باشم و دورادور حواسم بهش باشه بهتره"

YOU ARE READING
The Blue Dream / رویای آبی
Romanceییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...