خبرنگارها همیشه پیگیر اخبار خاندان سلطنتی بودند. سبک زندگی، پوشیدن و روابط خانواده ی شاهی اسپانیا بیشترین دنبال کننده و مخاطب را بین مردم داشت. حتی افراد معروف و هنرمند نیز از نحوه ی پوشش و زندگی آنها الگوبرداری میکردند.
با همه ی مراقبتهای امنیتی حضور شخصی پرنسس پیلار از چشم خبرنگاران دور نماند. نیم ساعت بعد از آمدن او به بیمارستان، تعداد زیادی از آنها مقابل در بیمارستان جمع و نیروهای امنیتی مانع حضورشان به محوطه ی داخلی شدند.
خانم وانگ به همراه جنی و پسرها با هدایت نیروهای امنیتی وارد ساختمان شدند. بیماران، کارکنان بیمارستان و بسیاری از همراهان بیماران نیز در ساختمان بیمارستان ماندند. کسی اجازه ی فیلمبرداری یا عکاسی نداشت. همه شوکه در گوش هم پچ پچ میکردند. اصل ماجرا مشخص نبود برای همین شایعات زیادی شنیده می شد.
خانم وانگ و جوانها بر روی صندلی گوشه ای از سالم نشسته و به رفت و آمدها خیره بودند. همگی ساکت بودند. روند اتفاقات به قدری سریع بود که حس غیر واقعی بودن میداد، البته بیشتر برای ییبو.
هارو قبل از شلوغی ها با شنیدن خبر هوشیاری جان، به همراه استاد پزشکش وارد اتاق آی سی یو شد. خروج آنها از آی سی یو هم زمان شد با حضور پرنسس پیلار.
زن سالخورده با دیدن سر خمیده ی پسرش چیزی نگفت. با دیدن پزشکان با عجله پرسید:"ولیعهد چطورن؟"
این شکل پرسش او، هاروی خونسرد را نگران کرد. استاد او خونسرد تعظیمی کوتاه کرد:"باید این خبر خوش رو بدم که ایشون به هوش اومدن اما به خاطر کوفتگی و دردی که داشتن دوباره مسکن زدیم..."
پیرزن سرش را تکان داد:"هوم... خوبه... پس ازتون میخوام مقدمات انتقال ایشون به بیمارستان سنت پائول رو فراهم کنین..."این بار استاد پزشک شوکه شد و هارو قدمی جلو آمد. او نیز تعظیمی کوتاه کرد و گفت:"پرنسس پیلار، من نگرانیتونو درک میکنم اما فکر نمیکنم این کار درستی باشه چون هنوز وضعیت جان ثابت نیست..."
زن سالخورده دستش را با عصا بالا آورد و حرف هارو را قطع کرد:"تو مرد جوون... چطور به خودت این حقو میدی که ولیعهد رو با اسم کوچیکش صدا بزنی؟"
اخطار پرنسس همه را ساکت کرد. اخم بر چهره ی زن پیر نشست. رو به استاد هارو گفت:"این جوون تو چه جایگاهی هست که به جای شما اظهار نظر میکنه؟"
استاد هارو برای آرام کردن این جو ملتهب گفت:"دکتر ساکاری از دانشجویان نخبه و برتر ما هستن و قطعا هر موردی که بیان میکنن از روی نگرانی برای حال بیماره... منم باهاشون موافقم..."
اخم پرنسس عمیقتر شد:"فکر نکنم کسی به اندازه ی ما نگران حال ولیعهد باشه... و ترجیحم اینه تا ایشون به بیمارستان سلطنتی با پزشکان بهتر که جایگاه آدمها رو بهتر میدونن، منتقل شن..."دستان هارو مشت شده بود. این حس خشم از چشمان مارتین دور نماند. او سالها با خاندان اشرافی زندگی کرد و غرور احمقانه شان را می شناخت.
استاد پزشک قصد نابودی بیمارستان را نداشت و سعی میکرد سنجیده پاسخ پرنسس لجوج را بدهد:"شما درست میگین... پس از شما میخوام یک ساعت صبر کنین و بعد از آماده شدن شرایط ایشون رو منتقل کنین..."
پیرزن سرش را تکان داد:"بسیار خب..."
با رفتن هارو و استادش، پرنسس با مارتین و پسرش کنت تنها ماند. صدای عصایش بر سرامیک های بیمارستان شنیده می شد.به سمت مارتین رفت. سر مشاور جوان پایین بود:"خب مارتین؟! چی شد؟"
مارتین در همان حالت پاسخ داد:"کوتاهی از من بود پرنسس"
زن سالخورده صدایش را بالاتر برد:"نشنیدم چی گفتی؟ وقتی میخوای باهام حرف بزنی سرتو بالا بیار و تو چشمام نگاه کن"
مارتین سرش را بالا آورد. قد زن پیر کوتاه تر بود اما هنوز ابهتش را داشت:"چیزی که گفتی رو تکرار کن"
مارتین گفت:" کوتاهی از من..."
با سیلی پرنسس بر گونه ی او، حرفش نصفه ماند. پرنسس تکرار کرد:" چیزی که می گفتی رو تکرار کن"مارتین تکه تکه گفت:" کوتاهی... از... من..." سیلی دیگری جای قبلی نشست. جای انگشتان پرنسس بر گونه ی او پررنگ تر شد.
پرنسس نفسش را عصبی بیرون داد:"بهت گفتن اشتباهی ازت سر نزنه... بعدا مجازاتت رو تعیین میکنم... فعلا برو تا با اون پزشکای احمق وسایل انتقال ولیعهد به بیمارستان سلطنتی رو فراهم کنین..."
مارتین به چشمان پیرزن نگاه نکرد. تعظیم کرد و از بخش خارج شد.مارتین بغض داشت. از سالها قبل به استعفا فکر میکرد اما با دیدن تنهایی جان، بی خیال خودش شد. حالا به این فکر میکرد
بودن در کنار ولیعهد به نابودی غرور و آینده اش می ارزد؟در حال عبور از سالن بود که بازویش کشیده شد:"هی تو... فکر کردی کدوم گوری داری میری؟"
مارتین همه ی وجودش لبریز از خشم بود. بازویش را از دست جنی محکم بیرون کشید و عصبانی سرش داد کشید:"اگه یه بار دیگه جرات کنی و باهام اینطوری حرف بزنی بدون توجه به اصل و نسب نداشته ات میندازمت جایی که کسی حتی نتونه نشونی ازت پیدا کنه..."
جنی وحشتزده دو قدم عقب رفت. جیمی عصبی جلو آمد:"چی زر زر کردی حرومی؟"قبل از رسیدن او به مارتین، فردی به سرعت از کنارش گذشت و مشتی به صورت سرخ مشاور جوان زد.
با پخش شدن مارتین بر روی زمین و نشستن ییبو بر سینه ی او، همگی متوجه ی وخامت اوضاع شدند. مشتهای ییبو پشت هم، بر سر و صورت مارتین مینشست:"شماها فکر کردین کی هستین؟ ها؟ توی حرومی تهدیدمون میکنی؟"
خانم وانگ، سم، مارک و جیمی به سمت ییبو رفتند و به سختی او را از روی مشاور جوان بلند کردند. بادیگارها خشمگین برای کمک به مشاور جوان وارد معرکه شدند اما با اشاره ی مارتین عقب نشینی کردند. مارتین به سختی از روی زمین برخاست. خون بینیش را با پشت دستش پاک کرد. پوزخند زد:"درسته... تقصیر من بود... اینکه سطح شما رو دیدم و گذاشتم تا شاهزاده با شما بمونه... آره همش تقصیر منه... از کجا معلوم اون کثافتی هم که برای لو نرفتن هویت جان ازم پول و رشوه میخواست از شماها نبوده باشه؟! تقصیر من احمق بود که گذاشتم با اوباشی مثل شما بمونه... اما همیشه میشه جلوی ضرر رو گرفت..."مارتین صبر نکرد تا توجیه آنها بشنود و به سرعت دور شد.
حرفهای او مانند پتکی بر سرشان بود. مارتین به دو نکته اشره کرده بود: آنها را افرادی پست و بی خانواده خطاب کرده بود و از طرفی اشاره به فردی مشکوک کرد که زودتر از همه ی آنها هویت جان را شناخته و حتی برای لو نرفتن هویت او، اخاذی کرده.دوباره آنها به سمت صندلی هایشان برگشتند و در سکوت مشغول تحلیل حرفهای مارتین شدند.

YOU ARE READING
The Blue Dream / رویای آبی
Romanceییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...