مارک عصبانی کارت آخر را کف زمین پرت کرد. همه سوت کشیدند و آخ آخ گفتن ها بالا رفت. مارک غرید:"هی... حساب نیست..."
همه شروع کردند به دست زدن و تشویق او. سم نیشخندی گوشه ی لبش نشسته بود، سیب را روی زمین تنظیم کرد. مکس، ییبو، جیمی، از دو طرف دستان مارک را گرفتند و او را کشان کشان به سمت سیب بردند. جان همزمان با هارو از جایش بلند شد و به سمت آنها رفت:"میخوان چیکار کنن؟"هارو لبخند خبیثی زد:"میبینی..." و به سمت مارک رفت. پسرها مارک را مانند زندانی نگهداشتند. هارو خیره به چشمان مارک دستش را به سمت کمربند او برد. مارک عصبی تهدید کرد:"حمال؟ چه گوهی داری میخوری؟"
هارو نیشخند زد:"یادت رفته گوهو خودت با باختنت خوردی؟ حالا باید این بازی رو ببری تا شرایطت سخت تر نشه"
کمربند را در حین حرف زدن بیرون کشید. دکمه و زیپ شلوار مارک را باز کرد. شلوار از پاهای او سر خورد. همه سوت و هورا کشیدند. جان با صورتی سرخ از خجالت سرش را چرخاند.کمربند را از شورت مارک آویزان کردند تا سگک آن کمی به زمین نزدیک شود.
همگی دو دست مارک را ول کردند. جیمی ذوق زده دو دستش را به هم کوبید:"شانس آوردی هارو کمی اخلاق مداره وگرنه من کمربند رو از جای دیگه ات آویزون میکردم... حالا آروم سیب رو با کمربند اونقدر بزن تا برسه به او خط قرمز ته اتاق..."
همه هورا کشیدند. ییبو دست به کمر کمی سرش را خم کرد و یک تای ابرویش را بالا انداخت:"همیشه یادت باشه هر نقشه ای برای بقیه میکشی بالاخره یه روزی نوبت خودتم میشه"
مارک عصبی و بی توجه به آنها، با حرکت دادن کمرش و کمربند، سعی میکرد به سیب ضربه زده و آن را وادار به حرکت کند.
همه می خندیدند. جان نیز با شروع بازی، توجهش جلب شد.
دقایقی بعد همگی سوت و هورا می کشیدند و گاهی مارک را تشویق میکردند.
بعد از ده دقیقه تلاش فراوان، مارک با کمری خمیده، دو دستش را به کمرش رساند و عصبی داد زد:"توله ها... لااقل یه توپ میذاشتین... کمر نمونده برام..."
مکس جلو رفت و چند ضربه ی نه چندان آرام به کمر او زد:"خودت میگفتی کمرت سفته... مرد و حرفش... بروووو"
مارک همانجا بر روی زمین با شلواری که روی پاهایش افتاده بود، نشست:"نمیتونم... کمرم دیگه سفت نیست لعنتی ها... عقیمم کردین لعنتی های آشغال..."
این بار همه خندیدند. ییبو به سمت جان چرخید. جان در میان جمع تبدیل به نقطه ای روشن شده بود. خنده های درخشان او، لبخند نشسته بر روی لب ییبو را عمیقتر کرد.هارو و سم شکارچی این نگاه شیفته بودند.
با صدای جیمی همه توجهشان به سخنرانی او جلب شد:"خب حالا که نتونستی این کارو تمومش کنی... میری مرحله ی بعدی..."
مارک از جایش بلند شد. شلوارش را پوشید. به سمت سیب افتاده بر روی زمین رفت و با برداشتنش، گاز محکمی به آن زد:"لعنت به تو سیب تخمی که تموم دردسرهای دنیا به خاطر توئه... انگار صد بار منو مورد لطفشون قرار دادن این دیوثها"مکس خندید:"اگه حرف زدنت با معشوقت تموم شد بیا که راند دوم به گا رفتنتو باید شروع کنی..."
جان نزدیک گوش ییبو پرسید:"این دفعه قرار چه بلایی سرش بیارین؟"ییبو متوجه حضور جان نشده بود. با حس گرمای نفس او، شوکه به او نگاه کرد. فاصله ی کمی بینشان بود. ییبو من من کنان گفت:"چی... باید..."
جیمی خودش را بین آنها انداخت. هر دستش را بر شانه ی یکی از آنها انداخت:"قراره بره از انبار عمو خوآن آبجو و شراب بیاره"
جان نگران پرسید:"دوباره؟ واقعا؟"
همه به او نگاه کردند. مارک پوزخند زد:"ترسیدی؟ بازی ما اینطوریاست شازده..."
جان اخم کرد:"ترس؟ واسه چی باید بترسم؟"
مارک دست به سینه ایستاد:"نترسیدی؟ پس مشکلت چیه؟"
جان منتظر این سوال بود:"واسه اینکه دوباره عمو خوآن ناراحت میشه"
همه خندیدند. مکس گفت:"هر چیزی بهایی داره دیگه... بابای منم اگه درست حسابی بهمون آبجو بده کار به اینجاها نمیکشه... سختی آوردنشم با کسیه که کمرش شله مثل کونش..."شوخی پسرها تمامی نداشت. جان سکوت را ترجیح داد. آنها مارک را از پنجره ی اتاق به سمت پشت بام خانه ی کروزها فرستادند.
طنابی بین دو خانه قرار داشت. باور این هماهنگی برای جان سخت بود. هارو توضیح داد:"اینطوری نگاه نکن، این طناب سالهاست که اینجاست و خانواده ها در موردش میدونن... بعد از بارها از بین بردنش بالاخره تسلیم شدن و مجبور شدن بذارن بمونه..."
سم گفت:"یه بارم من از هیمن بالا افتادم پایین... پام مو برداشت و دستم شکست و یه ماه و نیم تو گچ بود"
همه با سر حرف او را تایید کردند. مارک با کمک طناب به شیروانی رسیده بود. با ایستادن بر روی پشت بام، به سمت پسرها چرخید و انگشت فاکش را به آنها نشان داد.یک ساعت بعد مارک با تعدادی آبجو و ویسکی از در اصلی خانه سم به آنها پیوست.
شبی دیگر در میان خنده و شوخی آنها گذشت. تنها تفاوت این شب با شبهای دیگر، حضور شاهزاده ای بود که در میان آشوب ذهنی و دغدغه هایش به آنها پناه آورده بود. مرد جوانی که حالا با هویت واقعی خود میان آنها بود.
همه ی آنها به غیر از هارو، شب برای خوابیدن در خانه ی سم ماندند.
پارچه ای را بر روی زمین پهن کردند. جیمی، مارک و مکس مست بر روی زمین خوابیدند. یسم خسته به سمت تختش رفت:"خیلی خسته ام رفقا... بیهوش شدم خودتون میدونین هر چی کجاست... بای"
با صورت بر روی تخت افتاد و بیهوش شد. ییبو هم مست بود. جان اما کمتر نوشیده بود تا چند روز مانده به مراسم اشتباهی از او سر نزند.با فاصله ی کمی از ییبو دراز کشید. دستش را بالشت زیر سرش کرد و به دهان نیمه باز و چهره ی سرخ ییبو، خیره شد. پسر جوان کمی در خواب ملچ ملوچ کرد. جان بی صدا به این حالت او خندید. با صدای باد شکم یکی از پسرها بوی بدی در اتاق پیچید. ییبو در خواب، عصبی به نزدیکترین فرد به خودش لگدی زد:"اه... بو گندوی کثافت"
جان از بوی بد، ابروهایش در هم گره خورد. خیره به تقلای ییبو، اخم کرد که ناگهان ییبو با گردشی نود درجه به سمت جان چرخید و سرش را در سینه ی جان پنهان کرد. ولیعهد شوکه دستانش خشک شده، در هوا ماند. ییبو سرش را بیشتر به سینه ی جان فشار داد. قلب ولیعهد در حال انفجار بود. نفس های عمیق و منظم ییبو نشان دهنده ی خواب عمیق او بود.جان سرش را به پایین خم و به ییبو نگاه کرد. دستش را پشت ییبو گذاشت و خدا را به خاطر مست از خواب بودنش، شکر کرد. اگر خواب ییبو عمیق نبود، قطعا تپشهای قلب ولیعهد احساسش را لو میداد.

YOU ARE READING
The Blue Dream / رویای آبی
Romanceییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...