-: "میشه آهنگ عوض کنی؟"
ییبو تقریبا داد کشید. جیمی عصبی ضبط ماشین خاموش کرد:"چته وحشی؟ آرومترم میتونی بگی؟"
ییبو کلافه سرش چرخوند سمت شیشه ماشین و با خیره شدن به خیابونها سکوت کرد. وقتی به آدرسی که هارو داده بود رسیدند، اونو منتظر جلوی در دیدند.
ییبو اخمو پیاده شد و به سمت هارو رفت:"اینجا دیگه کدوم قبرستونیه؟"
هارو نگاهی به جیمی عصبی انداخت. سرش به نشونه تاسف تکون داد و نگاهش به ییبوی خونسرد داد:"هر روز گاوتر از روز قبل میشی!! سلامت کو؟"
ییبو مشغول دید زدن، ساختمان بود و جوابی به سوال هارو نداد. هارو اخم کرد و منتظر اومدن جیمی نشد. جلوتر از ییبو شروع به حرکت کرد. ییبو هم باهاش همراه شد. وارد لابی ساختمان شدند و به سمت آسانسور رفتند. وارد آسانسور شدند. هارو دست به سینه به بسته شدن در نگاه میکرد:"این قبرستونی که اومدی قبرستون خاطرات تخمیه ده سالته..."
ییبو فورا به سمتش چرخید:"منظورت چیه؟ منو کجا آوردین؟"
اخم هارو غلیظ تر و همزمان در آسانسور باز شد. هارو بی توجه به ییبو از آسانسور بیرون رفت. متوجه ی مکث ییبو شد و به سمتش چرخید:"قسم میخورم اگه همین حالا با من نیای بار و بندیلمو جمع میکنم و برای همیشه میرم... هیچ وقتم اسم گوهتو به زبونم نمیارم..."پزشک جوون صبر نکرد و با گامهایی بلند به سمت دفتر انتهای سالن رفت. ییبو مشتش را به دیوار آسانسور کوبید. راه و جایی برای تخلیه ی عصبانیتش نداشت.
هارو را به خوبی می شناخت و می دانست این کلام و تهدید او جدی است. به اجبار به سمت دفتری رفت که هارو رفته بود.
با وارد شدن به دفتر، هارو را در حال خوش و بش با مردی میانسال دید. جلو رفت. هارو، ییبو را به دوستش معرفی کرد:"دوستم ییبو... کسی که راجبش باهات حرف زدم"
مرد میانسال سرش را تکان داد و دستش را دراز کرد:"از اینکه بالاخره دارم میبینمت خوشحالم ییبو... بهتره بیای تو اتاقم و بیشتر از این سر پا واینسیم"
ییبو سرش را چرخاند و به هارو نگاه کرد. هارو لبخند زد:"تا بری پیش تام و برگردی من اینجا منتظرت میمونم"
چهره ی روانشناس میانسال به دو رگه های اروپایی-ژاپنی میخورد.اتاقش حس گرمی داشت. ناخواسته حس بد چند دقیقه ی قبلش از بین رفت. آرام و ساکت به سمت صندلی کنار میز دکتر رفت و نشست.
دکتر لبخندزنان پشت میزش رفت:"خب ییبو... اسم منو هارو گفت... تام هستم... قبل از هر چیزی میخوام بگم هارو فقط گفت دوستی داره که از برادر بهش نزدیکتره و میخواد تا من مسئولیت خوب کردن حالشو به عهده بگیرم... پس خیالت جمع که هیچ پیش داوری نسبت بهت ندارم"
ییبو سرش تکون داد و مشغول بازی با انگشتاش شد:"میدونم... میشناسمش"

DU LIEST GERADE
The Blue Dream / رویای آبی
Romantikییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...