پارت پنجاه و پنجم

148 47 11
                                    


نینا چان دستمال را محکم بر کابینت کنار سینک ظرفشویی کوبید:"این پسره ی بیشعور معلوم نیست از صبح کجا رفته؟؟ یعنی باور کنم تو هم ازش بی خبری؟"

دست به کمر و عصبانی به سمت هارو چرخید. پزشک جوان سیب گاز زده ی در دستش را روی میز گذاشت و متعجب پاسخ داد:"الان با منی عشقم؟ من چرا باید ازت مخفی کنم؟؟"

خانم وانگ کلافه به او نزدیک شد و میزی را بیرون کشید. بر روی صندلی کنارش نشست و به ساعت بزرگ آشپزخانه نگاه کرد:"ببین... ساعت شده ده شب... کجاست؟ از صبح هم گوشیش خاموشه"
هارو لبخن مطمئنی زد:"نگران نباش نینا چان... بچه نیست که..."
زن میانسال عصبی گفت:"اگه بچه نبود مثل آدم میگفت کجا رفته..."
هارو گازی به سیبش زد:"به من بگو بدترین حالتی که میتونه براش اتفاق بیفته چیه؟ ها؟"
خانم وانگ غرید:"مرگ..."
نینا چان از روی حرص و عصبانیت این جواب را داد و فکر نمیکرد جوابش دلخواه پزشک جوان باشد. هارو نیشخندی زد:"آفرین... درستش همینه... مردن... و باید بگم ما همه مون یه روز میمیریم... پس با ذهنی آروم کنار عشقت بمون تا اون گراز برگرده..."
دستش را بر شانه ی نینا انداخت و او را به خودش نزدیکتر کرد.

صدا باز و بسته شدن گوش آنها را تیز کرد. خانم وانگ سریع از جایش بلند شد و به سمت هال رفت. با دیدن ییبو در حال کندن کفشش عصبی به سمتش رفت.

ییبو صدای قدمهای تند مادرش را شنید. به سرعت در جایش صاف ایستاد و حالتی دفاعی گرفت. نینا چان به او نزدیک و با دیدن حالت ییبو متوقف شد. می خواست چیزی بگوید اما بغض راه گلویش را بسته بود. اشک از چشمانش سرازیر شد. راه رفته را به سرعت به سمت پله ها برگشت.

هارو از ورودی آشپزخانه ناظر اتفاقات بین آنها بود. با رفتن نینا چان در چشمان ییبو خیره شد. او دوستش را می شناخت. در سکوت به ییبو نگاه میکرد. ییبو بعد از پرت کردن بی حوصله ی کفشش به گوشه ای، به سمت آشپزخانه رفت و از کنار هارو عبور کرد.

به سمت یخچال رفت. بطری آب را بیرون آورد و یک نفس سر کشید. با بطری آب در دست بر روی صندلی که چند دقیقه قبل مادرش بر روی آن نشسته بود، نشست.

هارو روبرویش نشست و مشغول جویدن سیبش شد. ییبو سرش پایین بود و با باقیمانده آب درون شیشه بازی میکرد:"فکر کنم خیلی ناراحتش کردم..."
-سکوت-

ییبو ادامه داد:"اما واقعا به این تنهاییه نیاز داشتم... اگه بهش میگفتم ول کن نبود... تا ته همه چیو نفهمه ول نمیکنه..."
هارو آرام گفت:"اما این کارت درست نبود... باید از دلش در بیاری..."
هارو از جایش بلند شد و به سمت سینک رفت. تفاله ی سیب را در سبد کوچک داخل سینک انداخت و به سمت در آشپزخانه رفت:"میرم بیرون... منتظرت میمونم... از دل نینا در بیار و بگو با من یه سر میای بیرون..."

The Blue Dream / رویای آبیOù les histoires vivent. Découvrez maintenant