"خب؟ نظرت چیه؟ این عکسها چقدر می ارزن؟"
مارتین عصبانی به پیام خیره شده و گوشی را بین انگشتان دستش میفشرد. هنوز نتوانسته بود این مزاحم ناشناس را پیدا کند. محرمانه بودن موضوع و حساسیت کاخ اسپانیا نیز از عوامل مخفی کاری مارتین بود. او قبلا ، جان را تا این حد سرزنده و متعهد ندیده بود. جان نه برای رشته ی تحصیلیش در دانشگاه و نه برای خوردن و پوشیدنش، هرگز نجنگیده بود. در واقع برای او چیزی ارزشمند برای جنگیدن وجود نداشت. اما مارتین در آخرین برخوردش با شاهزاده به خوبی توانست تغییرات را در کلام و رفتارش ببیند. مرزبندی جان به مارتین فهماند که ولیعهد میتواند فردی مسئولیت پذیر در قبال جامعه و خانواده اش باشد.
مشاور جوان جوابی به پیام ناشناس نداد. نیمه های شب بود. فردا با جان تماس می گرفت.
*****
پسرها بعد از ماجراجویی روز گذشته با پیشنهاد جیمی برای دیدن فیلم و عوض کردن حال و هوایشان به خانه ی آنها رفتند. خانه ی کاپورها نیز مانند خانه ی هارو متفاوت بود. حس و حال خانه، شبیه به معابد هندی بود. بوی عود از ورودی خانه استشمام می شد.
تزئینات مختلف طلایی و رنگی، پارچه های ابریشمی، فرش های زیبایی که هر کدام شاهکاری هنری محسوب می شدند برای جان تازگی داشتند.
پسرها اتاق جیمی را می شناختند. آقا و خانم کاپور خانه نبودند. همگی از پله به سمت اتاق دوستشان بالا رفتند. جیمی به سمت آشپزخانه رفت. جان را مردد مقابل پله ها دید:"جان؟ چیزی شده؟"
سر شاهزاده به سمت صدا چرخید:"هوم؟ نه... فقط..."جیمی لبخندی زد و پشت دیوار بین پذیرایی و آشپزخانه غیب شد. با صدایی بلند که به گوش جان برسد، داد زد:"اینجا فقط دکوراسیون خونه متفاوته... اگه دقت کنی همه معماریشون یه شکله... چون همه رو یه زمان و پشت هم ساختن..."
جان دقتش را بیشتر کرد. خانه ی آنها مشابه خانه ی وانگ ها بود. جیمی از همان فاصله ذهنش را خواند و زودتر گفت:"خونه ی هارو اینا هم طبقه ی بالا داره اما به خاطر یاکوزا دیوار کاذب زدن از تو خونه زدن و از پشت برای طبقه بالا در جدا زدن... البته به یاکوزا نگفتن تا با شمشیرش اونا رو دو شقه نکنه"
توجه جان به این بحث جلب شد. آرام آرام به سمت آشپزخانه رفت و پشت جیمی که تا کمر در یخچال رفته بود، ایستاد:"چرا؟!"
جیمی با شنیدن صدای جان در فاصله ای کم، در جایش پرید و سرش به قفسه ی بالایی یخچال خورد. در حالیکه سرش را می مالید، بیرون آمد:"آخ... پسر... چته یهویی میای پشت سر آدم؟"
جان لب پایینش را به دندان گرفت تا نخندد. جیمی در یخجال را بست:"یعنی نمیدونی چرا یاکوزا با خونه هایی که دو طبقه ان مشکل داره؟ هارو بهت هیچی نگفت؟"
جان سرش را تکان داد. جیمی نیشخندزنان فاصله اش را با جان کم کرد. با صدایی شبیه به پچ پچ گفت:"چون یاکوزا تسخیر شده... اونا قبلا تو خونه ای بودن که یه روح با موهای بلند توش زندگی میکرد... اون از یاکوزا خوشش اومده بود... اما پیرمرد حاضر نشد باهاش بخوابه... روح عصبانی زن نفرینش کرد و گفت هرجا بره باهاش میره..."

YOU ARE READING
The Blue Dream / رویای آبی
Romanceییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...