بعد از دعوا هر کدام از پسرها به سمتی رفتند. جنی و ماری به خانه ی کاپورها رفتند. ییبو به خانه ی هارو رفت. بارها با مارک تماس گرفت اما دوست احمقش جواب تماس هایش را نداد. خسته و کلافه از آنجا بیرون زد. قبل از بیرون زدن به هارو و جان گفت:"من میرم دنبال این احمق تا باز دوباره گندی نزنه..."
هارو بعد از رفتن ییبو، از زنان شیرینی پز و جان برای رفتن به بیمارستان خداحافظی کرد. همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد و حالا جان در اتاق هارو، تنها روی تخت نشسته بود.کمی فکر کرد، در نهایت به این نتیجه رسید با مارتین تماس بگیرد. دومین بوق مشاور جوان جواب داد:"جان؟"
جان گفت:"منم... میخواستم ازت خواهشی کنم..."
مارتین بلافاصله گفت:"واقعا کاری نمیتونم بکنم و شما باید برگردین..."
جان لبخند خسته ای زد:"تقاضام ربطی به برگشتم نداره... میخوام آمار یه نفرو در بیاری..."
مارتین ساکت ماند تا ولیعهد بیضتر توضیح بدهد. جان کمی فکر کرد و ماجرای درگیری با مایک و مسابقه را برای او تعریف کرد.مارتین پس از اتمام توضیحات جان، قبول کرد پیگیر قضیه شده، او را در جریان بگذارد.
جان تشکری کوتاه کرد. پس از قطع کردن تماسش، روی تخت هارو دراز کشید و کم کم خوابش برد.
با درد بدی در شکمش بیدار شد. در اتاق همزمان باز شد. آمی چان در چارچوب در ایستاده به او نگاه میکرد:"جان؟ پسرم... پاشو نهار بخوریم..."
پسر جوان رنگ به چهره نداشت. پیشانی و پشت گردنش خیس از عرق بود. با بلند شدن صدای قار و قور، دو دستش را بر روی شکمش گذاشت. آمی چان کوتاه خندید:"صدای شکمت هم در اومد... پاشو پسرم"
جان محترمانه کمی سرش را خم کرد:"بله... حتما..."بعد از رفتن آمی چان، دردش بیشتر شد. به سختی در حالیکه شکمش را نگه داشته بود به سمت در رفت. با رسیدن به پذیرایی، دوان دوان بخ سمت سرویس بهداشتی رفت. با حس کمتر شدن دردش، از دستشویی بیرون آمد. اما هنوز پایش را از در بیرون نگذاشته که دوباره برگشت. این روند برای جان دو ساعت طول کشید. در میان نگرانی های آقای ساکاری و آمی چان و غرغرهای یاکوزا از دستشویی بیرون آمد. ضعف شدید داشت و آب و انرژی در بدنش نمانده بود. آمی چان یک ساعت قبل با دیدن وضعیت جان به هارو زنگ زد و او نگران خودش را به خانه رسانده بود.
جان وقتی از سرویس بهداشتی بیرون آمد هارو را دید. پزشک جوان نگران به سمتش رفت:"پسررر... چی شدی؟ بیا بشین فشارتو بگیرم..."
او را به سمت اتاقش برد و بر روی تخت نشاند. آمی چان دمنوش به دست وارد اتاقش شد:"یکم دمنوش چای سبز و نعنا آوردم... برای دل دردش خوبه..."
هارو اخم کرد:"آمی چان... الان وقتش نیست..."
به سمت کیفش رفت تا دستگاه فشار و گوشیش را بیاورد. وقتی در کیفش را باز کرد ورق قرصی که به جان داده بود، پیدا کرد. کف دستش را محکم بر سرش کوبید. جان بی حال با رنگی پریده و آمی چان متعجب به او نگاه کردند. هارو دستش را بر روی دهانش گرفته، شوکه به آنها خیره شد. آمی چان اخم کرد:"چی شده؟"
هارو نگاهش را به جان داد:"خیلی شانست گوهه پسر!!! من همیشه قرص تقویتی میذاشتم کیفم... اما امروز قرص کارکن بهت دادم... واسه همین اسهال شدی..."
صدای هین مادرش ولیعهد جوان را از منگی در آورد. آمی چان عصبانی غرید:"پسره ی دراز احمق... خوشحالی اسمتو گذاشتی دکتر؟ پسره ی بیچاره آب به تنش نمونده... داره میمیره بعد تو تازه میفهمی قرص بهش اشتباه دادی؟"
هارو با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. خنده ای مداوم و تمام نشدنی.با کمک زن میانسال، جان روی تخت دراز کشید. هارو سرم در دست به سمت تخت رفت. هر بار با دیدن جان میخندید. با تزریق سرم به دست جان، مرد جوان کم کم به خواب عمیقی فرو رفت.
*****
زمان از دست جان در رفته بود. با صدای فحش و کل کلی آشنا کنار گوشش از خواب بیدار شد. درازکش سرش را کج کرد و دوستانش را پایین تخت در حال بازی حکم دید. هارو، مکس، جیمی و ییبو در حال بازی بودند. هارو و جیمی در مقابل مکس و ییبو.
با پرتاب هر ورق، فحش و کوری خواندن بینشان شروع می شد. جان در سکوت به این صحنه خیره ماند. اشکی از گوشه ی چشمش قل خورد. دو شب دیگر این صحنه ها برای او تبدیل به خیال و رویا می شد. دو شب دیگر او باید در اتاقی بزرگ و بی روح منتظر فرداهای شبیه به هم می ماند.
سرش را چرخاند و به سقف زل زد. سکوت یکباره ی افراد داخل اتاق او را متعجب ساخت. با صدای جیمی متوجه ی دلیل این سکوت یکهویی شد:"هی ریقو... پاشو دیگه... بوی گوه کل خونه رو گرفته..."
بعد از حرفهای جیمی همگی باهم خندیدند. جان این صدا و این جنس حرفها را دوست داشت. به آنها نگاه کرد و در جایش نشست. مکس گفت:"خدایی یه دونه قرص فسقلی اینطوری ناکارت کرده؟ شدی پوست و استخون..."
دوباره صدای خنده ها. ییبو به هارو نگاه کرد:"ریدی دکتر... همیشه گفتم بمیرمم حاضر نیستم جنازمو بدن دست توی نادون... مامان میگفت نهههههه راجع به دوست پسر سکسیم درست حرف بزن... حالا کو بیاد تحویل بگیره... اینم یه نمونه ی نیمه زنده ی بدبخت شده به دست تو..." به جان اشاره کرد.با توضیحات ییبو، همگی خندیدند. هارو عصبانی دلیل اشتباهش را توجیه میکرد و ولیعهد همچنان به دعواهای دوستانه ی آنان خیره ماند.
تا گرگ و میش صبح، بعد از خوردن غذا، جان کنار دوستانش گفت و خندید. در میان همین شوخی ها فهمید هارو شیفتش را جایگزین کرد تا بتواند کنار او بماند. جیمی از تمرین بوکسش زد، مکس برای ماندن کنار او، از کارش مرخصی گرفت و ییبو دوست دیرینه اش مارک را تنها گذاشت. ییبو و دو دوست دیگرش تاکید کردند برای تامین امنیت جانی او، نمی گذارند بیشتر از این با پزشک دیوانه بماند.
هنگام خداحافظی همراه ییبو به خانه شان رفت. باید سفرش را در خانه ای به پایان می رساند که از آنجا آغاز کرده بود.
پشت سر ییبو به آرامی راه می رفت و به قامت بلند او دلتنگانه نگاه میکرد. ذره ذره ی جزییاتش را به خاطر می سپرد.
رنگ آسمان صورتی و همرنگ شکوفه های درختان فندق در خیابان اصلی شهر بود. در بارسلونا هوا در ماه می رو به گرمی میرفت اما صبح زود همچنان خنک بود.
این حس را بو کشید و به ذهنش سپرد. شاید بعدها در خواب خودش و ییبو را کنار هم می دید.
*****

BINABASA MO ANG
The Blue Dream / رویای آبی
Romanceییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...