جان لبخند محوی زد. سرش را پایین انداخت. با حرف جنی سرش را بالا آورد:"جان همه دلتنگت هستن... نمیخوای دیگه بیای پیشمون؟"
جان سرش را تکان داد:"من... من نمیدونم..."
جنی دستان سرد ولیعهد را گرفت:"خب میدونی چیه؟ به نظرم یهو تو یه موقعیت سخت گیر افتادی... برای همین نمیدونی چی بگی یا چطور تعریفش کنی... نیازی به گفتن نیست جان..."
جان به چشمهای جنی زل زد. نگاه دختر جوان مصمم بود. ولیعهد لبانش را در دهانش کشید و زیر لب هومی گفت. نفس عمیقی کشید. دو دستش را بر هم کوبید و رو به مارتین گفت:"خب... بهتره در مورد الکس حرف بزنیم..."
جنی سرش را تکان داد و به سمت میز چرخید:"آه... درسته... نمیدونی ما چقدر شرمنده ایم... به عنوان یه وکیل این حرفو در مورد موکلم نباید بزنم اما..."
جان دستش را بر شانه ی جنی گذاشت:"مگه میشه خانوادمو نشناسم؟"
مارتین که تمام مدت روبروی آن دو ایستاده و ناظر گفتگویشان بود، بی مقدمه گفت:"اما اعتماد زیاد هم خوب نیست قربان... الکس هم از خانواده ای که میگین بود..."جان اخم کرد:"مارتین؟!"
جنی رو به مشاور جوان پوزخندی زد:"تو یه خانواده پیش میاد که یکی خلافکار از آب در بیاد... این عجیبه؟ دلیل شرمندگی من هم به خاطر همون یه مورد..."
جنی و مارتین با چشمانشان برای هم خط و نشان می کشیدند. جان چند ثانیه به هر دوی آنها خیره شد. در نهایت لبخند زنان سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد. پرونده را روی میز باز کرد و مشغول بررسی مدارک شد:"الکس کروز... 21 ساله... سفر میکنه... دراگ میزنه و ..."توجه جنی به حرف های جان جلب شد. تا یک ساعت بعد آنها درباره ی شرایط بخشش الکس گفتگو کردند. جنی مدارک را تایید کرد. تعهد نامه ای که باید به امضای موکلش میرسید، تنظیم شد. بر اساس گفته های جان، جنی باید با مارتین به اداره ی پلیس مرکزی باداخوس میرفت. بعد از گرفتن امضا موکلش، او را در پروازی مستقیم به بارسلونا میبرد.
اگرچه همه ی مکالمه ی آنها درباره ی مباحث خسته کننده ی قانون و مجازات بود، اما برای آنها به سرعت گذشت. جنی هنگام خداحافظی جان را محکم در آغوش گرفت:"کی... کی میای پیشمون؟!"
جان خودش را از آغوش او بیرون کشید. نگاهش غمگین بود:"من... نمیدونم... کمتر از ده روز دیگه مراسم انتخاب و معرفی ولیعهد..."
چند ثانیه سکوت. جنی با خودش می اندیشید اجبار همیشه در زندگی پسر جوان حرف اول را میزد و او حقی در انتخاب هایش نداشت.چان با رسیدن فکری به ذهنش نگران پرسید:"مسابقه ی ییبو و مارک کیه؟"
جنی کمی فکر کرد:"نمیدونم... تاریخ دقیقشو نمیدونم اما احتمالا تا یه ماه آینده... چطور؟"
جان جوابی به سوالش نداد و پرسید:"ماشین تونستن جور کنن؟"
جنی متعجب و گیج پاسخ داد:"نه... یعنی اینم نمیدونم!! چطور؟ "جان سرش را پایین انداخت و مشغول جویدن لب پایینش شد. فکرش مشغول بود. وقتی سکوت جان طولانی شد، مارتین گفت:"قربان؟! داره دیر میشه... خانم کاپور باید برن..."
جان به چهره های پرسشی جنی و مارتین نگاه کرد. لبخندی به روی جنی زد:"خوب شد دیدمت... حالا بهتر میدونم چی میخوام..."
جنی چیزی از حرفهای او سر در نمی آورد:"نمیدونم از چی حرف میزنی جان... اما بدون ما همیشه منتظر اومدنت هستیم... اگه یادت رفته باید بگم ماه می و ژوئن بارسلون غرق تو فستیوال و جشنه... خیلی از جشن ها مونده که باید باهم بریم... پس بهت نمیگم سعی کن بیای... بهت میگم باید بیای..."
جان خندید:"حتما..."
خداحافظیشان کوتاه بود چون هر دو حس کرده بودند زمان دیدارشان به زودی اتفاق خواهد افتاد.*****
بعد از رفتن جنی، مردان دوباره مشغول نوشیدن و پیپ و سیگار کشیدن شدند. دور عمو خوآن جمع شدند و با شوخی با او نگرانیش را کمرنگ تر کردند.
مادرها به همراه ماری و ریتا به آشپزخانه ی خانه ی یاکوزا زفتند و در آنجا در جمعی زنانه مشغول گفتگو و آشپزی شدند.
پسرها از خانه بیرون زدند. زیر درخت بزرگ کنار خیابان اصلی، بر روی سبزه دور هم نشستند.
مارک یک تیکه از علف سبز را از روی زمین کند و در دهانش گذاشت. فکر همه ی آنها مشغول بود. جیمی مشغول کندن علف ها شد. مارک متعجب داد زد:"هی یابو... چته؟ چرا اینا رو میکنی؟"
سم گفت:"گرسنشه..."
جیمی نگاهی به دوستانش انداخت. چشمی چرخاند و مشغول کارش شد. با عبور یک دختر و پسر دوچرخه سوار، مارک داد زد:"هی؟؟ شماها؟؟"
پسر جوان دوچرخه اش را متوقف کرد. همه به مارک نگاه میکردند. مارک نیشخندی زد:"ما اینجا یه گاو داریم مفت میفروشیمش... خوب شیر میده... نمیخرین؟"
جیمی به حرف او شک کرد. پسر و دختر متعجب نگاهی به هم انداختند. توجهشان به حرف مارک جلب شده بود. مارک ادامه داد:"گاو دو رگه هم هست... میدونین که دو رگه ها شیرشون بیشتره... فقط دو تا مشکل داره یک، خیلی گاوه... دو خیلی میخوره... هندی- اسپانیاییه... ایناها"
جیمی با اشاره ی انگشت مارک به سمت خودش، مانند گاوی زخمی به سمتش حمله کرد. دختر و پسر جوان با دیدن این صحنه و شوخی آنها، خنده کنان از آنها دور شدند. جیمی عصبانی مارک را دنبال میکرد. سه دور کل خیابان را دویدند. سه پسر دیگر به این صحنه میخندیدند. ییبو دو دستش را دو طرف دهانش گذاشت و داد زد:"میشه این گاو وحشی رو برای فستیوال گاوی ببریم تو مسابقه..."
صدای داد خشمگین جیمی در حالی که به سمت آنها می آمد، شنید می شد. این بار همگی فرار کردند.هر کسی آنها را از دور میدید دغدغه ای را در وجودشان حس نمیکرد. بزرگترین امتیاز آنها، با هم بودنشان بود.
*****
جان سه ساعت بعد از خداحافظیش از جنی، از مارتین درباره ی آزادی الکس و برگشت او با جنی به بارسلونا شنید. حس میکرد بار سنگینی از روی دوشش گرفته شده. خاطرش آسوده شده بود.
با خیالی آسوده چهار ساعت بعدی را مشغول نوشتن شروطش برای پرنسس پیلار شد. او با دیدن جنی، جانی تازه گرفت. برای اولین بار جان فهمیده بود در زندگیش چه چیزی می خواهد.
همه ی وجودش یک چیز را فریاد میزد:"تسلیم نشدن..."
همانجا جرقه ی اولین خواسته هایش زده شد. لبخند زنان به نوشته ی مقابلش خیره بود که صدای چند ضربه به در او را از افکارش بیرون کشید:"بله؟"
خدمتکار از پشت در اعلام کرد:"قربان... وقت شامه... پرنسس و کنت منتظر شما هستن؟"
جان کوتاه پاسخ داد:"شما برید... تا دو دقیقه ی دیگه اونجام..."
از جایش برخاست. کش و قوسی به بدنش داد. ساعت ها نشستن پشت میز خسته اش کرده بود. برگه را گرفت و دوباره لبخند زنان به آن خیره شد. با خودش به آرامی زمزمه کرد:"من آزادیمو به حراج نمیذارم... مجبورید شروطمو قبول کنین..."لبخند زنان با گامهایی بلند، با برگه ی شروط پیشنهادیش به سمت در اتاق رفت.

YOU ARE READING
The Blue Dream / رویای آبی
Romanceییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...