فیلم رقص خیابانی فلامنکو ییبو و جان که بوسیله ی گردشگران خارجی شهر بارسلونا در شبکه های مجازی پخش شد، توجه بسیاری را جلب کرد.
با اجرای رقص دو نفره ی ساراباند ییبو و جان، همراه با نوازندگی خیابانی آکاردئون سم، ساز دهنی مکس و ویولن هارو به شکل چشمگیری بعد از آپلود ویدیو، مقدار مشاهده و لایک کاربران از آن بالا رفت. پسران از این موضوع بی خبر و سرمست از جمع کردن پولشان بودند. خوش شانسی جان، پاک نشدن گریمی بود که جیمی به فجیع ترین شکل ممکن روی او استفاده کرد. جان اگرچه چابکی و مهارتش در رقص نشان میداد او جوانی کم سن و سال است اما ریشهای مصنوعی، کلاه پاره حصیری و پانچوی کهنه اش، همه را در مورد سنش به شک می انداخت.
روز شلوغ و پر بیننده ای بود. آنها پس از اجرا، برای رفع خستگی به باری در یکی از کوچه های معروف نزدیک به دگارسیا رفتند.
همه مکانی را برای نشستن انتخاب کردند. جیمی با دید زدن فضای بار، سرش را به سمت زیر بغلش برد و کمی خودش را بو کشید. چینی به بینی اش داد و سرش را بالا آورد و با لحنی طلبکار به سم گفت:"آخه بوزینه... تو بچه مایه ای و همش با هلن اینجا ولویی... ما رو با این ریخت و قیافه تخمی و بوی گوه عرق کشوندی این بار سوسولی چه گوهی بخوریم؟"
مکس نیشخندی زد:"مشکل تو واسه امروز و فردا نیس، تو کلا از بچگی قیافت تخمی بود و بوی گوه میدادی... فقط ما زیادی صبور بودیم و صدامون در نیومد..."
همه با هم زدند زیر خنده. جیمی چشم غره ی ریزی رفت. هارو یکبار موهای بلندش را باز کرد و دوباره آنها را به شکل گرد و لوله شده بالای سرش بست. نگاهی به میز بار و دو دختر نشسته پشت میز انداخت و به جیمی گفت:"شمارشو برات میگیرم چی میدی بهم؟"
جیمی هنوز اخمو بود:"عن میدم بهت..."
ییبو قهقهه بلندی زد. هارو بی توجه به تیکه ی جیمی و خیره به دخترها از جایش بلند شد:"باشه... من مرام میذارم و خودمو برای رفاقتمون خرج میکنم..."
دکمه دوم لباسش را باز کرد. آستینهایش را بالا زد و به آرامی به سمت دخترها رفت. همه به او نگاه میکردند. با رفتن او بارمنی که با سم دوست بود برای پسرها نوشیدنی الکی مورد علاقه ی او را آورد. همه سرخوش همانطور که فیلم زنده ی مقابلشان نگاه میکردند مشغول نوشیدن شدند.جان به نیشخند نشسته بر لب ییبو نگاه کرد. زیر بازی نور و سایه ی بار، جذابیت این لبخند کج برای جان نفس گیر بود.
طرف دیگر ییبو، مارک نشسته بود. او متوجه نگاه خیره ی جان شد. با برخورد نگاه آن دو باهم جان مسیر نگاهش را عوض کرد.
قلبش به تندی در سینه می کوبید. دلیل این حسش را ترس گذاشت.
اما خود او میدانست، ییبو عامل اصلی این هیجان و تپش دیوانه وار است.
هارو به یکی از دخترها نزدیک شده بود. با دختر جوان حرف میزد و گاهی او را لمس میکرد. عشوه های هر دو دختر نشان دهنده ی موفقیت او در عملیاتش بود. جان سرش پایین و در حال بازی با مایع داخل بطری بود که ییبو کمی به او نزدیک شد و به آرامی گفت:"میدونی... اون حروم زاده داره چیکار میکنه؟"
جان غافلگیر از گرمای نفس ییبو، شوکه به او خیره ماند. دلیل این هیجانات و واکنشهای بی معنی بدنش را نمی فهمید.
تلاش کرد حواسش را جمع کند، به سختی آب دهانش را قورت داد:"چی؟!؟"
ییبو بی توجه به جان و واکنشهایش لب زد:"اون دختره... اونی که اونور نشسته... از اون تیپهاییه که جیمی ازشون متنفره... اما اونی که کنار هاروئه... تیپ ایده آل جیمیه... از وقتی اومدیم تو بار... هممون اینو فهمیدیم... حالا هارو رفته تا چیکار کنه؟"
جان به مسیری که ییبو با بطری خالی آبجویش به آن اشاره میکرد، خیره شد:"خب رفته تا اون دختره رو برای جیمی اوکی کنه؟"
ییبو نیشخندی زد و به سمت جان چرخید. به چشمان سیاه او خیره شد و لب زد:"دقیقا رفته اونی که جیمی بدش میاد رو جور کنه واسش... در این حد دیوث"
جان بی قرار از نگاه ییبو، سرش را تکان داد. ییبو شوکه از واکنشش پرسید:"یعنی تو هم حدس زده بودی؟"
جان چیزی از حرفهای ییبو نفهمید و فقط سرش را تکان داد. ییبو خندید:"پس فقط اونی که نفهمیده، خود گاوشه..."
کمی از آبجویش نوشید و دوباره به پشتی صندلیش تکیه داد. نیم ساعت بعد، همگی تا حدی سرشان از الکل گرم شده بود. جان اما از همه مست بود. او با افکارش درگیر شد و بدون اینکه متوجه باشد در میان خنده ها و شوخی های دوستانش، فقط نوشید.ییبو آخرین بطری آبجو را از میان دستش بیرون کشید:"چته؟ خفه کردی خودتو؟!!"
جان با چشمان خمارش به او نیم نگاهی انداخت و دستش را دراز کرد تا بطری شراب را از دستش بیرون بکشد اما ییبو دستش را بالاتر برد تا جان به بطری نرسد.
جان کلافه و عصبی به پشتی کاناپه لم داد. ییبو از حالت او خنده اش گرفت:"وقتی جنبه نداری کمتر بخور..."
بطری آبجوی جان را کامل سر کشید. جان اخم کرد و با لحنی شل و ول گفت:"اون مال من بود... دهنی من بود"
ییبو ابروهایش را متعجب بالا برد:"دهنی تو بود؟ اوووو... خدای من... چند سالته؟"
جان گیج بود و متوجه ی سوال او نمی شد. ییبو خندید. چشمان جان سنگین شد و به خواب رفت.ییبو از جان پرسید:"میگم میخوای بریم یه آبی به سر و صورتت بزنی؟"
جان در عالم خواب جوابش را داد:"آره... خیلی گرمه... پاهامم تو شن داره میسوزه"
ییبو متوجه نشد:"شن کجا؟"
جان با اخمی ریز لبش را آویزان کرد:"ساحل... باید بریم اونور... خوشم نمیاد خیلی داغه"
مکس به آن دو نگاه میکرد:"اوه اونجا رو... یکیو داریم که تو مستی قراره خیلی چیزا رو لو بده..."همه توجهشان به سوژه ی جدید جلب شد و نگاهشان را از هارو به سمت آن دو چرخاندند.

VOUS LISEZ
The Blue Dream / رویای آبی
Roman d'amourییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...