پارت هجده

171 61 16
                                    

مکس به خوبی گیتار میزد. سم آکاردئون و مارک نیز در نواختن ساز دهنی تبحر داشتند. جیمی به خاطر اینکه هزینه وکالت را داده بود، گفت حاضر نیست کاری انجام بدهد. ییبو مسئول رقص و جمع آوری پول شد.

وقتی تقسیم وظایف تمام شد همه ی نگاه ها به سمت جان چرخید.

مارک اشاره ای به جان کرد:"هی تو؟ تو میخوای چیکار کنی؟"
جان لبخندی زد:"من..."
همه منتظر جوابش ماندند. وقتی جوابی نگرفتند، ییبو گفت:"میتونی برقصی؟ یا بخونی؟"
جان خنده ای زیبا کرد:"میخندم و میرقصم... اما باید ناشناس بمونم... نمیخوام فامیلام بشناسنم... مشکلی نداره؟"
هارو که راز او را می دانست و تا آن لحظه ساکت بود گفت:"نه چه اشکالی؟ منم هر وقت شیفتم تموم شه برای کمک میام پیشتون... "

جان نگاه سپاسگزاری به او انداخت.

از فردا ماجراجویی جدید ولیعهد شروع می شد.

*****

ساعت ده صبح همه مقابل سر خیابان منتظر آمدن ییبو و جان بودند. با پیوستن موتورسواران، این تیم شش نفره به سمت خیابان اصلی شهر حرکت کردند.

ییبو از آنها پرسید:"کجا میریم؟ مکانو مشخص کردین؟"
مکس و مارک که رانندگان دو موتور دیگر بودند نیشخندی زدند و رو به ییبو همزمان با صدای بلند داد زدند:"خیابون دگارسیاااا"

جان شوکه به آنها نگاه میکرد:"دگارسیا؟!!" ییبو زمزمه جان را شنید، خیره به دوستان هیجانزده اش که جلوتر از او به سرعت در خیابان خلوت گاز میدادند، جوابش را داد:"آره... میشناسیش؟"

جان نگران گفت:"آره... مگه مرکز شهر نیست؟ خیلی شلوغه..."

ییبو تکخندی زد:"برای همین میریم..." هم زمان سرعتش را زیاد کرد.

جان پهلوهای ییبو را چنگ زده، خودش را محکم به او چسباند. جان دوست نداشت فردی نازپرورده و لوس به نظر برسد اما این واکنش ها دست خودش نبود. از زمانی که وارد این جمع شده بود، کم و کاستی هایش را بیشتر میفهمید.

همه ی مسیر با کل کل و سبقت سه موتورسوار گذشت.

نزدیکی های خیابان پسیج د گارسیا، در یکی از کوچه ها موتورها را پارک کردند. همه ابزار موسیقی و صندلی های مسافرتی را برداشتند و برای پیدا کردن مکان مناسب به سمت چهارراه اصلی حرکت کردند.

جان هم با برداشتن کوله ای که ییبو به او داده بود همراه بقیه حرکت کرد. چند قدم بیشتر نرفته بود که ییبو مچ دستش را گرفت و او را به داخل کوچه کشاند. او را به دیوار پشت سرش چسباند و کلاهی تگزاسی بر سرش گذاشت.

ولیعهد احساس کرد چیزی در قلبش فرو ریخته. به چهره ی خندان ییبو خیره شد و چیزی از زمزمه هایش نشنید. به نظر می رسید در حال سرزنش کردنش است. اما جان به حسش فکر میکرد. این حس مبهم قطعا اسمش ترس و هیجان بود.

The Blue Dream / رویای آبیOù les histoires vivent. Découvrez maintenant