در اتاق با صدای وحشتناکی باز شد.
-" هی جان؟!! پاشو دیگه!! چقدر میخوابی؟؟"
جان وحشتزده از صدای بلند باز شدن در و فریادهای مدام جیمی، کمی سرش را از زیر پتو بیرون آورد. مانند لاک پشتی به آهستگی از لاکش بیرون می آمد اما با برخورد جسمی سفت به سرش دوباره در لاکش به زیر پتو رفت. جیمی کلافه به سمتش رفت و بالشتی که پرت کرده بود را گرفت و پتو را به زور از سرش کشید:"پاشوووو توله... سر ظهره..."
جان، عصبی با موهایی ژولیده در خودش جمع شده و برای بیدار شدن مقاومت میکرد. جیمی دو پای او را گرفته، با کشیدنشان جان را بر روی زمین انداخت:" بیدار نمیشی؟ آرهههه؟؟؟؟ فکر کردی دست توئه؟"
جان داد زد: "وحشی بذار بخوابم"
جیمی دست به کمر و شوکه گفت: "اوهووو پسر پاستوریزه ی جمعمون فحش یاد گرفته"
با صدایی نازک ادای جان را تقلید کرد:"وحشی..."
جان چشمانش بسته بود و اخم بر پیشانی داشت. جیمی پایش را بر باسن او مالید و گفت:"نکنه راست کردیو روت نمیشه پا شی؟"
جان عصبانی با چشمانی سرخ از خشم، در جایش نشست:"خیلی بی شخصیتی"
جیمی قهقهه زنان می خندید:"چرا؟؟؟ این که بین پسرا عادیه؟تازه این نشونه ی قدرتته"-" این واسه تو عادیه که دائم الشقی... بیا برو بیرون اینقدر چرت و پرت نباف"
ییبو وارد اتاق شد و نیم نگاهی به جان انداخت. پسر جوان تا بناگوشش از خجالت سرخ شده بود. ییبو به سمت پنجره ی اتاق رفت و پرده ها را کنار زد:"ساعت دوازده ظهره جان... امشب کلی کار داریم..."
جان متعجب پرسید:"دوازده ظهر؟؟"جیمی لبه ی تخت نشست و به پسر جوان نشسته در کف اتاق خیره شد:"تو واقعا از کل حرف ییبو فقط اینو شنیدی؟"
نگاه جان پرسشی بود. جیمی پوف کلافه ای کشید:"امشب کلی کار داریم... نشنیدی؟"
اتاق روشن شده بود. ییبو به سمت جان چرخید:"وقتی این کشیش معروفه مرد، مراسمها و فستیوال ها دو هفته عقب افتاد... یادت نیس؟"جان سرش را به نشانه ی ندانستن تکان داد. جیمی و ییبو به هم نگاه معناداری کردند. جیمی از روی تخت بلند شد:"وای تو چقدر شوتی دیگه... فستیوال آبجو عقب افتاد به خاطر اون نکبت... هر یال آخر آوریله اما الان وسط ماه می فستیوال داریم... عالی نیست؟"
جان تجربه ی شرکت در این فستیوال یا فستیوال ها را نداشت. دلیل خوشحالی آنها را درک نمیکرد و به جیمی که با ذوق در حال توضیح دادن بود، خیره ماند.جیمی همچنان در حال سخنرانی بود:"البته بهتر شد که عقب افتاد وگرنه با پروژه ای که استادمون دد وقت نمیکردیم درست حسابی به آبجوها برسیم... مگه نه بو؟!"
ییبو سرش را تکان داد. به جانی نگاه میکرد که هیچ حالتی در چهره اش پیدا نبود.
نگاهی به جیمی انداخت:"بسه دیگه... کمتر وراجی کن... بریم پایین، مارک و مامان منتظرن برای نهار... جان توام دست و صورتتو بشور و بیا... باید زودتر بریم وگرنه تا شب هیچی برامون نمیمونه..."

YOU ARE READING
The Blue Dream / رویای آبی
Romanceییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...