سه مرد میانسال زیر سایه ی درخت بهاری نزدیک ایوان خانه ی خانواده ی کروزها نشسته بودند. نزدیک ظهر بود و مادر مکس در حال پختن غذا بود. بوی غذا تا ایوان به مشام میرسید.
ریکی، پدر مارک، کمی از آبجویش نوشید:"تو واقعا خوش شانسی خوان... باسیا بهترین غذاها رو میپزه و میده بهت..."
عمو خوان لمیده بر صندلی غر زد:"منم پول خوب میارم براش..."
ریکی سرش را تکان داد:"آره... خوب شکمی هم گنده میکنی..." به شکم گرد او اشاره کرد.
آقای کاپور به پسرها که مشغول کار بودند نگاهی انداخت و در جواب به ریکی گفت:"ابی هم آشپز خوبیه"
ریکی کمی به جلو خم شد و بطری آبجو را روی میز گذاشت:"آره... همیشه سوخته اس..."
عمو راج غر زد:"عوضش بهترین لباسها رو میدوزه برات تا بپوشی... من نه غذای سوخته میخورم نه لباس برام دوخته میشه"
ریکی خیلی جدی گفت:"اگه منم متخصص زنان بودم، لباس و غذای سوخته که هیچ، جا واسه خوابم نداشتم..."
با بلند شدن صدای خنده ی ریکی، عمو خوان هم خندید و دستشان را به هم کوبیدند. عمو راج عصبانی کمی از آبجویش نوشید و جوابی به آنها نداد.
مادر مکس، خاله باسیا از آشپزخانه با صدای بلندی غرید:"خوان اگه غیبت کردنت تموم شده، پاشو بیا اینجا بهم کمک کن"
خوان آه خسته ای کشید و وارد خانه شد.
راج رو به ریکی پرسید:"به نظرت با این تنبیهی که یاکوزا برای این بچه ها تعیین کرده فکر میکنی این وا مونده ها زنده بمونن؟"
ریکی دوباره به صندلیش لم داد:"هوم... مارک زنده میمونه اما صد دلاری تو رو نمیدونم..."
با ابروهایی بالا برده به راج نگاه کرد. این بار بعد از چند ثانیه آن دو شروع به خندیدن کردند.
راج گفت:"خیلی شبیه اردوی کار اجباری نازی ها شده..."
باز هم به پسرانشان که زیر آفتاب در حال تمیز و حرص کردن محوطه ی باز و فضای سبز خانه ها بودند، خندیدند.
خاله باسیا با شنیدن صدای خنده ی آن دو مرد به همسرش گفت:"شما مردا... انگار نه انگار که پدرین... اون بچه ها الان باید تو آفتاب اینطوری آفتاب سوخته شن و شما تو سایه بشینین آبجو تگری بزنین..."
خوان از پشت همسرش را در آغوش کشید:"اونا باید تنبیه شن عشقم... وقتی یه غلطی میکنن باید پای عواقبشم بمونن..."
زن میانسال غرغرکنان گفت:"شماها باید تنبیه شین... شما مردای گنده هنوز رفتارتون بچگونه اس... اونا معلومه از شما یاد گرفتن..."
خوان چانه اش را بر شانه ی همسرش گذاشته و فقط به نشانه ی تایید تکان میداد. وقتی غر زدن همسرش تمام شد به آرامی در گوشش زمزمه کرد:"اما نگو که دیشب نخندیدی و از کارشون خوشت نیومد؟"
باسیا با یادآوری صحنه ی درگیری یاکوزا با پسرها، دست از کار کشید. کمی سرش را به سمت شوهرش کج کرد و با دیدن نیشخند او شروع به خندیدن کرد. این بار صدای خنده ی آن دو به گوش ریکی و راج می رسید.*****
مارتین کمی دورتر از خانه ی کروزها به همراه دو مامور دیگر در خودرو نشسته به جان لبو شده در آفتاب نگاه میکرد.
کلافه بود و اگر از عصبانیت جان مطمئن نبود همین خالا از خودرو پیاه شده به آنجا میرفت و ولیعهد را از آن بی عدالتی و عذاب نجات میداد.
در همین فکر بود که با دویدن دو نفر از دوستان جان به سمت او، قلبش از حرکت ایستاد.
دوربین را با نگرانی از دست مامور گرفت و به آن نقطه نگاه کرد. از بینی جان خون می آمد و بی حال شده بود.
از خودرو به سرعت پیاده شد تا به آنجا برود. پس از رد کردن خیابان به نزدیکی آنها رسید. از پشت درخت و جایی که ایستاده بود صدای آنها را میشنید:"هارو... بگو چشه؟"
"هیچی نیست... گرما زده شده... کمکم کنین ببرمش تو خونه... فشارش افتاده..."
با شنیدن صدای پدربزرگ همه در خشکشان زد:"به کارتون ادامه بدین... من دیگه گول کاراتونو نمیخورم... خودش میتونه بره خونه"
هارو کلافه غرید:"اون حالش خوب نیس یاکوزا"
پیرمرد داد زد:"سر جاتون بمونین"
ییبو نیز داد زد:"مگه اسیر گرفتین؟ میگه حالش خوب نیس"
هارو بی توجه به حرف پیرمرد، جان را با کمک ییبو به سمت خانه برد.
مارک به آرامی به جیمی گفت:"میخوای شورش کنیم؟"
مکس یا صدایی واضح به آنها گفت:"فقظ خفه شین و همکاری کنین تا زودتر ای کار تموم شه.... نمیتونم تحمل کنم که فردا نرم سر کار تا اینجا مث برده ها تو آفتاب کار کنم..."
با حرف او، سم، مارک و جیمی دوباره مشغول کار شدند. یاکوزا با دیدن مشغول شدنشان به کار، با ابروانی گره خورده در هم، در جایش نشست و به آنها خیره شد.
مارتین از همان فاصله سعی میکرد تا داخل خانه را ببیند. اما چیزی معلوم نبود.
کلافه قصد کرد تا به سمت خودرو برود و با دوربین همه چیز را چک کند. وقتی برگشت با جنی رو در رو شد. بی خیال قصد عبور از کنارش را داشت اما با برخورد تیزی کفش دختر جوان با ساعدش، ناله کنان بر روی زمین خم شد:"آخخخ... معلومه چه غلطی میکنی؟"
جنی پیراهنی تا زانو کوتاه و یکسره مشکی با کفشی پاشنه بلند پوشیده بود. موهایش بر شانه اش ریخته و کیف کوچکی بر دوشش انداخته بود.
دست به سینه به سمت مارتین خم شد:"من یه دزد گرفتم... تو چه باید بگی اینجا چه غلطی میکنی؟"
مارتین نگران از جایش بلند شد:"دزد؟"
جنی این بار ضربه ای به پای دیگر او زد. مارتین فریاد زنان دوباره بر زمین افتاد:"دختره ی وحشی.... ازت شکایت میکنم..."
جنی مسخره کنان خندید:"هاه هاه هاه... ترسیدم... شکایت کن... خودمم به عنوان یه وکیل قراره ازت شکایت کنم... چند باری دیدمت که دور خونه های اطراف میچرخی... خالا هم که علنی داری دید میزنی... کلی دوربین این ورا هست که حرفمو تایید میکنه... الانم با پلیس تماس میگیرم..."
با گوشیش مشغول شماره گرفتن شد. مارتین از جایش بلند شد و دست جنی را گرفت:"نه... خواهش میکنم..."
جنی یک ابرویش را بالا برد:"خواهش میکنی چی؟"
مارتین نالید:"توضیح میدم... باور کن دزد نیستم.. دلیلی دارم برای کارم"
جنی منتظر توضیح بیشتر ماند. مارتین گفت:"اینجا نمیشه..."
جنی پوزخند زد و مشغول شماره گرفتن شد:"فکر کردی خرم؟"
مارتین کلافه گفت:"من... من داداش جانم... نگران حالش بودم... میخواستم ببینم حالش چطوره..."
جنی شوکه داد زد:"واقعا؟؟؟ واووو..."
از حالت فردی شوکه چهره اش به سرعت تبدیل به قردی پرسشگر شد:"خب... چرا حالا یواشکی؟"
مارتین نالید:"چون نباید بفهمه من اینجام... برای همین میگم که اینجا نمیشه..."
جنی کمی شکش برطرف شد اما همچنان مردد، گوشیش را سمت مارتین گرفت:"شمارتو بزن... بعدا باید ببینمت..."
مارتین شماره را عصبی وارد گوشیش کرد. او اولین فردی بود که خارج از افراد عمارت و جان شماره اش را داشت.
نگاهی به جنی انداخت و گوشیش را به او برگرداند.
جنی هشدار داد:"خودم زمان و مکان ملاقاتو بهت خبر میدم... میدونی که اگه شمارت الکی باشه با این دوربینا پیدات میکنم..."
شماره ی ذخیره شده در گوشی با عنوان مستر دزد، را به او نشان داد و بدون هیچ حرف دیگری به سمت خانه ی خانواده ی هارو حرکت کرد.پ.ن: اگه خدا بخواد جمعه هم آپ میکنم

YOU ARE READING
The Blue Dream / رویای آبی
Romanceییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...