صبح زود جان با صدای یاکوزا از جایش پرید. پیرمرد بالای سر او با عصایش ایستاده بود:"جان پسرم... فکر میکردم سحرخیز باشی"
موهای جان پریشان و ذهنش هنوز به طور کامل بیدار نشده بود.
صدای هارو را شنید و به سمت صدا چرخید. او در حال مطالعه و یادداشت برداری بود:"یاکوزا... تا دیر وقت داشتی برای ورق گل پدر مغزشو در میاوردی.... اون 70 سالش نیس که صبح زود پاشه... هنوز جوونه و نیاز به خواب داره"
یاکوزا عصبی نفسش را بیرون داد و غرید:"تو پسره ی گستاخ... کی با تو حرف زد؟"
هارو به آرامی گفت:"متاسفانه تو اتاق منین و منم گوشام شنویایی خوبی دارن"
یاکوزا به سمت در اتاق رفت و آن دو را تنها گذاشت.
جان از جایش برخاست و مشغول جمع کردنش شد. با یادآوری ناگهانی اتفاق شب قبل نگران و زیر چشمی به هارو نگاه کرد.
او مشغول مطالعه بود . به آرامی سمتش رفت و پشت سرش قرار گرفت:"ام..."
هارو در همان حالت گفت:"صبحت بخیر..."
جان لب را گزید و من من کنان گفت:"اوم...صبح بخیر... هارو... میشه راجب... دیشب..."
هارو خودکارش را روی میز گذاشت و به سمتش چرخید:"جان... جاییت درد میکنه؟"
جان پرسشگر نگاهش کرد:"ها؟"
هارو از روی صندلی بلند شد. مقابل جان ایستاد و دوباره پرسید:"جاییت درد نمیکنه؟"
وقتی جوابی از او نگرفت با لگد ضربه ای به پایش زد. جان نالان با صدایی بلند خم شد و پایش را گرفت. هارو به او کمک کرد و او را روی تخت نشاند. پاچه ی شلوارش را کمی بالا داد و به قرمزی روی پایش نگاه کرد. نچ نچ کنان گفت:"چیزی نیست... با یکم کمپرس یخ خوب میشه"
جان عصبی داد زد:"چرا این کارو کردی؟"
هارو نیشخندی زد:"چون مریضم بشی"
جان چیزی از حرفهای او سر در نمی آورد:"چرا باید مریضت شم؟"
هارو با همان نیشخند دست به سینه ایستاد:"چون الان به عنوان بیمارت میتونی مشخصاتتو بهم بگی و منم به خاطر قسمی که خوردم باید رازتو نگه دارم اعلیحضرت جان"
جان شوکه به او نگاه کرد. کمی بعد نگاهش رنگ غم و ترس گرفت:"من قصد نداشتم چیزیو مخفی کنم... اما..."
هارو با لحنی جدی گفت:"جان من یه پزشکم... وقتی به آدما نگاه میکنم برام فرقی نداره قاتل باشن یا گناهگار... شاه باشن یا گدا... من نگاهم به همه یکسانه... پس فکر نکن با نگفتن چیزی که واقعا نباید میگفتی من دیدم نسبت بهت عوض میشه... تو حتما دلایل خودتو داری و داشتی... پس نگران نباش رفیق... رازت پیشم میمونه"
جان بغض آلود سرش را تکان داد و به کف دستانش خیره شد:"ممنونم... خوشحالم باهات آشنا شدم هارو"
پزشک جوان لبخندی زد:"اما این دلیل نمیشه ازت رشوه نگیرم... بعدا باید برای تاسیس مرکز درمانیم بهم کمک کنی"
جان خوشحال از جایش بلند شد. بدون هیچ حرفی هارو را در آغوش کشید:"با کمال میل اینکارو میکنم"
هارو نیز او را در آغوشش فشرد:"چرا بعضیا فکر میکنن بغل شاهزاده ها فرق داره؟"
هر دو پس از چند ثانیه سکوت، در آغوش هم قهقهه می زدند.
******
ییبو پشت میز مقابل جیمی نشست و به او که با گونه هایی برآمده و پر در حال لمباندن بود، نگاه می کرد. خانم وانگ کمی به ییبو و بعد به جیمی نگاه کرد. از زیر میز ضربه ای با پایش به پای ییبو زد.
وقتی نگاه سوالی پسرش را دید شروع کرد با ابروهایش به او اشاره کردن. جیمی با دیدن این حالات آن دو خندید و با دهنی نیمه پر گفت:"خاله ولش کن... هنوز تو شوک خبریه که بهش دادم..."
نینا چان کمی از قهوه اش نوشید:"خبر؟ چه خبری؟"
جیمی نیشخندی زد:"استادمون برای فردا یه امتحان سخت گذاشته... برای همین ییبو چون درسش قوی تره باید کمکم کنه..."
کمی در جایش تکان خورد و به سمت خانم وانگ خم شد:"راستش... شما میدونین جان خونه هارو ایناست دیگه؟"
خانم وانگ آه غمگینی کشید:"آره میدونم... نمیدونم برم دیدنش یا نه؟"
ییبو کمی شکر درون فنجان قهوه اش ریخت و اخم کرد:"لازم نیس مامی... تو کار اشتباهی نکردی..."
نینا چان نیز اخم کرد و ضربه ای به پس گردن او زد:"پسره ی احمق... همین اخلاق گندته که همه رو فراری میده و دختری هم حاضر نمیشه باهات دوس شه"
جیمی با صدای بلند می خندید:"وای نیناچان زدی به هدف... باورت نمیشه... کلاس تموم میشه اون سویی شرت کلاهدار زشتشو میکشه سرش... عین گاو میزنه بیرون...حتی نمیذاره منم با یکی دو نفر تیک بزنم..."
ییبو قاشق را در فنجانش پرت کرد:"مگه من بهت میگم دنبالم راه بیفتی"
نینا چان دوباره پس گردنی زد. ییبو گردنش را گرفت و غر زنان از جایش بلند شد.
جیمی خندید و خط و نشان کشیدن ییبو را نادیده گرفت. جیمی دستش را روی دست نیناچان گذاشت، به او نزدیک شد و دم گوش او طوریکه ییبو نشنود گفت:"خاله یه زحمتی برات دارم... میشه برای اینکه هم حال و هوای جان عوض شه و هم اینکه ما دور همی جمع شیم شما آمی چان و یاکوزا اینا رو امشب دعوت کنین اینجا؟"
نینا چان از او فاصله گرفت و مشکوک نگاهش کرد:"الان این چه ربطی به درس خوندنتون داره؟"
ییبو به آنها متعجب تگاه میکرد. جیمی دوباره خودش را به او نزدیک کرد و زمزمه وار گفت:"درسو که امروز میخونیم اما میخوایم امشب به بهانه دورهمی پسرونه امون، بین ییبو و جانو خوب کنیم"
چشمان خانم وانگ درخشید. او نیز به آرامی گفت:"اوکییییی"
سپس هر دو مشغول خوردن صبحانه شان شدند. نینا چان لبخندی به چهره ی سوالی پسرش زد و گفت:"بیا بوبوی من... صبحونتو کامل بخور که بری سر درست"
ییبو ابرویش را متعجب بالا برد. هنوز به توافق میان آن دو شک داشت.
******
شب همه مهمان خانه ی وانگ ها شده بودند. پسرها نیز با هماهنگی قبلی آمی چان و نینا چان در خانه ی یاکوزایی هارو جمع شده بودند. با خاطری آسوده آبجوی دزدی را آورده در میان شوخی و شرط بندی های مسخره، مست شدند. ییبو از بدو ورود اخم بر ابرو داشت اما یه اصرار مکس و جیمی کنار جان نشست. با اولین پیک آبجو کم کم با جان نرم شد. برای او آبجو می ریخت و بی هیچ حرفی میخندید.
در میان سر و صداها، مارک بطری آبجویش را بالا برد:"اول از همه به سلامتی همه ی شما گوسفندا... دوم اینکه امشب قراره به آرزومون برسیم و کسی که جراتشو داشته باشه اون لباسهای جنگی یاکوزایی رو بپوشه... بره سوپر مارکت ته خیابون یه باکس آبجو بخره و بیاره ... وووو... به عکس با آقای پنسی بگیره و بذاره توییتر... صد دلار بدیم... کی حاضره؟"
هنوز دستش بالا بود که جیمی داد زد:"منننننن"
مارک هم داد زد:"دقیقا ... هیچ احمقی تو این جمع به اندازه ی تو کله خر نیس"
جان شوکه و مست پرسید:"اما... لباس یاکوزا... دیشب گفت براش خیلی مقدس و ارزشمنده"
سم خندید:"اینقدر مهمه براش که با کمربند یه بار هارو به خاطرش تنبیه کرد..."
هارو سرش را تکان داد:"هوم... لعنتی از او لباس بیزارم... امشب انتقاممو میگیرم ازش"
جیمی به سمت زره جنگی رفت:"من انتقامتو میگیرم رفیق"
مشغول در آوردن لباسهایش شد که مکس قهقهه زنان گفت:"با چیت میری به جنگ زورو؟ "
همه زدن زیر خنده. ییبو گفت:"نکبت برای پوشیدنش نباید لخت شی... همینطوری تنت کن..."
مارک و هارو در پوشیدن لباس به او کمک کردند. لباسها سنگین بود.
او پیچ و تاب خوران شمشیر را نیز برداشت و به سمت در رفت:"پیش به سوی پنسی و صد دلاری"
هریک شیشه ای آبجو برداشته به هم زدند و با صدای بلند گفتند:"هیییی"
نیم ساعت از رفتن جیمی گذشته بود. سم و مکس کنار هم دراز کشیده و نیمه خواب بودند. مارک سرش را بر شانه ی هارو گذاشت:"میگم این نکبت دیر نکرده؟"
مکس گفت:"چرا اتفاقا... فکر کنم رفته ژاپن"
همه شروع کردند به خندیدن. جان نگران پرسید:"این آقای پنسی که میگین یه وقت نره به یاکوزا بگه؟"
هارو خندید. شیشه ی آبجو را به لبش رساند:"بهتر... یکی دیگه به مریضام اضافه میشه" چشمکی به جان زد و آبجو را سر کشید.
در با صدای بدی باز شد. جیمی با لباس یاکوزایی و کلاهخود کج شده وارد خانه شد:"فرار کنین..."
پشت سر جیمی پدربزرگ وارد خانه شد در حالیکه شمشیر در دستش بود. با دیدن آن جمع، عصبانی با شمشیر به سمتشان رفت. همه در یک چشم بر هم زدن فرار کردند. جان شوکه به کف سوراخ شده ی خانه به وسیله ی شمشیر خیره بود. نگاه پیرمرد به سمتش چرخید:"جان ... تو هم با این اوباشی؟... به اعتمادم خیانت کردی؟"
چشمان سرخ یاکوزا او را ترساند. من من کنان خشکش زده بود:"م...م...من"
ییبو به سمت جان رفت و قبل از حمله ی پیرمرد او را از خانه به بیرون کشاند:"فرار کنین احمقااا.... اون یاکوزائه...زود باشین"
هر کدام به سمتی رفتند تا پیرمرد خشمگین آنها را با شمشیر زخمی نکند. جیمی با لباس سنگین در چمنها می دوید. متاسفانه او در تیررس یاکوزا قرار گرفت.
همه گوشه ای ایستاده به او می خندیدند. مارک داد زد:"بدو صد دلاری... بدو"
با سرو صدای آنها، پدر و مادرها وارد حیاط شدند. همه از حیاط وانگ ها به گند جدید پسرانشان خیره و متاسف بودند.
اگرچه برای این اتفاق تنبیه سختی در راه بود، اما جان خوشحال بود که طعم تنبیه جمعی با دوستانش را برای یک بار هم که شده در زندگیش، می چشد.پ.ن: تولد جان جان مبارک🥰🥰🥰
سی و یک سالگیت مبارکککککک😍😍

VOUS LISEZ
The Blue Dream / رویای آبی
Roman d'amourییبو، جوانی ورزشکار با رویای شکستن مرزهای سرعت مسابقات رالی و ثبت امتیازی جدید و جاودانه در سر در کنار دوستانی بی نظیر و جان، شاهزاده ای فراری از چهارچوب های کسل کننده ی زندگی اشرافی که با آنها آشنا می شود یک شرط بندی و تغییر خط زندگی همه ی آنها ای...