Genre: Angst, Romance
~♪
لبهاش رو دور سیگار حلقه کرد و دود تلخ رو به ریهاش کشید. گلوش سوخت و سینهاش سنگین شد، با شدت به سرفه افتاد طوری که انگار لحظههای آخر زندگیش رو مُردگی میکرد.
صدای چرخش کلید داخل در و ثانیهای بعد صدای قدمهای محکم معشوقهاش رو شنید و باعث شد با درد چشمهاش رو ببنده.
دردی که تمام قفسه سینهاش رو گرفته بود و اجازه نمیداد نفس خوشی از گلوش پایین بره.
"اون...اون سیگاره؟!"
جونگکوک وحشتزده جلوی پاش زانو زد و نخ نیمسوختهٔ سیگار رو کشید و بدون اهمیت به سوختن پوستش، نخ کاغذی رو زمین انداخت.
"چرا سیگار میکشی دنیای من؟!"
بغض به گلوش فشار میآورد و نم اشک به چشمهاش رسید.
هنوز هم دنیای مرد بود؟
به تلخی خندید که قطرههای شفاف اشک روی گونههاش سقوط کرد
"بهت گفتم جز تو کسی رو ندارم، نگفتم؟!"
قهقهه تلخی سر داد و چشمهاش رو بست، صداش بیشتر از چیزی که فکر میکرد بالا رفته بود.
" چیزی نگو که حتی دیگه دلم نمیخواد صدات رو بشنوم. چطور تونستی با وجود من، منی که دنیام تو بودی به یک نفر دیگه دل ببندی؟"
"به منِ احمقِ بیلیاقت قسم نخور."
لبهای گرم مرد روی انگشتهای سردش بوسه زد و مچ دستش رو بین انگشتهای کشیده و قویش اسیر کرد.
یقهی لباسش بین مشت جونگکوک حلقه شد و کمرش محکم به دیوار خورد. نفسش از درد برید و سرش تیر کشید.
"کی این خزعبلات رو به خوردت داده؟"
جونگکوک چنان فریادی زد که برای لحظهای ترسید به حنجره معشوقهاش آسیب رسیده باشه.
اشک ریزان مرد رو کنار زد و فاصله گرفت. روی پاشنهٔ پا چرخید و فریاد زد.
"دنیای من تو بودی، من به خاطر تو جلوی همه ایستادم، وای خدایا...چقدر احمق بودم."
"اینقدر به خودت نگو احمق."
جونگکوک با عصبانیت مشتش رو به دیوار کوبید، چشمهاش روی رگ برجستهٔ گردن مرد قفل شد. آب دهنش رو قورت داد و لرزون عقب کشید.
نمیتونست جونگکوک رو باور کنه. توانش رو برای باور کردن از دست داده بود.
فکر به اینکه تنها فرد مورداعتماد زندگیش اینطور فریبش داده، قلبش رو آتیش میزد.
"سر من داد نزن نفس، سر من داد نزن که تو نفسِ من بودی و من هوس تو!"
به آرومی زمزمه کرد و چشمهای خیسش رو بست، اشک مثل یک آبشار بیپایان گونههاش رو خیس کرد و رد تیرهای رو به یادگار گذاشت.
"ازت متنفرم که عاشقم کردی."
جونگکوک بغض کرده به حالات جنونوار معشوقهاش خیره بود.
تهیونگ اجازهی دفاع بهش نمیداد.
نمیدونست دیدار سادهاش با کیم تهسا رو چطور جلوه دادن که تکیهگاه زندگیش اینطور شکسته.
♪~
آدیا صحبت میکنه.
به پایان خوش میرسن یا نه؟
رنگی کردن ستاره و کامنت یادتون نره.
YOU ARE READING
oneshot (BTS)
Romanceهای. آدیا صحبت میکنه. من اومدم با یک سری سناریو و وانشات(: حقیقتاً بچههای کوچکم بیشترین قسمت قلبم رو تسخیر کردن. پس بچههام رو دوست داشته باشید و بهشون عشق بورزید. درخواستی هم پذیرفته میشه🌙 Writer:ᴬᵈʸᴬ.ᶳᶤ
