صدای خشخش برگهایی که زیر پاش له میشد، وادارش کرد نفسش رو توی سینه حبس کنه و دست از راهرفتن بکشه. نگاهش رو به جنگل غرق در سکوت انداخت و کمرش رو به تنهی یکی از درختها تکیه زد.
ساعتهای طولانی فرارکردن از دست شکارچیها باعث شده بود پوست تنش با عرق خیس بشه و موهای بلندش به پیشونی و گردنش بچسبه.
با سینهای که به خسخس افتاده بود، دستی میون موهای بههم چسبیدهاش کشید و پلکهاش رو روی هم فشرد.
عرق ریخته شده روی پوستش رو با پشت دست پاک کرد و کمر برهنهاش رو به تنهی زمخت درخت تکیه زد.
وجببهوجب بدنش نبض میزد و شقیقههاش تیر میکشید.
نمیدونست چه مدتی داشت از دست شکارچیها فرار میکرد؛ فقط میدونست از خونهی خودش خیلی دور شده.
اینقدر ترس و وحشت توی وجودش پیچیده بود که حتی نمیتونست به خانواده و دوستهاش فکر کنه!
بزاقش رو بهسختی از گلوی خشکش پایین فرستاد و با تکیهدادن سرش به تنهی چوبی پشتش، اجازه داد افکار تاریک و خفهکننده مغزش رو به آتش بکشه.
از حالا به بعد باید چیکار میکرد؟
میدونست که نمیتونه سراغ جنگل خودش بره و میترسید با برگشتن دوباره اسیر بشه؛ اما...
اگر خانوادهاش اسیر شده باشند چی؟
چنگی میون موهاش زد و با مشت ضربهای به پیشونیش کوبید.
دست تنها چطور میتونست خانوادهاش رو از چنگ اسارت پادشاه خارج کنه؟
پوزخندی به حال خودش زد و اجازه داد بغض توی گلوش بنشینه. نمیدونست پادشاه سرزمین چه نفرتی از الفها داشت که اینطور کمر به قتلشون بسته بود.
اینقدر ترسیده بود که نمیتونست تمرکزش رو روی اطراف بذاره و جایی بیش از ده قدمیش رو بسنجه؛ انگار گوشها و تمام جادوی وجودش از کار افتاده بود!
با شکلگرفتن سایهای جلوی چشمهاش، بیاراده نفسش رو توی سینهاش حبس کرد و ناخنهای تیزش رو توی تنهی چوبی درخت فرو کرد. حتی نفس هم نمیکشید که مبادا موجود انساننمای روبهروش متوجه حضورش بشه.
قامت روبهروش مردانه بود و زرهای طلایی و مشکی روی شونههاش داشت. مرد موهای بلند سیاهرنگی داشت که دستهای از آنها رو بهسمت پشت سرش بافته بود.
انگار وجودش جادو شده بود.
ناگهان با تصور اینکه موجود روبخروش تنها انسان نباشه و بلکه افسونگری پلید باشه، به عقب پرید و نوک تیز خنجرش رو بهسمت مرد گرفت.
"تو افسونگری؟"
انسان با دیدن اخمهای درهم موجود زیبای روبهروش شونهای بالا انداخت و با شیطنت نگاهش رو به جنگل سوت و کور اطراف چرخوند.
"من نباید این سوال رو بپرسم؟ اینجا محل زندگی منه!"
جونگکوک با ابرویی بالارفته و نگاهی پرغرور به چشمهای طلاییرنگ الف خیره شد و وقتی ناامیدی رو توی مردمکهای بوسیدنیاش دید، هول کرد.
جونگکوک با نوک انگشت به زخمهای باز و خونهای خشکشده روی تن الف اشاره کرد و تمام تلاشش رو بهکار برد تا موجود روبهروش استرس نهفته توی وجودش رو نفهمه.
پسر جوان چشمی به افکارش چرخوند و قدمی به الف نزدیک شد. میتونست رد تعجب رو توی تیلههای طلاییرنگش ببینه و بفهمه که الف تازه متوجه زخمهاش شده.
YOU ARE READING
oneshot (BTS)
Romanceهای. آدیا صحبت میکنه. من اومدم با یک سری سناریو و وانشات(: حقیقتاً بچههای کوچکم بیشترین قسمت قلبم رو تسخیر کردن. پس بچههام رو دوست داشته باشید و بهشون عشق بورزید. درخواستی هم پذیرفته میشه🌙 Writer:ᴬᵈʸᴬ.ᶳᶤ
