صدای موسیقی ملایم گوشهاش رو خراشید و اخمی کمرنگ روی پیشونیش نشوند.
به اجبار لبخندی سرد روی لبهای خشک شدهاش نشوند و بیصدا نفس عمیقی کشید که ریههاش از عطرهای مختلف بانوان جوان پر شد. احساس سرگیجه صبرش رو لبریز میکرد و شاهزادهی جوان تنها یک قدم با دیوانگی فاصله داشت.
"کدومشون چشمت رو گرفت، عزیزدلم؟"
انگشتهای ظریف ملکه دور بازوش پیچید و زن با لحنی دلسوزانه واژههای رو کنار هم چید.
بزاقش رو فرو برد و به چشمهای تیز و برندهی زن روبهروش نگاه کرد. قلبش با کینه پر شد و سیاست وادارش کرد لبخندی به زیبایی و دروغین روی لبهاش بنشونه.
"بانوان جوانی که معرفی کردید همه شایسه به نظر میرسن. دوست داشتم قبل از انتخاب با شما مشورت کنم تا بهترین گزینه برای ملکهی آینده انتخاب بشه."
با ملایمتش زمزمه کرد و نگاهش رو روی چهرهی سالخوردهی زن چرخوند. ملکهی با خندهای شیرین به جمعیت بانوان نگاه کرد.
"اینکه نظر من رو میخوای دلگرمم میکنه."
سوکجین دور از چشم زن دندونهاش رو روی هم کشید و تمام تلاشش رو بای پسنزدن دست زن از روی دستش به کار برد.
"شما برای من مادری کردید، نمیتونم بدون دونستن نظر شما کاری به این مهمی رو پیش ببرم."
با لحنی دروغین به زنی که مقام و زندگی مادرش رو دزدیده بود، زمزمه کرد و بوسهای پشت دستش نشوند.
"این خوشحالم میکنه، سوکجین. تو مثل فرزند نداشتهی من میمونی."
صداهای توی سرش رو خفه کرد و با همراهی زن پیش پادشاه قدم برداشت.
"خوشحالم که این رو میشنوم، فقط اجازه میخوام کمی از این شلوغی فاصله بگیرم و بعد از یک استراحت کوتاه دوباره پیشتون برگردم."
زمانی که این جمله رو زمزمه کرد، توجه پادشاه جلب شد و نگاه مرد رنگ نگرانی گرفت.
"حالت خوبه؟"
"فقط کمی احساس خستگی میکنم."
زن با نگرانی به چهرهی رنگپریدهی شاهزاده نگاه کرد و مادرانه دستی روی گونهاش کشید.
"برو استراحت کن، عزیزدلم."
بهسختی لبخند زد و زیر نگاه والامقامترینهای کشور قدمهای سنگینش رو به سمت راهرو برداشت.
نفرت و کینه بهطرز چشمگیری توی وجودش رشه کرده بود و آزارش میداد.
بزاقش رو فرو برد و توی سرش تمام نقشههای قتل رو مرور کرد؛ اما غمگینتر از قبل همه رو از گوشه و کنار ذهنش پاک کرد.
چطور میتونست به پدر خودش پشت کنه و این افکار رو پرورش بده؟
لحظهای به خودش اومد و جسمش رو جایی میون راهروهای پیچدرپیچ برج ممنوعه دید. پلههای نمور و ترک خوردهی روبهروش قلبش رو لرزوند و نفسهاش رو تنگ کرد.
پوزخندی روی لبهاش نشوند و با نفرتی که توی قلبش پررنگتر میشد، از پلهها بالا رفت.
مردمک چشمهاش توی تاریکی تغییر سایز داد و شاهزاده با قدمهایی محتاطتر از قبل بهسمت بالا رفت.
بالأخره به درب پوسیدهای رسید و ایستاد. پشت این درب جادوگری با جادوی سیاه قرار داشت و سوکجین نمیدونست چرا ناخودآگاه سراغ این مرد اومده!
درب با جادو باز شد و صدایی از اعماق اتاق توجه شاهزاده رو جلب کرد.
"خوش اومدید، سرورم!"
نفس عمیقی کشید و با غروری که توی وجودش پیچیده بود، پا به اتاق گذاشت. دستی میون تارهای سیاهرنگش کشید و نگاهش رو به فضایی که با شمع روشن شده بود، دوخت.
میون اتاقی که با انبوه کتابها پر شده بود، مردی با ردای سفید پشت میز بلندی ایستاده بود و نوک انگشتهاش رو روی ورقههای کتاب میکشید.
"تو همون جادوگر اسیر پدرمی؟"
مرد موهای نقرهای رنگش رو کنار زد و با لبخندی زیبا روی لبهاش، چال گونهاش رو به رخ کشید.
"اگر اینطور به گوش شما رسیده، بله من همون فردیام که دنبالش هستید."
شاهزاده کمی نزدیک مرد شد و به چشمهای بنفشش خیره شد. رنگ چشمهای مرد قلبش رو لرزوند و لبهاش وسوسهی بوسهای عمیق رو به وجودش انداخت.
"بیا با هم معامله کنیم. تو من رو به پادشاهی برسون من هم آزادت میکنم."
شاهزاده با جدیت تمام واژهها رو کنار هم چید و لبخندی زیبا روی لبهاش نشوند.
"من آزادی نمیخوام، سرورم. درخواست دیگهای دارم."
سوکجین با شنیدن جواب مرد ابرویی بالا انداخت و نگاه شکاکش رو به تن مرد دوخت.
"درخواستت چیه؟"
"اجازه بدید بعد از رسیدن به پادشاهی تنهامون باهم صحبت کنند."
~•
های آدیا صحبت میکنه.
دوستش داشته باشید و کامنت بدید✨
KAMU SEDANG MEMBACA
oneshot (BTS)
Romansaهای. آدیا صحبت میکنه. من اومدم با یک سری سناریو و وانشات(: حقیقتاً بچههای کوچکم بیشترین قسمت قلبم رو تسخیر کردن. پس بچههام رو دوست داشته باشید و بهشون عشق بورزید. درخواستی هم پذیرفته میشه🌙 Writer:ᴬᵈʸᴬ.ᶳᶤ
