Couple: KookV
داخل اتاق تجملاتی شاهزاده بوی غرور و عطر تلخ سیاه دونه به مشام میرسید.
صدای برخورد کفشهای سنگینش با سنگهای مرمر زیر پاش حضور ناچیزش رو یادآوری میکرد.
چطور به خودش جرئت داده بود با سری بالا گرفته از غرور و سینهای ستبر قدمهای محکمش رو داخل اتاق شاهزادهٔ کشورش بگذاره؟
نفس عمیقش رو به سنگینی بیرون فرستاد و جلوی مردی که لبخندی شیرین روی صورت زیباش نشونده بود، ایستاد.
کمرش رو برای احترام خم کرد و نگاهش رو پایین نگه داشت.
جسارت نکرد و نگاه هرزش رو، روی تن ظریف، اما مردانهی جفتش نگردوند.
تن پاک شاهزاده برای نگاه حقیرش زیاد از حد زیبا بود!
همینکه میتونست از فاصلهی هفت قدمی عطر دلنشینش رو به ریههاش بکشه، باید کلاهش رو از خوشحالی به هوا میانداخت و شمشیرش رو با شوق روی زمین میکوبید.
"امیدوارم حال سرورم خوب باشه."
جملاتش رو با صدایی ملایم، اما لحنی محکم ادا کرد.
آب دهنش رو قورت داد و با تمام وجود به صدای بم شاهزادهاش گوش سپرد.
"سرت رو بلند کن، فرمانده."
فرمانده، چه واژهٔ غریبی!
ترجیح میداد اسمش از بین این لبهای سرخ بیرون بیاد.
ترجیح میداد تن شاهزاده رو بین بازوهاش بگیره و بینیش رو، روی گردن خوشبوش بکشه و زیر گوشش عاشقانه زمزمه کنه و با لذت به خندههای شیرین مرد گوش بسپره.
چه حیف که رعیتی مثل خودش حقی برای بودن با شاهزاده نداشت.
کاش نجیبزادهای بزرگ بود، اونوقت بدون لحظهای تردید پا به قصر سلطنتی میگذاشت و جلوی شاه قد علم میکرد تا دم از خواستن تک پسر امگاش، تنها جانشین این پادشاهی، بزنه.
دلگیر بود از الههٔ ماه به خاطر رعیت بودنش.
چطور میتونست دم از خواستن این مرد بزنه، درحالیکه توانی برای خرید حتی یک دست لباس مرد رو نداشت؟
"جونگکوک!"
شوکه از شنیدن اسمش از بین لبهای مرد، سرش رو بلند کرد و نگاه هرز و حقیرش رو به لبهای سرخ مرد دوخت.
آلفای بیجنبهاش چنان ذوق کرد که لحظهای روی زمین نمیایستاد و دم تکون میداد.
چه احمقانه ضربان قلبش گوش آسمون رو کر کرده بود!
"عذر... عذرمیخوام، سرورم. متوجه حرفهاتون نشدم."
شاهزاده نفس تیزی کشید و ابروهاش رو به هم گره زد.
امگا لب زیرینش رو به دندون کشید و متوجه نگاه پر از حسرت فرمانده نشد.
نگاهی که تمنای بوسیدن اون یاقوتهای سرخ رو داشت!
"شخص دیگهای رو دوست داری؟"
چه جوابی میداد؟
"خیر، سرورم. من تنها دلباختهٔ چشمهای شبرنگ شما شدم."
YOU ARE READING
oneshot (BTS)
Romanceهای. آدیا صحبت میکنه. من اومدم با یک سری سناریو و وانشات(: حقیقتاً بچههای کوچکم بیشترین قسمت قلبم رو تسخیر کردن. پس بچههام رو دوست داشته باشید و بهشون عشق بورزید. درخواستی هم پذیرفته میشه🌙 Writer:ᴬᵈʸᴬ.ᶳᶤ
