صدای نفسزدنهای پسر کوچکتر توی گوشهاش پیچید و لبخندی همراه با گرد خجالت روی لبهاش نشوند.
نفس عمیقی کشید که عطر تن جونگکوک همراه با گرمای نفسهاش زیر بینیاش پیچید و قلبش رو گرم کرد.
گرمای آفتاب با سخاوت از شیشهی پنجره روی تنش میتابید و حرکت نرم انگشتهای سرد پسر روی ساعدش، تنش رو لرزوند.
- اذیتم نکن.
بهخاطر سکوت دلنشین توی اتاق زمزمهوار گفت و با گونههایی رنگگرفته به لبهای خندون پسر روبهروش نگاه کرد.
- چرا؟
صدای ملایم جونگکوک گوشهاش رو نوازش کرد. سرش رو کمی جلو برد و نوک بینیاش رو به بینی پسر شلختهی روبهروش کشید.
جونگکوک با موهایی بههمریخته و بالاتنهای برهنه جلوش ایستاده بود. موهای نمدار پسر از دوش چند دقیقهی قبلش خبر میداد و باعث میشد ذهن فعال تهیونگ تن خیس از آب دوستپسرش رو پشت پردهی پلکهاش تجسم کنه.
- چرا اذیتم میکنی؟ این سؤاله عزیز دلم؟
جونگکوک هومی کشید و از گوشهی چشم به سایهای که تنهاشون روی دیوار انداخته بود، نگاه کرد.
- آخه اذیت کردنت لذتبخشه! فکر کن...
مکثی کرد و با یک نفس عمیق عطر موهای معشوق پرستیدنیاش رو همراه با شمعهای معطر به ریهاش کشید.
- نوک انگشتهام رو روی پوست عسلیرنگت میکشم و تو زیر دستم میلرزی.
انگشتهاش رو طبق گفتهاش روی ساعت دست پسر بالا کشید و انگشت شستش رو به خال روی بازوش فشرد. با لبخند خبیث روی لبهاش به لرزش خفیف تن معشوقش نگاه کرد و چشمهاش رو از شونههای پهن تهیونگ به چشمهای سیاه و کشیدهاش دوخت.
- سرم رو نزدیکت میارم و نفسهام رو روی لبهات خالی میکنم.
با لبخند گوشهی لبهاش فاصلهی صورتهاشون رو به حداقل رسوند؛ طوری که لبهای تهیونگ رو روی لبهای خودش احساس کرد. لحظهای که تهیونگ طبق عادت نفسش رو حبس کرد و نگاه خمارش رو گرفت، عقب کشید و با صدای بلند خندید.
- و تو این شکلی برای بوسه صبر میکنی و من با لذت عقب میکشم. بامزه نیست؟! اینکه منتظر بوسهای؛ اما به خواستهات نمیرسی و درست مثل حالا با اخم و لبهایی که از حرص بههم فشار میدی، نگاهام میکنی.
پسر بزرگتر با گونههایی سرخ شده از خشم و نگاهی پر از دلخوری بدون اینکه به چشمهای دوستپسرش نگاهی کنه، روی میز جابهجا شد.
انگشتهاش رو برای کشیدن شکلهای بیمعنی روی چوب زیر تنش حرکت داد و در جواب تمام حرفهای جونگکوک هوم کشید.
پسر کوچکتر معذب از دلخوری تهیونگ خواست چیزی بگه که پسر مومشکی با لبهایی که بیشتر از قبل بهسمت پایین سقوط کرده بود، نگاهش کرد.
- چرا نمیبوسیام؟ اصلاً میدونی چیه؟ بخوای هم دیگه نمیتونی ببوسیام؛ من چنین اجازهای بهت نمیدم!
تهیونگ با لحن تخسی گفت و خواست از روی میز پایین بیاد که جونگکوک با دست پر از تتوش مانع از رفتنش شد.
نگاهاش به لبخند نرم روی صورت جونگکوک خورد و زمانیکه پسر روی تنش سایه انداخت، نفسش رو حبس کرد.
- ولی من میخوام ببوسمت!
- اجازه نداری!
در جواب خواستهی دستوری جونگکوک با لحن تمسخرآمیزی زمزمه کرد و چشمهاش رو توی کاسه چرخوند که باعث شد تن جونگکوک از استرس یخ کنه.
اگر تهیونگ دیگه اجازه نمیداد ببوسدش چی؟!
- نفسم، میشه ببوسمت؟
- نه!
جونگکوک فاصلهی صورتهاشون رو به صفر رسوند و نفسهای گرمش رو روی لبهای پسر خالی کرد.
- اگر اجازه بدی ببوسمت، همهی شکلاتهای دنیا رو برات میخرم.
- نمیخوام. خودم یه عالمه شکلات دارم.
پسر کوچکتر با اخم کمرنگی لبهاش رو بههم فشرد و گاز کوچکی از داخل گونهاش گرفت.
- اگر بستنی بخرم، اجازه میدی ببوسمت؟
- خب... شاید؟
تهیونگ نگاه پُرستارهاش رو از چشمهای درشت جونگکوک گرفت و به گرهی پاهاشون نگاه کرد. طوری که جونگکوک میون پاهای از هم باز شدهاش قرار گرفته بود، باعث میشد قلبش تندتر از همیشه بتپه.
پسر کوچکتر با فهمیدن اینکه تهیونگ پرستیدنیاش نرم شده، لبخند زیبا و دنداننمایی روی صورتش نشوند.
- حالا اجازه دارم ببوسمت؟
- باشه.
با شنیدن جواب تهیونگ، لبهاش رو روی لبهای نرم تهیونگ گذاشت و پسر زیباش رو با ملایمت بوسید.
~•
های آدیا صحبت میکنه.
لطفاً دوستش داشته باشید و بهش عشق بورزید🌱
BINABASA MO ANG
oneshot (BTS)
Romanceهای. آدیا صحبت میکنه. من اومدم با یک سری سناریو و وانشات(: حقیقتاً بچههای کوچکم بیشترین قسمت قلبم رو تسخیر کردن. پس بچههام رو دوست داشته باشید و بهشون عشق بورزید. درخواستی هم پذیرفته میشه🌙 Writer:ᴬᵈʸᴬ.ᶳᶤ
