دستو پاشو گم کرده بود.توی سلول رژه میرفت و اعصاب درست و حسابی براش نمونده بود.زیر زیرکی از زندان بانی که تا حدودی رابطش با دوست پسرش بدک نبود سوال میپرسید و هر بار با جواب سر بالایی کلافه تر از قبل میشد.یک مشکلی اون بیرون بود که ازش خبر نداشت و دی او بدون گفتی چیزی ساعات طولانی تنهاش گذاشته بود.این قضیه به چانیول و بکهیون ختم میشد.درز کردن اخبار داخل زندان اونقدرا هم سخت نبود.
با خبردار ایستادن زندانبان سرش سمت نرده ها چرخید و با دیدن مرد مسن شکم گنده در حالی یک پوزخند مزخرف روی لب داشت،با نگاه سردی بهش چشم دوخت.
رئیس پلیس:نگران دوستتی؟
مسلما نباید با اون مرد بد حرف میزد.با کوچیک ترین مشکل میتونست خیلی چیزا تغییر پیدا کنه و حالا که دنبال یک زندگی آروم کنار کیونگش بود نمیخواست به اعصابش اجازه بده نورون های عصبیشو بیشتر حرکت و به حرفاش واکنش نشون بده.
رئیس پلیس:حیف.اون کیونگسو هستش میبرتت اینور اونور.من نمیتونم کاری کنم...خبرارو شنیدی؟دوستات توی دردسر افتادن.
کای:اون کجاست؟
رئیس پلیس:معلوم نیست.تا میتونی منتظرش باش.
دندوناشو روی هم فشرد.داشت تمام تلاششو میکرد حرف زیادی نزنه.روشو ازش گرفت اما صداش متوقفش کرد.
رئیس پلیس:یک سوپرایز برات دارم...از این به بعد با آقای کیم توی یک سلول میمونی.
سهون روی کاناپه لم داده بود و بی توجه به تی وی روشن که در حال پخش مستندی چرند و بی سر و ته و بود،بهش خیره بود و توی افکار خودش سردرگم میچرخید.مشتش به سرش چسبیده بود و ذهنش درگیر اینکه حالا چطوری باید به لوهان بفهمونه توی چه دردسری گیر کرده بود.نمیدونست باید چطوری ازش بخواد با این قضیه کنار بیاد و کاری کنه آروم بشه.اون لعنتیو هین جمع کردن وسایلش دید و حتی نتونست نزدیک بره و بهش بگه نکن!
لوهان:من دارم میرم.چیزی نمیخوای بهم بگی؟
حتی روشو برنگردوند تا جوابی بهش بده.اصلا چیزی برای گفتن داشت؟بعد از حرف بکهیون همه توی شوک بودن و میدونست لوهان برای ساعات طولانی با خودش کلنجار رفته که باید چه غلطی بکنه.
پسر همونطور که ساکشو توی دستش جا به جا میکرد سرشو پایین انداخت.
لوهان:سختی همیشه انجام تکلیف درسی توی خونه نبود.درک خانواده نبود.حتی سرو کله زدن با قلدرهای مدرسه نبود...همش میگفتیم اگر نشد!؟اگر نبود!؟...گفتیم این نیز بگذرد...انقدر گذشت که به جای ما سختی کنترلمون کرد.بهشون با درد خندیدیم.کاریش نمیتونستیم بکنیم چی میخواست تهش بشه؟...وقتی خورشید طلوع میکرد میگفتیم شاید یک روز نو بیاد...یک روز که همه ی این ظلم ها بخوابه.حسرت میخوردیم بابت گذشته هایی که هیچوقت تجربش نکردیم و لعنت میفرستادیم به سال هایی که اصلا حتی وجود نداشتیم و یک اتفاقی افتاده!...به موهای کوتاه و بلندمونگیر دادن اما هیچکس گیر نداد که چرا راهمون هموار نیست!همش چرت و پرت محض دورمون بود تا حواسمونو از واقعیت و حقیقتی کهمیتونستیم بهش اعتراض کنیم دور کنن...هیچکس براش مهم نبود نوجوانی ما چطور داره میگذره...رسانه ها کارشونو کردن،زندگی گذشت و سخت تر شد...سرد شد گرم شد بالا رفت پایین اومد.بین موهامونیک تار سفید دیده شد!...ته دغدغه ی بعضی ها هم این شد که مارک لباسشون چی باشه!...ما با این فرم زندگی سر و کار داشتیم.بازم گفتیم همیشه اینجوری نمیمونه.یک روزی میاد و دلمون روشن بود...اما حالا که اینجا ایستادم و به گذشتمون نگاه میکنم میفهمم که چقدر ساده بودیم!به هر کاری وادارمون کردن و ما فقط انجام دادیم....بکهیون فقط مستطیلی خندید و من...من فقط یک دلیل بودم.همون دلیل که...توی اوج سختی میگفتم بک اشکال نداره ما اینارو نداریم عوضش همو داریم...میبینی سهون!؟میبینی چطور زندگی مارو چرخوند و درست رو به روی هم قرار داد؟...خستم.از جنگیدن از دست و پا زدن.از از دست دادن هرچیز حتی کوچیکی که داشتم.دلم میخواد برم جایی که بوی تنفر نباشه.دیگه انرژی ندارم...مخصوصا حالا که دیگه کسی نیست!
YOU ARE READING
** ONE SIDED LOVE **
Fanfictionسرنوشت بیون بکهیون با عشقی اشتباه رقم خورده . عشقی به سهون که برای رسیدن بهش از بهترین دوستش یعنی پارک چانیول با دونستن علاقمند بودن بهش ، استفاده میکنه . آیا بکهیون میتونه زوج تازه به وجود اومده ی لوهان و سهون رو از هم بپاشونه و مهرشو به دل اون بن...
