فلش بک
دستای گرم و خیس از عرق زن روی صورتش نشست.بخاطر رد اشک داخل چشماش صورتشو درست در میدان دیدش نداشت.نفسش از ترس به سختی بالا می اومد و نمی تونست به خودش مسلط باشه.صدای گرفته،آروم و بغض آلود مادرانه بهش تذکر کرد.
خانم بیون:باشه بک؟هر اتفاقی افتاد تو نباید از زیر تخت بیرون بیای.هر چی شد تو کاری نمی کنی.کسی نباید بدونه تو اینجایی.این قول رو به مامان بده.
دستشو سراسیمه گرفت و انگشت های کوچیکشونو بهم قفل کرد.
خانم بیون:هوم؟به مامان قول بده.هر اتفاقی برای من افتاد حتی نباید صدات در بیاد.تو...تو باید زنده بمونی بکهیون.تو پسر قوی من می مونی.
شکسته شدن در ورودی خانه،یک تپش قلب توی سینشون جا انداخت.بدن پسرک به زیر تخت هل داده و لحظه ی بعد در اتاق با لگد از جا کنده شد.قدم های آروم و پر ابهتی با کفش های مردونه ی مشکی وارد اتاق شدند و زن سراسیمه همونطور که روی زمین نشسته بود به تخت تکیه داد.نمی دونست دقیقا داره بچه رو پوشش می ده یا نه و این لرز به تنش می انداخت.
آقای پارک:بیون شی...نه!شینزو ته ته!...اسم کره ای تهیون تو رو شبیه ما نمی کنه...روزای خوشی رو می گذروندی؟باعث اوقات تلخیت شدم؟متاسفم!البته ژاپن هیچوقت به ما لطف نداشته!
تمسخر توی صداش ترسناک و البته حال بهم زن بود.خانم جوان به پایین تخت همونطور که محسوس بهش نزدیک تر می شد تکیه زد.حالا درست بچش پشت بهش و زیر تخت بود.
آقای پارک:رو مو هیون چطوره؟خوب یاد گرفتید آدم هارو از زندگیتون حذف کنید!
خانم بیون:چی می خوای دونگ این؟
آقای پارک:چی می خوام!
داخل اتاق قدم زد.نزدیک پنجره شد.گلدون سفالی کرم رنگ که گل بی حال داخلش خودنمایی می کرد به چشم اومد و لحظه ی بعد با حرکت دست مرد میانسال روی زمین افتاد و خرد و خاکشیر شد!
تن کوچیک زن لرزید و صدای جیغه خفش شنیده شد.مرد میانسال همونطور که نفس نفس می زد سعی کرد تُن صداشو همونطور آروم نگه داره تا قدرتمند تر به نظر بیاد.
آقای پارک:چی می خوام...فقط می خواستم هیچکاری نکنیم.گفتم نمی خوای پیر بشیم؟...الگو باش.کاری نکن و مثل آدم سرت توی زندگی خودت باشه.این زندگی نامتقارنو کج تر نکن...چرا؟بهت چی رسید ته ته؟
با ورود بچه ای به داخل اتاق چشمای اشکی زن سمتش چرخید و به محض شناختش مردمک هاش درشت شدند.پسربچه چند ثانیه ماتم زده نگاهش کرد و با تردید به گلدون شکسته و خاک پخش شده وسط اتاق نگاه انداخت.فضا متشنج بود و بوی خطر می داد.
آقای پارک:این بچه مگه...چیکارت کرده بود!؟
تهیون:اون واقعا بچه ی تو بود!
آقای پارک:هیچکس به چشمت نیومد.اما چانیولِ من اومد!یک بچه!
ورود پسر بچه ی قد بلند تری به داخل اتاق در حالی که کاسه ی چشمش به قرمزی می زد بیشتر تن زنو لرزوند.اون دیگه کی بود؟
چانیول:بابا!
آقای پارک:آره داری درست می شنوی.من باباشم.
سهون:اونه؟
آقای پارک:آره.خودشه.
دستای مشت شده ی پسربچه یک رعب جدید به زن وارد کرد.اینجا چه خبر بود؟دستای مرد میانسال روی شونه های سهون نشست و توی گوشش چیزی گفت.
آقای پارک:یادت نره.فقط یک ترس کوچیک!
چانیول:چطور همچین چیزی برات فان بود!؟
خانم بیون:ازت خواهش می کنم!منو ببخش.التماست می کنم پارک چانیول!
چانیول:چطور تونستی!چقدر وقیحانه داری طلب بخشش می کنی!
ناباورانه خندید و ادامه داد.
چانیول:تصمیم گیری هات روی چشمات تاثیر داره!وقتی داشتی اون کارو می کردی برق می زدند!حالا اشک می ریزند!چرخش روزگارو می بینی؟مجموعه رفتاری که کردی داره به سمت خودت برمی گرده.دیگه برابر نیست حتی بدتره!
سهون:بهم بگو...وقتی باهاش اونکارو می کردی چه حسی داشتی؟انقدر از برتر بودن لذت می بردی؟چطور ممکنه!؟چطور همچین جرعتی به خودت دادییییی!؟
زن جوان سمت سهون چرخید.هق هق هاش فضای اتاقو پر کرده بود.حرفای سوزناکشونشاید حق بودند.شاید ظلمی که در حقش کرده بود زیاده روی بود و به این راحتی نمی تونست بخشش رو از آن خودش کنه اما این وسط...اون پسر بچه کی بود؟
سهون:اگه اینکارو نمی کردی!....اگه اینکارو نمی کردی اون الان زنده بود!
چانیول در حالی که صورتش کم کم خیس می شد با دیدن پارچه ای زیر تخت که تکون خورد،چهره ی درهمش از هم باز شد.با تردید جلو رفت.شک داشت که باید خم بشه و زیرو نگاهی بندازه.
آقای پارک:فکر کردی رو موهیون پشتت در میاد؟فکر کردی نمی تونم کاری که باهام کردین رو تلافی کنم؟خودت می دونی که فقط کافیه یک قدم بردارم تا رو مو هیون زیر همه چی بزنه...فقط برام سواله.گذشته رو یادت رفته؟جوری رفتار کردی انگار از چیزی خبر نداری!؟
خانوم بیون:تو نمی تونی همچین کاری کنی!
آقای پارک:چرا نتونم؟مگه شما نتونستین؟
خانوم بیون:اون برای چند سال پیش بود.چرا سعی نمی کنی فراموشش کنی؟خیلی چیزا تغییر کرده.
آقای پارک برای چند ثانیه سکوت کرد و ناباورانه بهش زل زد.عصبی دستی به ریش بلند شدش کشید.برحسب چی داشت این حرفو می زد؟
آقای پارک:زندگی پاشیده شده...معلومه برای تو فرقی نداره.لذت بردن برات به اندازه کافی درگیری ذهنی داشته.حتی نمی دونی خلاصه شدن از یک زندگی نکبت بار چه شکلیه.انگار این پرونده برای تو بسته شده اما نه..."شینزو ته ته"...کار هایی که با ما کردی از یادمون نمی ره.نه من و نه پسرم...تلاش نکن دوباره شروعش کنی.اگه اون روز رو مو هیون نمی اومد به من بگه که چیکار کردی...
سهون:کار این بود؟
صدای مبهوت پسربچه ی قد بلند آقای پارکو ساکت کرد.
سهون:کاااار این زن بود؟این کشتش؟
خانم بیون:م...منظورت چیه!؟م...من
آقای پارک:دلیل اون تصادف...آره.خودشه.مادر بیون بکهیون.
سهون:اگه تو...اگه فقط نبودی!
خانم بیون:قسم می خورم نمی دونم داری درباره ی چی حرف می زنی.
سهون:چرا اینکارو با چانیول کردی؟
خانم بیون:اشتباه کردم.من جوان بودم.خام بودم نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم.خیلی پشیمونم.
VOCÊ ESTÁ LENDO
** ONE SIDED LOVE **
Fanficسرنوشت بیون بکهیون با عشقی اشتباه رقم خورده . عشقی به سهون که برای رسیدن بهش از بهترین دوستش یعنی پارک چانیول با دونستن علاقمند بودن بهش ، استفاده میکنه . آیا بکهیون میتونه زوج تازه به وجود اومده ی لوهان و سهون رو از هم بپاشونه و مهرشو به دل اون بن...
