کای:چند نفر توی زندگیتن؟
دی او:زیادن.
کای:یعنی با هر کی خوابیدی اومد تو زندگیت؟
دی او:فاک نه....فکر کردم خانوادمو میگی.
کای:چقدر منو دوست داری؟
از سوال ناگهانی جا خورد اما جوابشو داد.
دی او:خیلی...نمیدونم...واقعا کلمه مناسبی واسه نشون دادن عمق حسم بهت پیدا نمیکنم...فقط میدونم خیلی بیشتر از همه.بیشتر از خودم.
کای:خوبه.
دی او:برای چی پرسیدی؟
کای:باید حقیقتیو بدونی.
دی او:خب اون...چیه؟
کای:اگه یک روزی بفهمی من همه چیو به جز تو فراموش کردم چیکار میکنی؟
دی او:تلاش میکنم...تنها کسی باشم که ازش خوشت میاد.
کای:دوست دارم.
سرش با تردید چرخید.چند بار پلک و بهش زل زد.اون مسخرش میکرد؟
کای:شوخی نکردم.
دی او:کای...ما...دیگه دوست نیستیم خب؟یکم....
نگاه عمیق پسر ته دلشو خالی میکرد.لبخند مهربون اومده روی لباش باعث میشد قلبش بترسه.
کای:دوباره عاشق شدم.
همین جمله کافی بود تا چشمای پرش بالا بیاد.نفس خسته ای بکشه و سرشو به دیوار پشتش تکیه بده.
دی او:دارم خواب میبینم.
کای:خیلی عجیبه نه؟...تا حالا فکرشو نمیکردم عاشق یک پلیس بشم!اونم چه زمانی به خودم اعتراف کنم!...وسط سکس!؟
دی او:ک...کای!
کای:میدونم تو خیلیارو تو زندگیت دوست داری و عاشقشونی...ولی من فقط تورو دارم.فقط تو رو دوست دارم.
چشماشو بست.میخواست با حرفاش بهش اطمینان بده.
کای:فقط...فقط عاشق توام.
پلکاشو روی هم گذاشت.حس میکرد جملاتی که میشنوه تمام بدنشو به لرزه در میاره حتی اگر دروغ باشن.دستاشو مشت کرد.احساساتش عجیب بود.حاضر بود تمام لذت های جنسیشو کنار بذاره و بشینه و به اون حرفا گوش کنه.
دی او:لطفا!...یکم آروم تر.من انقدر یهویی نمیتونم حرفاتو درک کنم.بی پروا حرف زدنت اصلا برام عادی نیست.
جونگین لبخند عمیقی زد.بهش نزدیک تر شد.
کای:میخوای چطوریش کنم؟اصلا بگو حلقمونو از کدوم کشور بخریم؟
دی او همونجا روی زمین نشست و دوست پسرشو که روی تخت بود رو به خنده انداخت.
دی او:حلقه!؟
کای:با من ازدواج میکنی؟
چند بار پلک زد.پره های بینیش تکون خورد.درست شنیده بود!؟
جونگین گوشای کوچیک و سرخ شدشو دید.لبخند کوچیکی از واکنشی که گرفت زد اما مسخرش نکرد.خودش هم شوکه و ماتم زده بود.دی او جوابی بهش نداد و چشماشو ازش دزدید.به این فکر میکرد برای این حرفا خیلی زوده نباید انقدر سریع تصمیم میگرفتن.
کای از روی تخت پایین اومد و کنارش حالت نشسته گرفت.دستاشو روی شونه هاش گذاشت.لباش از هیجان میلرزید.
کای:یک روز کافیه؟
سرشو بالا گرفت.با ناباوری لب زد.
دی او:کای...من!
کای:دو روز...خوبه؟
دی او:تو بگو دو ساعت...من وقتو تلف نمیکنم.
بغض گلوشونو چنگ انداخت.نگاهشون قفل شد.دی او لبشو گاز گرفت.دستشو دور گردن پسر حلقه کرد و هلش داد.روی زمین افتادن.بلند خندیدن.جو بینشون با وجود حرفاشون کمی سرد بود.مسلما نمیخواست توی ذوقش بزنه و بگه باید به هم بیشتر برای شناخت فرصت بدن!
دی او:کای شی؟...این یک رویاعه؟
کای:آره.رویات یک رویای واقعیه.
دی او:هر چی که تو توش باشی رو دوست دارم.
کای تونست شکستش بده و روش قرار بگیره.دستاشو بالای سرش قفل کرد و توی چشمای ستاره بارونش خیره شد.گوشه ی لبشو زبون زد.
کای:خیلی خب...ونیز؟
دی او:چرا اشکام داره در میاد؟من انقدر ساده نبودم!
کای:چرا؟چون گفتم دوست دارم!؟
دی او:باید باور کنم؟تو تا دیروز میگفتی...
با بوسیده شدن لباش فهمید باید ساکت بمونه.
کای:کیونگسو.من همون حس قبلیمو دارم.شاید حتی عمیق تر شده باشه...چون دارم دو طرفه احساسش میکنم....حسش کردم.همونطوری قلبم زد.همونطوری یهویی دلم ریخت...مثل اولین بارم دوست داشتم مدام ببینمت...حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینیم به خاطر هر دلیل کوچیکی بهت فکر میکردم.طوری که حتی نقاشیتو میکشیدم...آدم توی زندگیم کم بوده.اما منِ فاکی خیلی زود وابسته میشم.
دی او:قلبت...برای من لرزید؟اوه گاد!
دستاشو رها کرد تا اونا دور گردنش حلقه بشن.بهش لبخند گرمی زد.
کای:حالا باور کردی؟
دی او:یک لحظه انقدر توی زندگیم محو شده بودی که ترسیدم کامل از دستت بدم.اما الان حس میکنم خوشبخت ترین آدم دنیام...ببین چقدر راحت به دستت آوردم؟دیدی قلبت برام زد؟دیدی عاشقم شدی؟
از روش بلند شد و دستاشو گرفت تا بتونه هردوشونو به تخت انتقال بده.
دی او:ولی این درست نیست.
کای:خب؟...درستشو بهم بگو.
دی او:درستش اینه که الان ما باید راند چهارمو با هم میرفتیم تا من نتونم اینجا بایستم.باید تو بغلت از خستگی خوابم میبرد.
با تعجب خندید.چشماش کمی درشت شده بود.
کای:من چیکار کنم بعد از سه راند تو هنوزم سرپایی و اینجوری دلبری میکنی؟
دی او روی پاهاش که روی تخت لم داده بود،نشست.
دی او:باشه...میدونم انقدر قدرتو نداری.
کای:چی؟...اصلا...اصلا...یاااا!
نذاشت ادامه بده.بلند خندید.از اذییت کردنش لذت میبرد.دستاشو دور گردنش حلقه و به خودش نزدیک کرد.
دی او:شوخی کردم.دوست پسر من همه چیش کوله.
کای:دفعه ی بعد زندت نمیذارم.
با لبخند عمیقی پیشونیشو به پیشونیش تکیه داد.
دی او:هرجور مایلی.
بعد چند ثانیه سکوت و چشمای بسته شده از آرامش،پسر بزرگ تر شروع به حرف زدن کرد.
دی او:عشقو به چی تشبیه میکنی؟
کای:می خوای بهت بگم؟
دی او:آره.
کای:ولی نشونت میدم.
بوسه ی کوتاه و سریعی روی لب هاش گذاشت.
کای:عشق اینه که من ببوسمت و تو اول تعجب کنی...بعدش بخندی و طوری رفتار کنی که بیشتر میخوای.
دی او:بیشتر میخوای؟
کای:نه بابا!
از روی پاهاش هلش داد و دی او با قهقهه با باسن روی زمین فرود اومد.دستشو با حالت زاری روی لب هاش کشید.
کای:لعنتی هنوز میسوزه...وحشی.
دی او:تو حرفه ای نیستی و نمیتونی از زیر دستم در بری.چیکار کنم!؟
کای:حرفه ای؟باهام شوخی میکنی؟باشه ایندفعه منم لباتو...
دی او:منم به بقیه نشون میدم که ببینین چه دوست پسر هاتی دارم!
کای:....همسر.
حس میکرد یک جریان سریع از بدنش عبور کرده.حرفاش هنوز هم یک احساس عجیب داشت و چند درجه از رابطشون بالاتر بود!
کای:از این به بعد دوست پسر نگو...بگو همسرم.چطوره؟
دی او:بذار همون موقع که ازم خاستگاری کردی بشم همسرت.منم میگم این دوست پسر جدیدمه.
کای:یااا...من میگم بگو همسر باز تو میگی دوست پسر!؟
دی او:اونا چیه؟
کای:بگو.بحثو عوض نکن.
دی او زبونشو تر کرد و نتونست جلوی لبخندی که کای کشته مردش بود رو از روی لباش برداره.
دی او:همه ی اینارو دعوت میکنیم.
کای:باشه.
دی او:میخوام بدونن دیگه کارم باهاشون تموم شده.
کای:به همه نشون میدم.قول میدم.
دی او:پس...منم...میشم کیم دی او؟یا کیم کیونگسو؟
کای:واو چقدر بهت میاد.بگو.
دی او:من..همسر کیم کای میشم...چرا؟چرا تو نشی دو کای!؟
لبخند بغض آلودی روی لبای پسر کوچیک تر نقش بست.نمیخواست گریه کنه.این لحظات براش زیادی شیرین بودن.حال دلش خوب بود.دستشو باز کرد تا بهش نشون بده نیاز داره بدن کوچیکشو توی بغلش داشته باشه.پسر کوتوله سمتش خیز برداشت و خودشو روش انداخت.با هم روی تخت فرود اومدن.هر دو به زیبایی عشقی که بینشون بود احساس ضعف میکردن.
دی او:حس میکنم دارم از خوش حالی میمیرم.انقدر همه چی خوبه ازش میترسم.
دستی روی موهای نرمش کشید.از اینکه توی بغلش بود لذت میبرد.
کای:بالاخره همه چی تموم شده.بالاخره میتونم نفس راحتی بکشم.
دستشو چند بار روی سرش کشید و نوازشش کرد.از اینکه انقدر ساده و بی ریا توی بغلش بود باعث میشد به این فکر کنه تمام مدت دنبالش میگشته.
KAMU SEDANG MEMBACA
** ONE SIDED LOVE **
Fiksi Penggemarسرنوشت بیون بکهیون با عشقی اشتباه رقم خورده . عشقی به سهون که برای رسیدن بهش از بهترین دوستش یعنی پارک چانیول با دونستن علاقمند بودن بهش ، استفاده میکنه . آیا بکهیون میتونه زوج تازه به وجود اومده ی لوهان و سهون رو از هم بپاشونه و مهرشو به دل اون بن...
