سوهو:چی بهت گفت؟
جونمین:اینکه تو نمیتونی نیاز های جنسیشو تامین کنی!باهاش چیکار میکنی که وقتی بهم زنگ زد انقدر ازت ناراضی و سرد بود!؟کریس هیچوقت
سوهو:این چیزا به خودمون مربوطه.
جونمین:دیگه بهش حس نداری؟
سوهو:حرفی که زدی بهش فکر کردی؟
جونمین:پس چرا با یکی دیگه رابطه داشتی؟
سرگیجه ی کوفتی امونشو برید.شنیدن اون حرف براش سنگین تر از اونی بود که توقعشو داشت.یک درصد فکرشو میکرد ممکنه که گفته باشه اما...
از جا بلند شد و برای چند ثانیه توی چشمای نگران برادرش زل زد.بدنش کم آورد و خم شد.
جونمین:چی شده!جونمیون؟جونمیون!
جنی:اوپا!
دخترک که سینی به دست وارد شده بود،شوکه اونو کنار گذاشت و به سمتشون دویید.آیدل جوان کنار تخت نشست و بهش پشت داد.
سوهو:کسی دیگه ای هست که بدونه؟
جونمین:نه.
سوهو:خوبه...تنهام بذارید.
جونمین:مطمعنی حالت خوبه؟
سوهو:چه فرقی داره؟کاری که میخواست بکنه رو انجام داده!
جونمین:چرا اینکارو کردی؟
سوهو:تنهام بذاااار.
دختر و پسر از اتاق بیرون رفتن.نگاه کمی منزجر کننده ی جنی روش بود.میتونست بهش حق بده.از اتفاقات اخیر به طور کامل با خبر نبود.پوزخند غمگینی زد که پشت سرش بغضشو به همراه داشت.با دست روی قلبی که بد و دردناک میکوبید ضربه زد.
سوهو:لعنت بهت.لعنت بهت چطور تونستی؟
موبایلشو از توی جیب کت روی تخت بیرون کشید.چشمای تارش صفحه ی گوشیو به درستی نمیدید.به سختی در حالی که صفحه نمایشو عقب و جلو میبرد تا ببینه تایپ کرد.
سوهو:"خوش حالی خانوادمو خبردار کردی؟"
"تو حتی بهم گوش نکردی"
هیچ کدوم از پیام های تایپ شده ی بعدی ارسال نشدند.شاید زیادی پوچ به نظر میرسیدن.
قوز کمرش بیشتر شد.حس میکرد یکی داره میچلونش و ازش شیره بیرون میکشه.زندگی چرا انقدر سخت بود؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صندلی بارو عقب کشید و روش جا گرفت.خم شد و همونطور که آرنجشو روی لبه ی پیشخوان میگذاشت نگاهشو به نیم رخ مرد قد بلند که به مشروبش خیره نگاه میکرد داد.
چن:رو به راه نیستی!؟
پوزخند زد و نگاهشو با کلافگی از مشروبش گرفت.اون صدارو میشناخت و البته که حوصله یکی که حرفاشو بشنوه رو داشت.
کریس:خستم.
چن:اتفاق خاصی افتاده؟
کریس:اون منو خجالت زده کرد.
مرد جوان قد کوتاه تر سکوت کرد و گذاشت اون به حرفاش ادامه بده.دقیق و با جزئیات میدونست چه اتفاقی افتاده اما باید ابراز ندونستن میکرد.این سخت ترین قسمت ماجرا حساب میشد.کریس میخواست با یکی حرف بزنه و اولین نفر دم دستش پیدا شده بود.
کریس:اون کاری باهام کرد که از سادگیم خجالت کشیدم.
به فکر فرو رفت.اون فهمیده بود چه بلایی سر سوهو اومده؟یا اینکه این موضوع رو به عنوان خیانت به حساب آورده بود!؟نمیتونست ریسک کنه و مستقیم سمت حدس هاش بره.
چن:باز هم سوهو پیش یسانگ رفته؟
کریس با اخم متعجبی سمت چن چرخید.اون از کجا میدونست اصلا سوهو دوستی به اسم یسانگ داره!؟
چن:کریس...من یسانگو میشناسم.
کریس:دهنتو باز کن.
چن:منم تازه فهمیدم...اینکه سوهو و یسانگ...
کریس جرعه از زهرماری جلوشو نوشید.شاید اون مایع نمیذاشت درست و درمون بفهمه اون چی میگه.
کریس:الان داغونم نه؟
خندید و ادامه داد.میخواست حرف بزنه آره داشت انجامش میداد.
کریس:برام سخته.اینکه اینجا بشینم و خودمو با دود سیگار خفه کنم.
سرفه ای کرد و شونه های پهن مردونش لرزید.برای چی؟چون فهمیده بود از کسی خیانت دریافت کرده که دنیاش بوده!؟
چن:بهم میگی چی شده؟
کریس:اون...بهم خیانت کرد.
چن:خیانت؟امکان نداره.
کریس:اون با یسانگ رابطه داشت...خودت گفتی تازه فهمیدی.
برای ثانیه هایی مکث کرد.قضیه چندین بار توی سرش چرخید و به نتیجه ای نرسید.این امکان نداشت اصلا توی برنامشون نبود!این بدون برنامه ریزی وارد شده بود و مطمعن نبود اتفاق افتاده یا نه.
چن:داری اشتباه میکنی.
کریس:با چشمای خودم دیدم.با گوشای خودم شنیدم....با زبون خودم ازش سوال کردم.
چن چشماشو روی هم فشرد.پلن هاش داشتن اشتباه جلو میرفتن و هیچ کاری نمیتونست انجام بده.از راهی با خبر بود که حتی نمیتونست بگه!
چن:اینطور که فکر میکنی نیست.
کریس:وقتی یک حس و علاقه ی جدیدی توی وجودم شکل گرفت ترسیده بودم.یک تفاوت توی من ایجاد شده بود.من دیگه اونمرد سرسختی که دیده بودش نبودم.من...اون موقع ها وقتی خیلی کوچیک بودیم اذیتش کردم.نمیدونستم اونم همونطور که من فکر میکنم فکر میکنه!من فقط نمیخواستم با خودم روراست باشم...شاید همون موقع از دستش دادم...وقتی بدونتوجه به خود واقعیش خوردش کردم...بعدش حس از دست دادنش دیوانم کرد...منِ لعنتی عاشق غرورم بودم.جون میدادم براش...نهایت عشق و حالم این بود که برم خرید و همش با همین کار حالم بهتر میشد.به اندازه کافی اخلاقم گند بود که کسی نتونه باهام صحبت کنه.هر وقت ازش چیزی میشنیدم بهش حق نمیدادم.تحلیل هامو کنار نمیذاشتم میخواستم چیو بهش ثابت کنم؟چرا یک بار هم که شده به جای اینکه روبروش بایستم کنارش نایستادم؟بارها بهم گفت...میشه اذیتم نکنی؟کنارم باش تا با هم بریم جلو...کسی که الان ساخته شده کار دست خودمه!من باعث شدم اون فرشته ی معصوم به این وضع بیوفته...اگه من زودتر به خودم میومدم اگر قلبشو نمیشکستم...اون توی بغل خودم میموند و سمت کس دیگه ای نمیرفت.وقتی سه سال تمام تلاش کردم فهمیدم نه دیگه نمیتونم بدستش بیارم.من رسما خراب کرده بودم.راه برگشتی وجود نداشت.طوری عاشقش شده بودم که حس میکردم هیچ وقت از کنارش نمیرم.هیچوقت نمیتونم زندگی بدون اونو تصور کنم با این که میدونستم آخرش بعد از اتمام قراردادمون این اتفاق میوفته ولی...ولی هیچوقت فکرشو نمیکردم کسی که عزیز تر از جونم شده بود بهم خیانت کنه!ازش پرسیدم نه یک بار نه دوبار...ازش پرسیدم باهاش رابطه داری؟محکم میگفت نه...حالا که شکستم...از پیشش جوری رفتم که حس میکنم هیچوقت عاشقش نبودم.اما لعنت به من.
دستشو به سرش رسوند.حس میکرد داره دیوانه میشه.حس میکرد دستایی دور دهن و بینیشو کاور کردن و نمیتونه نفس بکشه.کریس باید صبر میکرد اون لعنتی باید صبر میکرد تا یک روزی همه ی اینارو بهش برگردونه.
کریس:هیچ چیز دیگه عوض نمیشه.من نمیتونم اونو مال خودم بدونم.
بهش که توی دود سیگار جدیدش سرفه میکرد خیره موند.دلیل حال داغونش خودش بود چطور میتونست متاسف باشه؟کافی بود؟اصلا لایق بخشش بود!؟بهم ریخت.نگاهشو ازش گرفت.شرم میکرد.روزی که کریس میفهمید همه ی اینا زیر سر اون بوده،به امروز فکر میکرد که چطور انقدر بی شرمانه کنارش نشسته و به درد و دلاش گوش میداده؟اصلا کریس امشبو یادش میموند؟که مرد گنده مثل یک پسربچه به حرف اومده؟
کریس:تمام روزهایی که سرگرمیش بودم همه ی دنیام بود.
چن:متاسفم.
کریس:هر بدی دیدم از خوبی هام بود...حالا...فهمیدم که هر لحظه باید حواسم باشه.باید همیشه منتظر این باشم که هر کسی بهم حمله کنه...وقتی اون بهم خیانت کرد...پس همه میتونن اینکارو بکنن.
چن:قول میدم بهت همه چی درست میشه.
ESTÁS LEYENDO
** ONE SIDED LOVE **
Fanfictionسرنوشت بیون بکهیون با عشقی اشتباه رقم خورده . عشقی به سهون که برای رسیدن بهش از بهترین دوستش یعنی پارک چانیول با دونستن علاقمند بودن بهش ، استفاده میکنه . آیا بکهیون میتونه زوج تازه به وجود اومده ی لوهان و سهون رو از هم بپاشونه و مهرشو به دل اون بن...
