لی سومان:حالت بهتره؟
سرشو به آرومی تکون داد.به سرم توی دستش چشم دوخت.درد تکراری،غم جدیدی نبود.با رفتن همسرش پشتش خالی شده و البته که جانی برای ادامه دادن نداشت.
لی سومان:کم کم باید خودتو جمع و جور کنی.حواست بیشتر به خودت باشه.خودتو به یک انسان ضعیف تبدیل کردی بخاطر یک آدم دیگه.کافیه.باید برگردی سر کار.زندگی فقط بخاطر اینکه یکی رفته قرار نیست ادامه پیدا نکنه.
سوهو:حرفاتون بهم می گه از کریس خبری دارید.
لی سومان:بهم زنگ زده.می خواد قرار دادشو فسخ کنه.
سوهو:حالش چطوره؟
لی سومان:حالش مهم نیست.یک آرتیست باید یاد بگیره فقط برای خودش نیست.تصمیم تموم کردن شما فقط دست خودتون نیست.بهتون کمی فرصت دیگه می دیم تا به خودتون بیاید.یک مدت سر و کلتون پیدا نشد و اعلامیه زدیم حال جسمانیتون خوب نیست نیاز به استراحت دارید...اما شرکت به محض ضرر بیشتر ازتون شکایت می کنه و پولشو تا قرون آخر می گیره.فکر کنم دعواتون این دفعه خیلی جدیه...ولی سریع تر درستش کن.
سوهو:تلاشمو می کنم.
لی سومان:آره آفرین درستش همینه.می دونی چقدر فن منتظرتونن؟می دونی چقدر نگرانتون شدن وقت بهشون گفتیم مریض شدید و یه مدت نمی تونید برگردید؟مگه عاشق سلبریتی بودن نبودی؟
سوهوسرشو به معنای تایید تکون داد.گردنشو چرخوند و از پنجره به بیرون خیره شد.حالش داشت از حرفایی که می شنید بهم می خورد.تلاش می کرد.می خواست آروم باشه می خواست خوش حال باشه می خواست از سال های زندگیش استفاده کنه سوهو واقعا می خواست بجنگه.اما نمی شد!چرا کسایی که اینارو بهش می گفتند نمی فهمیدند!؟سوهو می خواست خوش حال باشه.اما نمی تونست!
مرد مسن از پیشش رفت و هنوز نگاه گرفتش به بیرون حیاط دوخته بود.
وقتایی که عقلش درست کار می کرد می فهمید که شب ها برای هر دوشون شکنجه شده.یک شکنجه که هر دوشونو توش گیر می اندازه.اونا رو به گریه وادار و خاطرات قشنگشونو مثل یه پتک براشون یاد آوری می کنه که چقدر زیبا بودن!چه مسخره!
با انگشت روی شلف چوبی کنارش ضرب گرفت.هوم آرومی از بین لبای بستش بیرون اومد و زمزمه کنان شروع کرد.
سوهو:اون موقع که همه چی به یادمون می آد...خنده هامون بازی هامون بوسه هامون...چقدر می تونه دردناک باشه که با این همه شلاق خاطرات من باز هم دوستش دارم؟...چون تو رو به یادم می آره.بسته برگرد...اون موقع که همه چی به یادمون می آد...چقدر قشنگ بود اون شب!بسته برگرد.پلکای خستم دیگه توان ندیدن تو رو ندارند پس بسته و برگرد.
قطره ی درشت آب از آسمون روی صورتش چکید.لبخندِ رو به پایین زد و به نرده های فلزی بالکن تکیه داد.بغض گلوشو فشرد.
سوهو:برگرد عزیزِ من.چون عشقت داره از بین می ره!آسمون ناراحته برگرد!...کریس!برگرد.لطفا!....کریس؟فاک.لعنتی چطوری فراموشت کنم؟چطور به خودم بگم نیستی؟چطور عشقمو بهت بی خیال بشم؟چطور حسمو بهت کنار بزارم؟...اخه چطور انقدر راحت فراموشم کردی!واقعا چطوری ترکم کردی؟
YOU ARE READING
** ONE SIDED LOVE **
Fanfictionسرنوشت بیون بکهیون با عشقی اشتباه رقم خورده . عشقی به سهون که برای رسیدن بهش از بهترین دوستش یعنی پارک چانیول با دونستن علاقمند بودن بهش ، استفاده میکنه . آیا بکهیون میتونه زوج تازه به وجود اومده ی لوهان و سهون رو از هم بپاشونه و مهرشو به دل اون بن...
