صدای کوبیده شدن قدم هاشو به وضوح می شنید.انگار اون پسر با زمین زیر پاش هم لج کرده بود.عصبی پوفی کشید و قبل از اینکه بذاره اون مجبورش کنه وارد خونه شد.سعی کرد به در و دیوار نگاه نکنه تا یک مشت خاطره ی چرند سرش آوار نشن.اما کمی توی انجام پروژه ی مسخرش ناموفق بود.
سهون:بشین.
حرف دستوریش به مذاقش خوش نیومد اما چیزی نگفت و به حرفش عمل کرد.روی مبلی که رو به تلویزیونی بود نشست و منتظر بهش نگاه کرد که هنوزم به اندازه ی اول عصبی بود.پوفی کشید.اول ازش ترسید.با خودش گفت اون یک نفرو کشته!این همه مدت خبر نداشت و ممکن بود همچین بلایی سرش بیاد!حتی شب های زیادی توی بغلش خوابیده بود.به عنوان دوست صمیمی قبولش کرد و فاک بهش حس پیدا کرده بود!
سهون:اون افکار کوفتی رو از سرت بیرون کن.
با صدای دادش از جا پرید.اخم غلیظی کرد.اون چه توقعی ازش داشت؟
لوهان:داری چه گهی با خودت فکر می کنی؟
سهون:همون چیزای خطرناکی که ازم سااااختی!من هیولا نیستم لوهان!
لوهان:هستی.
آروم زیر لب گفت و نگاهشو ازش گرفت.بیشتر توی مبل فرو رفت و دستشو روی سینش ضربدر کرد.می دونست اون لبخونی کرده چون اخماش بعد از فهمیدن از هم باز شدند.
چند دقیقه ی بعد نگاهشون از هم گرفته شده و توی سکوت گذشته بود.تنها چیزی که می تونست شوکش کنه این بود که سهون جلوشون تلویزیون رو روشن کرد.یک فیلم سینمایی گذاشت و کنارش نشست.ابروهاش بالا پریدن.داشت شوخی می کرد دیگه!؟
لوهان:با این کارات هیچی مثل قبل نمی شه اوه سهون!
سهون:می شه...ببین من چطوری مثل قبلش می کنم.
لوهان:با این کارات هیچوقت مادر بک بر
با هجومپسر سمتش گارد گرفت اما با پس زده شدن سریع دستش و پایین اومدن دفاعش شوکه شد.انگار از قبل می دونست می خواد چیکار کنه و بلدش بود.دیوارشو شکوند و گیرش انداخت.چونشو بین انگشتاش فشرد و مجبورش کرد سرشو بالا بگیره و توی چشماش که در حال آتیش گرفتن بودند زل بزنه.
سهون:وقتی چیزی رو کامل و با جزئیات نمی دونی حرف نزن.خفه خون بگیر...بذار ببینم چه غلطی می تونم بکنم.می دونم ساکت می شی نه بخاطر اینکه ازم می ترسی برای اینکه حدس می زنی من یه چیزایی علاوه بر این قتل می دونم!...برای همین با وجود فهمیدن خیلی چیزای ترسناک الان جلوم و توی خونم نشستی و فکر می کنی من احمقم!
توانایی قطع اتصال چشماشون رو نداشت.سرشو محکم تکون داد تا نشون بده از وضعیتی که توش هستن اصلا راضی نیست.ذهنش انقدر مشغول شده بود که نمی تونست درست و درمون فکر کنه.چی بود که سهون بابتش انقدر عصبانی بود و به خودش اجازه می داد جلوی بکهیون بایسته به جای اینکه ازش التماس بخشش کنه!؟چیزی که حتی به زبون نمی آوردش و این توی سر لوهان به خوبی حلاجی شد...چانیول.صد در صد به اون ربط داشت.وگرنه سهون هیچوقت مقابل بکهیون قرار نمی گرفت.
چونشو با ضرب رها شد.پسر دوباره روی مبل کنارش با فاصله نشست.با اخم های درهم غلیظ جاشو دوباره درست کرد.نمی دونست دقیقا باید به چی فکر کنه.ذهن آشفتش کل سوال بی جواب داشت که سرشو درد می آوردند.حالش داشت از روند زندگیش بهم می خورد.
VOCÊ ESTÁ LENDO
** ONE SIDED LOVE **
Fanficسرنوشت بیون بکهیون با عشقی اشتباه رقم خورده . عشقی به سهون که برای رسیدن بهش از بهترین دوستش یعنی پارک چانیول با دونستن علاقمند بودن بهش ، استفاده میکنه . آیا بکهیون میتونه زوج تازه به وجود اومده ی لوهان و سهون رو از هم بپاشونه و مهرشو به دل اون بن...
