part62

48 10 2
                                        

سه روز بعد

وقتی به این نتیجه رسید که واقعا دیگه کاری برای انجام دادن نداره دست برد و موبایلشو از جیبش بیرون کشید.یک تماس از دست رفته!چند بار پلک زد.اسم سهون روی اسکرین صفحه یک شوخی بود مگه نه؟
آب دهنشو قورت داد و نفس گرفتشو رها کرد.چرا بهش زنگ زده بود؟اونا هیچ ربطی بهم نداشتن!از کجا می دونست هنوز شماره ی قبلیشو داره؟
انگشتشو نزدیک برد تا بهش زنگ بزنه.اما پشیمون شد.بهتر نبود اون دوباره خودش اینکارو میکرد؟
دستی به پیشونی داغ کردش کشید.دیگه همه چی داشت قرو قاطی میشد.توی اون شیش ماه از بس فکرش درگیر دوا و درمان بود از خیلی چیزا فاصله گرفت و این کمی بهش کمک کرد به روند عادی زندگیش برگرده.اما به محض اینکه باهاش چشم تو چشم شد چیزی توی قلبش فرو ریخت.هنوز آمادگی رو به رو شدن باهاش رو نداشت و انگار تمام اون شیش ماه پوچ شد و برگشت سر خونه ی اول!دیدن بکهیون توی بغل اون!
تماس دوباره،چشماشو درجه ای گشاد تر کرد.دوباره!سهون لعنتی پشت خط داشت باهاش تماس می گرفت!
لوهان:ا...الو؟
سوهیا:لوهان...لوهان!
لوهان:سوهیا؟...الو؟چرا گریه میکنی؟
سوهیا:ک...کمکمون کن.سهون حالش خوب نیست.
لوهان:چی شده؟اون که خونه ی سوهو بود!
سوهیا:بیا اینجا...کمک!
صدای جیغ پشت تلفن و گریه ی بلند دختر مبهوتش کرد.چه اتفاقی داشت می افتاد؟حس بدی به جونش رخنه کرد.درست مثل روزی ‌که بکهیون دزدیده شد و براش پیام کمک فرستاد!با قطع شدن تماس شوکه گوشیو پایین آورد.نفساش تند شدن.سهون به کمک احتیاج داشت!

نفهمید خودشو چطوری به اونجا رسونده.فقط توی تاکسی نشست و تا رسیدن به آدرسی که قبلا بلد بود،ناخن هاشو جویید.به محض این که در معرض دیدش قرار گرفت از ماشین پیاده شد و داخل رفت.در حیاط خونه باز بود.داخل شد و با قدم های تند سمت خونه دویید.در ورودی خونه کمی باز بود!هلش داد و با دیدن پله های راهرو نفس عمیقی گرفت.نمی دونست چه اتفاقی افتاده اما هر چی که بود باید زودتر خودشو می رسوند.سوهیا دیگه زنگ های متعددی که بهش زده بود رو جواب نداد و این نگران ترش می کرد.هنوز پله هارو کامل بالا نرفته بود که با دیدن دختر داخل راه پله متوقف شد.
لوهان:سهون کجاست؟
سوهیا:من...من یک چیزی رو باید برات توضیح بدم.
لوهان:د حرف بزن!
سوهیا:نمی دونستم چطوری می تونم این وضعیتو جمع و جور کنم هیچی تقصیر من نیست اتفاقا تقصیر توعه.چرا اون روز وانمود کردی دختری!؟بخاطر اون کارت امروز باید جواب پس بدی.
برای چند ثانیه مبهوت بهش زل زد.سرش تند و پشت سر هم تکون داد و با تردید لب زد.
لوهان:نمی فهمم چی‌می گی!؟سهون کجاست؟
سوهیا:مامان و بابام برای اینکه تورو بکشونن اینجا اینکارو کردن.سهون بهشون گفته شما از هم جدا شدید و برای این که می خوان دوباره آشتیتون بدن این مسخره بازی جدید رو راه انداختن!...بیا و نشون بده نمی خوای با اون ادامه بدی.
لوهان:میفهمی داری چی میگی!
سوهیا:تیپ پسرونت اوکیه.قیافت هم انقدر خوبه متوجه نشن که پسری.
لوهان:فاک من واقعا نه حوصله ی اینکارو دارم و نه شرایطشو.
وقتی در اصلی ورودی خونه باز شد هیچ ایده ای از اینکه چرا مادر سهونو با اون لبخند گنده اونجا ایستاده نداشت.سوهیون اون پشت دست به سینه ایستاده بود و با حرص آدامسشو می جویید.اون هم خبر داشت این فاکداپ از کجا نشات میگیره.
خانم اوه:بیا بالا دخترم.بیا تو.
لوهان:م...من!
خانم اوه:آیگوو.چطور انقدر سریع اومدی؟تو که انقدر می ترسی بلایی سرش بیاد چطور می تونی ولش کنی؟شما جونا خیلی مغرور و لجبازید.
زن میانسال پله هارو با گذاشتن دستش روی زانوهاش به سختی پایین اومد.مچشو گرفت و کشید تا لوهان رو چند پله بالا ببره.پسر با چهره ی عاجز و پر از تردید دنبالش راه افتاد.حتی نمی دونست باید چی بگه.
لوهان:منو ترسوندی که بکشونیم اینجا؟چرا؟
خانم اوه:چرا نداره دخترم.اون بالاخره سر عقل اومد و یک دختر خوشگل مثل تو پیدا کرد.حالا خیلی هم اشکال نداره موهات و لباسات پسرونس.حتما سلیقه ی پسرم اینه.من نمی تونم بشینم و ببینم دوباره رفته سراغ یک آدم دیگه.
سرشو پایین انداخت.کلافه و عصبی سر جا ضرب گرفت.اونجا چه غلطی می کرد؟اگر یکی‌اونو می دید دربارش چه فکری می کرد؟
خانم اوه:تو میدونی که سهون قبلا...چطوری بود؟
نفس هاش تند شدن.اون سوالات مستقیم داشت روی نورون های عصبیش تاثیر می ذاشت.نمی دونست جواب این سوالاتو باید چی بده.
سوهیون:باز جای شکرش باقیه که بهت گفته.
خانم اوه:ببین.من نمی ذارم خوشبختیمون انقدر زود تموم بشه.
آقای اوه:زن..!؟
حضور مرد توی چهارچوب در لوهانو میخکوب کرد.این یک شوخی بود مگه نه؟
خانم اوه:اینا تازه دو هفته قهرن.نباید بذاریم از هم دلسرد بشن.
سوهیا:دو هفته؟دو هفته مامان؟...فکر می کنی سهون برای چی ما بهش زنگ می زدیم و می گفتیم بیان اینجا بهونه می آورد یا هانی رو همراه خودش نمی آورد؟فکر می کنی چون دو هفته بهت گفته دقیقا دو هفته از هم جدا شدن؟...نه...هانی هم اومده اینجا چون ازش کمک خواستیم هر آدم دیگه ای هم بود میومد.اونا شاید دو سه ماهه با هم قطع رابطه کردن.و انسانیت کوفتیش اونو اینجا کشونده!
لوهان:شیش ماه.
اینبار حتی چشمای درشت شده ی سوهیون به سمتش کشیده شد.مگه اونا واقعا با هم بودن که لوهان ماه کات شده ی دقیقشونو اعلام می کرد؟
لوهان:من شیش ماهه ندیدمش و نمی خوام ببینمش.لطفا مارو رو در روی هم قرار

با باز شدن درِ پایین،حرف توی دهن لوهان خفه شد.صدای پا گذاشتن روی ‌پله ها اومد و پسرک با تردید به پشت چرخید و با دیدن سهون خشکش زد.سهون اول نگاه گذرایی به همه انداخت اما با دیدن صورت آشنایی دوباره سرشو بالا گرفت و بهش زل زد.ابروهاش بهم نزدیک شدن.
سهون:اون اینجا چیکار میکنه؟
پلک زد و نگاهشو به خانوادش داد.وقتی جوابی دریافت نکرد صداشو بالا برد.
سهون:گفتم اون توی خونه ی من چه غلطی میکنهههه؟

 ** ONE SIDED LOVE **Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang