part 66

37 6 2
                                        

درسته این واقعا بهانه بود.به خودش تلقین می کرد سرده.انقدر سرد که اول باید بغلش می کرد و همینطور که تو آغوشش بود قل می خوردند روی پتو  تا دور خودشون بصورت پیله وارد بپیچند!اما به یک بغل ساده اکتفا کرد.
چند ساعت بعد وقتی پسرک پلکاشو از هم فاصله داد با گرمی دستی که روی پهلوش بود مواجه شد.زیر چشمی به پایی که روی رون هاش بودند نگاه کرد.چند ثانیه نیاز داشت تا مغزش لود بشه که کجاست و چه اتفاق هایی زندگیشو بهم زده!
اما لعنت بهش!
نفس های گرمی روی صورتش نشست.پلکای سنگین و تازه باز شدش سمت پسر چرخید و چهره ی آرومشو دید.چند تار سفید بین موهای قهوه ای روشنش توی ذوق می زد اما همه چی مثل روز اول بود.بینی بزرگش هنوز مثل قبل بود و‌ دم و بازدمشو توی سکوت انجام می داد.ابروهاش مثل همیشه نزدیک هم نبودند و کمی ژولیده به نظر می رسید.هنوز لباس های بیرونشو به تن داشت و این نشون می داد آماده باشه تا با احتمال "فرار" دست به کار بشه!

سهون:دوست داشتم جشن هیفده سالگیت کنارت باشم.
صدای گرفته ی اول صبحش شوکش‌کرد.فکرشو نمی کرد بیدار باشه.توی اون پوزیشن باید با شدت پسش می زد اما حالا بدون هیچ ری اکشنی بهش زل زده بود.دست و پاشو گم کرد.باید چیکار می کرد!؟
چشمای پسر باز شد اما به جایی غیر از لوهان چشم دوخت.
سهون:تولد اونم نزدیکه...بکهیون!
پوفی کشید.سعی کرد تن صداشو برخلاف هیاهوی توی سرش آروم نگه داره و موفق بود.
سهون:تقریبا بیست روز دیگه.خوبه.می دونم دوست نداری ما رو کنار هم ببینی ولی به نظرت می شه کاری کنم که ازم متنفر نمونه؟...می خوام کنارم باشی تا نشون بدم قضیه ی کشتن مادرش اون چیزی نبود که من از ته دلم می خواستم.از همون شب کابوس های من شروع شد و با دیدن بکهیون لرزیدم...وقتی چانیول همچین کار وحشتناکی باهاش کرد نتونستم طاقت بیارم و گفتم باید پیش من باشه.باید ازش محافظت کنم.من دلیل شکنندگیش هستم من مادرشو ازش گرفتم...اما دست های پشت پرده...اونا بودند که منو به جلو هل دادند...ولی شما فقط از من متنفر شدید...بهم فرصت بدید تا درستش کنم.
دستشو خیلی آروم زیر لباسش برد و روی پوست نرم شکمش گذاشت.منقبض شدن عضلاتشو حس کرد.برای همین همونجا ثابت موند و حرفشو ادامه داد.اول صبح زیادی پر حرف بود.
سهون:از طرفی تو وارد زندگیم شدی.بهش رنگ بخشیدی و بهم یادآوری کردی که باید تلاش کنم تا اوضاع رو بهتر کنم.بهت قول دادم و مطمعن باش بخاطر تو هم شده می دوم تا بهش برسم...حالا که زمینه ی همه چی محیا شده می خوام به همه بگم که می خوام با تو باشم.فکر می کنی چرا شیش ماه پیشم نبودی؟...بخاطر همین که بهشون نگفتیم.برای اینکه اون روز توی اون جشن کوفتی خواستگاری وقتی کای گفت با اون‌ می خواد زندگیشو ادامه بده و چانیول و بکهیون گفتند با هم هستن و بعدش به ما اشاره کردند من حرفی نزدم.منِ کوفتی اسم تو رو نیاوردم چون ترسیدم...اما تموم شد.تو مال منی و همه باید بدونن.دیگه کم آوردم.
لوهان:وقتی برم می خوای چیکار کنی؟
صدای پسرک بالاخره با ولوم کمی شنیده شد و سهون رو توی فکر فرو برد.واقعا بعد از رفتنش باید چیکار می کرد؟
سهون:من با زور نگهت می دارم.اگه از دستم در بری دنبالت می گردم...اگر پیدات نکنم...بدون هر شب و هر دقیقه منتظرتم...لو...بیا به جای اینکه فکر کنیم قراره بعدا چی بین منو دیگران بگذره به این فکر کنیم که قراره چی بین خودمون دوتا بگذره.... "وقتی  به خودم اومدم...تو از همه توی قلبم جلو زدی...تو کاری کردی بهت وابسته بشم."
سکوت آزار دهنده ی دیگه ای شنیده شد.سهون چشماشو باز کرد و به صورت پف کرده و غمگینش زل زد.
سهون:می دونم صدام خوب نیست.اما این برای تو بود.
لوهان:حتی با خوندن آهنگ های کریس و سوهو هیچی عوض نمی شه.
سهون:نمی دونم...می گی فقط من این حس شیرینی که هست رو حس می کنم؟یکم ناامید کنندس.زجر آوره.مثل آدم چاقی که رژیم گرفته اما توی یخچال خونش شیرینه!درسته تو نباید توی یخچال باشی.ولی من به شدت هوس شیرینی کردم.
لوهان:اگر واقعا خودخواه باشم چی؟
پسرک سرشو بالا گرفت و اجازه داد چشماشون قفل هم بشن.
لوهان:حالا که همه چی دست به دست هم داده تا من توی یخچالت باشم...چرا مدام دارم لج می کنم تا خورده نشم؟
سهون:تو بخوای نخوای مال منی.
لوهان:حالا که راهی برای برگشت ندارم...می خوام یک سوال بپرسم که شاید خیلی هم به مذاق هر دومون خوش نیاد...این مدت با بکهیون چطور بود!؟
سهون:چرا انقدر اسمشو می آری؟
لوهان:قبل از اینکه برم خیلی برات مهم بود...چی شد الان؟حالا که توی روز سخت قرارش دادی می خوای بزنی زیر همه چی و خیلی راحت ولش کنی؟حتی داری کاری می کنی صمیمی ترین دوستش بهش پشت کنه!
پسر بزرگ تر کمی عصبی به نظر می رسید.قفل چشماشونو از هم باز کرد.دستشو از روی شکم لوهان برداشت و کمی به سمت مخالفش متمایل شد.روی تخت نشست و یکی از چشماشو مالوند.
سهون:هیچی تغییر نکرده.
لوهان:یعنی چی!؟
سهون:هیچی اونطور که فکر کردی نبود.در واقع...ما اصلا رابطه ای نداشتیم.می خواستی اینو بشنوی؟
لوهان:نمی ذاشتی نزدیکت بشه یا خودش نخواست؟
سهون:خودت چی فکر می کنی؟
لوهان:با حرفات با من بازی نکن.
سهون:اون آدمی نیست که هر بار پا پیش بذاره.چند بار تلاش کرد ولی...نمی شد لوهان.وضعیتمون اصلا اوکی نبود از یک طرف چانیول توی بیمارستان بود از یک طرف سوهو حالش خراب بود.تو رفتی و خودتو راحت کرده بودی.
لوهان کمی سرشو بالا گرفت.چشماشو تنگ کرد.اون پشت حرفاش یک چیزی پنهان کرده بود که تمایل داشت بگه اما نمی گفت.پس خودش دست به کار شد و ادامه داد.
لوهان:من بخاطر بکهیون عقب کشیدم و تو خیلی راحت بخاطر عذاب وجدانی که پیدا کرده بود از زیر قضیه در رفتی.

 ** ONE SIDED LOVE **Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang