part 57

64 8 2
                                        

پستی و بلندی های زیاد زندگی توانو ازآدم میگیره تا حدی که دیگر قابل تحمل نیستن و جا میزنیم.اما اکثر انسان ها وقتی به اوج میرسن خداحافظی میکنن!تکست های زیبایی وجود داره از هیجان های زندگی اما حقیقتش آنقدر دردناکه که کمر خم‌ میکنه!
هیچوقت نمیتونیم خودمونو جای کسی بذاریم.هیچگاه اون غم تا وقتی تجربه نشه حس نمیشه.وقتی از یک متنی درباره ی زیر گوش زدن مادری به فرزندش میشنویم بیخیال رد میشیم اما فقط کافیه بی دلیل از دلنگرانی مادر سیلی بخوریم...!
وقتی حرف از خیانت میشه با توجه به اینکه تعریف هر فرد از خیانت چیه صورت مسئله رو تغییر میده!عقربه ساعت پشت سر هم حرکت و آدمو تبدیل به یک انسانی که دیگه شکستن قلب ها براش کار آسونی شده میکنه!این ترسناک ترین پارتی از زندگی فرد میتونه باشه که بعد از ایجاد تنوع طلبی توی خودش دیگه نتونه عشق واقعی رو پیدا کنه!
اما وقتی خیانت میبینی قلبت دفن میشه زیر خروار ها افکار منفی و از خودت متنفر میشی.وقتی افکارت کمی سر و سامون میگیره دیگه اون نیست و حتی خودت دیگه آدم سابق نیستی! دفتر و برگه برای نوشتن احساسات ضد و نقیضت کم میاد.میخوای خودتو پیدا کنی اما پوچی درونت بهت اجازه ی لبخند واقعی رو نمیده.بعد از مدتی بیرون میری با دوستات وقت میگذرونی با آدم های جدید آشنا میشی اما باز هم از خودت میپرسی چرا!؟من چی کم گذاشتم؟...گاهی اوقات برای اون آدم نه،اما برای خاطرات و لحظات خوشی که با هم داشتید دلت تنگ میشه.دلتون میخواد دوباره برگردید و فقط یکبار دیگه شده اون لحظه رو بچشید.اما نمیشه!ولی اون لحظات قشنگ بودن!قلبمون آروم بود آرامش بود!چی شد که تبدیل به اشک شد و روی گونه هامون چکید؟
همه چی با زمان درست میشه.پیدا کردن خودتون سخت اما امکان پذیره.اما درد اون روز هیچوقت از یاد نمیره.

آیدول جوان روزها و شب ها با ناامیدی آرزوی دوست داشته شدن از طرف همسرشو کشید با این که میدونست معشوقه داره.از یسانگ حالش بهم میخورد اما نمیدونست چرا سوهو رو باور کرده که بهش گفته هیچوقت با کسی جز خودش رابطه نداشته!کریس چهارسال همسرشو با سختی کنار خودش نگه داشت و در آخرین لحظات وقتی فکر کرد بالاخره به دستش آورده یک اتفاق غیر منتظره افتاد که اصلا انتظارشو نداشت!
کریس خیانتو دید!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیشبند رو از دور کمرش باز و دستی به لباسش کشید.از آشپرخونه بیرون زد.غذا تا کمتر از یک ساعت دیگه آماده بود و میتونست برای سروش از ظرف های جدیدی که به تازگی خریده بود استفاده کنه.لبخند کوچیکی زد.‌کاناپه ای که کمی پیش روش بودن بهش چشمک مینداخت و بیشتر نیششو باز میکرد.امروز رویایی ترین روزش بود.
همونطور که دستاشو با حوله خشک میکرد،صدای دینگ گوشی سوهو روی میز وسط ،توجهشو جلب کرد.نگاه کوتاهی به در انداخت.اون توی اتاق بود.اشکالی نداشت کمی دید بندازه؟
با تردید موبایلو برداشت.روی صفحه زد و پیامی از طرف یسانگ دید.اخم محوی روی پیشونیش نقش بست.حالا که بازی رو برده بود دیگه نیازی نمیدید اون دو تا باز هم با هم در ارتباط باشن.و یا حتی دیدار بینشون باشه.سوهو باید هرچی زودتر در این باره دست به کار میشد.
یسانگ٭سوهو شی برات بهتر میدونم که جواب تماسامو بدی.٭
چیزی که میدید درست بود؟سوهو داشت به یسانگ بی محلی میکرد؟این خوش حال کننده ترین خبری بود که میتونست بشنوه.حالا میتونست با خیال راحت باهاش بد حرف بزنه.سوهو از کارش ناراحت نمیشد نه؟شاید فقط یک دلخوری کوچیک پیش میومد که میتونست با یکم خرید سرشو هم بیاره.این زیادی جالب بود.
کریس٭نمیخوام٭
یسانگ٭کاری نکن که پشیمونت کنم!٭
کریس٭مثلا چه غلطی میخوای بکنی؟٭
یسانگ٭خودت بهتر میدونی!٭
کریس٭برام مهم نیست هر گوهی میخوای بخور٭
یسانگ٭فرستادن فیلم ها برای همسرت مثل آب خوردنه.یکبار دیگه میفرستم برات تا یادت بیاد چقدر از ازدست دادن کریس میترسی.٭

 ** ONE SIDED LOVE **Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang