Part 59

41 6 2
                                        

لیف حمام همراه با وجود اشک هایی که تو چشماش جمع شده بودن روی گردن قرمز شدش مالیده شد.نمیدونست چش شده.خودش باعث به وجود اومدن مارک ها بود اما حالا حس بدی بهش داشت!
دستاش خسته شدن.قلبش درد گرفته بود.چرا باید برای بدست آوردن کسی که دوستش داشت زجر میکشید و این زجرو با کس دیگه ای به اشتراک میذاشت!؟چرا مجبور شده بود چانیولو اذییت کنه؟اینطوری بهش آسیب میرسوند درسته؟همه همینو میگفتن.ممکن بود همچین بلایی سرش بیاره؟واقعا قرار بود آدم بدی باشه؟روی زمین خیس و مرطوب حمام نشست و لیفو پرت کرد.اشکاش بین قطرات آبی که از دوش روی سرش میریختن،پنهان شده بود.
بار دیگه کارهاشو به خاطر آورد و از بابتشون متاسف شد.از خودش عصبی و دلگیر بود.حس میکرد دیگه بکهیون همیشگی نیست.پسرک باهوشی که سرش توی لاک خودش بود و حالا مثل احمق ها تمام زندگیش حول قضایای این مدت اخیر میچرخید!اون برای آیندش برنامه ها چیده بود و حالا توی اون خونه معلوم نبود داره چه غلطی میکنه!
بکهیون:لعنت بهت بیون.
با آوردن اسمش اونم طوری که چانیول صداش میزد،مکث کرد.آب دهن کوچیکشو همراه بغضش پایین فرستاد و بهش فکر کرد.واقعا قرار بود سرنوشتشون درست مثل اون رمان باشه؟اگه اینطور نبود پس چرا مدام ناخواسته اتفاقات اون تو پیش میومد با کمی تفاوت که قابل فاکتور گیری بود!واقعا دلش نمیخواست یک حرومزاده ازش بیرون بیاد!

از حمام خارج شد.اون روی تخت همونطور که به سقف خیره نگاه میکرد به فکر فرو رفته بود.به آرومی گوشه ای از اتاقو انتخاب کرد و بدون هیچ سر و صدایی لباساشو پوشید.
نمیدونست تا چند ساعت دیگه قراره این سکوت ادامه پیدا کنه اما باید به اون اجازه میداد کمی به خودش بیاد.توی این فرصت کوتاه، باید خودشو جمع و جور میکرد.
برای خوردن غذا از اتاق بیرون زد.به آشپزخونه رفت و دنبال چیزی گشت.بعد از درست کردن رامیون با کیمچی تصمیم گرفت نذاره اونم با شکم خالی بخوابه.صداش زد.اونم غیر مستقیم.بعد از اون اتفاق زیر پل نمیتونست راحت باشه اما باید جوری رفتار میکرد که به خودش نگیره.
بکهیون:غذا حاضره.
و چقدر اون بوی غذای فوری و ساده توی خونه پیچیده بود و شکم چانیولو که بهش زنگ خطر نخوردن غذا اونم یک روز کاملو میداد،به صدا در آورده بود.اون هیچوقت میلی به خوردن نداشت.اما حالا این با بودن کنار بکهیون فرق داشت.و البته دست پختش.که دیگه نمیخواست فکر کنه چرا از طعمشون خوشش میاد!

از پله ها پایین رفت و همونطور که با انگشت اشارش ابروهاشو مرتب میکرد به غذا نگاه کرد.نیشخند کوچیکی زد.
چانیول:فکر کنم کیمچی خراب شده.
بکهیون:نگاهش کردم نگران نباش.
با حرص گفت و چانیول با لبخند کجی کنار لبش پشت میز نشست.سر به سر گذاشتنش براش لذت بخش بود.
شروع به خوردن کردن.زیاد نمیگذشت که بکهیون سکوت آزار دهندشونو شکوند.
بکهیون:چیزی رو...نباید برام توضیح بدی؟
ساکت موندنش و بعد نگاه بی تفاوتش که بالا اومد در حالی که غذاشو با دهن بسته میجویید نشون دهنده ی این بود که منتظره ادامه ی حرفشو بشنوه تا بتونه بفهمه چی میخواد بدونه.چرا از بوسه ی دیشب حرفی نمیزد؟مگه قرار نبود فقط یک مارک ساده روی گردنش باشه پس چطور یک بوسه ی به یاد ماندنی روی لباش گذاشت؟چطور به خودش اجازه داد بی اجازه لباشو ببوسه؟چرا اصلا خودش اعتراض نکرد؟
بکهیون:درباره ی...اون خون روی لباست.وقتی اومدی خونه ی سهون لباست کثیف بود!
چانیول:دست یورا.
کوتاه گفت و بکهیون گیج شد.درست نفهمیده بود.
بکهیون:دستش چی؟
چانیول:زخمی بود.
بکهیون:لباس تو چرا خونی بود؟
چانیول نفس عمیقی کشید.چاپستیکشو با عصبانیت کمی محکم روی میز کوبید.چرا سوالات مسخره میپرسید؟
چانیول:اضافه سوال نکن.
بکهیون:تو هم انقدر تند حرف نزن.
پسر دهنشو با دستمال تمیز کرد.از پشت میز بلند شد.
چانیول:شب برنمیگردم.
بکهیون:میخوای توی خونه تنهام بذاری!؟
چانیول از صدای بلندش،چهرش درهم شد.اما بی توجه بهش که از روی میز غذا خوری بلند شده،قدم هاشو برداشت.وقتی به در نزدیک شد و ساعتشو روی مچش تنظیم میکرد، اون جلوش سبز شد.میدونست قراره غر بزنه.
بکهیون:هی...چرا هر چی میگم جوابی نمیدی؟اون زبون روی اعصابت چرا موقع های درست باز نمیشه!؟
چانیول:برو کنار.
بکهیون:من فقط ازت یک سوال کوچیک پرسیدم اونم چون نگرانت بودم!
چانیول:نیازی به نگرانی تو ندارم.
وقتی خواست دستگیره رو بگیره پسر دوباره جلوشو گرفت.دستاشو از هم باز کرد.حالا درست مثل یک ضربدر جلوی چانیول بود.چقدر بچگانه و لوس!واقعا میخواستن اینجوری جلو برن؟
بکهیون:تنهام نذار...من میترسم.اگه یکی بیاد...!؟
چانیول:برو اونور بیون.
بکهیون:مثل اون دفعه...رفتیم توی کمد.یادته؟

با کوبیده شدن چیزی به در و صدای بلندی که هر دوی اون پسر نوجوانو از جا پروند و وحشت زده کرد،از در فاصله گرفتن.بکهیون با ترس نزدیک پسر رفت.لعنت حتی جرعت عقب رفتن رو هم نداشت.
این دیگه چی بود؟وسیله ای که به در کوبیده و اونا حتی نظری نداشتن چیه!در باز شد و پشت سرش آدم های ناشناس توی خونه ریختن!
پسر کوچیک تر از ترس حتی جم نخورد.خودشو به پسر فشرد و به مرد های سیاه پوش قد بلندی که دورشونو گرفتن نگاه کرد.این صحنه براش زیادی آشنا و ترسناک بود.اون روز کزایی!
چانیول:بیون مثال دیگه ای گیر نیاورده بودی بزنی!؟یکی بیاد!؟
پلک عصبی زد و نگاهشو به پدرش که با نیشخند و قدم های بلندش وارد خونه میشد،داد.اون حرومزاده ی موفق!

آقای پارک:به به...چانیول شی!؟
نفسشو با عصبانیت از بینی بیرون داد.مرد میانسال با لبخند عجیبی نگاهشو بهش داد.ابروهاشو بالا انداخت.
آقای پارک:طعمه ی من.بکهیون شی؟...سلاممو به دایمون رسوندی؟اوه یادم رفته بود مثل ترسوها خودشو کشته.برای چی؟...نکنه فهمیده بود به پسرش تجاوز کردن؟
بکهیون حتی به این فکر نکرد که باید از اون حرف ناراحت و عصبی بشه.حلقه ی دستای کوچیکی دور کمر اون گذاشت و تنگ تر کرد.حمله ی جدید پنیک رو احساس میکرد و این نشون میداد چقدر بدنش داره ضعیف میشه.اون صدای بلند و گذشته ی تلخش داشت عذابش میداد.
مرد به منظور تحقیر قدش کمی سرشو خم کرد.
آقای پارک:بکهیون کوچولو ترسیده؟بایدم بترسه امروز آخرین روزشه.
چانیول:این مسخره بازیتو تمومش کن.همین حالا.
مرد شیک پوش صاف ایستاد.نفس کوتاهی کشید.لبخند عصبی زد.
آقای پارک:اتفاقا اومدم امروز تمومش کنم...اگه اونو بهم بدی زودتر هم تموم میشه پسرم. تمام!
چانیول:فکر کردی بهت میدمش؟باید از روی جنازم رد بشی.امروز...یک لحظه با خودم فکر کردم شاید واقعا هیچی تقصیر تو نبوده.اما حالا میبینم نه...تو همون آدم کثیف و بد ذاتی که بودی هستی.زندگی بقیه برات هیچ ارزشی نداره نه؟...اگه بکهیون بمیره چی بهت میرسه؟از سهامی که داره،بهت هیچی نمیدن!
آقای پارک:تلافی کارای پدرش!فقط همین!
وقتی حلقه ی دستای پسر باز شد چانیول جمله ی بعدیشو از خاطر برد.وحشت زده دستای روی هوای بکهیونو گرفت.اون حالت عجیبی داشت اما جملاتی که درباره ی پدر تازه از دست دادش میشنید نمیتونست آروم نگهش داره.
بکهیون:پدرم...باهات چیکار کرده که تشنه ی خون منی؟
آقای پارک:همون کاری که با چانیول کردن.
اخم بزرگ و متعجبی روی صورتش نشست.این اولین حقیقتی بود که از زبون پدرش میشنید.باهاش چیکار کردن؟چرا چیزی به یاد نمیاورد!؟
حمله ی عصبی شدید تر شد.نمیتونست درست نفس بکشه اما فاک!داشت یک چیز جدید میشنید.
بکهیون:پدرم...چانیولو نکشته!
آقای پارک:این که خوبه بکهیون!یکدفعه بمیری بهتره یا زجر بکشی؟...من دارم بهت لطف میکنم.اما اگه دوست داری میتونم آروم آروم انجامش بدم.
بکهیون:بهم بگو.پدرم باهاتون چیکار کرده؟
آقای پارک:گفتنش میتونه سخت باشه.نه؟
بکهیون:بهم بگو...چرا وقتی دارم همه چیو کنار هم میذارم حس میکنم پدرم کسی بوده که من نمیشناسمش!؟یا شاید هم تو داری اینجوری نشونش میدی!؟
آقای پارک:اون آدم بدی نبود.منم نبودم.ما فقط اشتباه کردیم.
بکهیون:اشتباه!؟چرا اینجوری حرف میزنی؟فکر میکنی خیلی حالیته؟
آقای پارک:اشتباهی که تقاصش این پسر و...کشته شدن تو و پدرت میشه.

بکهیون نگاهشو به سمت دست مرد که چانیولو نشون میداد برد و آب دهنشو همراه بغضش قورت داد.نمیفهمید.حتی نمیفهمید اون چرا ایستاده و داره براش توضیح میده!
بکهیون:چانیول اشتباه شماست؟...یعنی چی؟چرا هیچیو واضح نمیگی؟چه مرگتونه که این بازیو راه انداختین؟چرا مثل آدم حرفتو نمیزنی؟
آقای پارک:اشتباهی که قرار نیست هیچوقت بفهمیش.
بکهیون:اما من باید بدونم برای چی قراره بمیرم!این حق منه.من یه حیوان نیستم که بخوای شکارم کنی!
چانیول:اون مرد...بیون...چه نسبتی باهات داره؟
با صدای آروم چانیول همه ی هیجانات به آرومی خوابید و نگاه شوکه ی مرد قد بلندو به خودش جلب کرد.دست گذاشته بود روی نقطه ای که پررنگ بود اما کسی جرعت نشون دادنشو نداشت.
چانیول:اون عکس چیو میخواد بهم بگه؟
چرخیدن سر بکهیون به سمت آقای پارک برابر شد با رسیدن به حقیقت کوچیکی که انتظارشو نداشتن!آدرنالین بالا رفت.
آقای پارک:من با اون زندگی میکردم.
بکهیون:چی؟
چانیول:چرا ازش متنفری؟
آقای پارک:ازش متنفر نبودم.
قبل از اینکه چانیول بپرسه،بکهیون پیش دستی کرد.کلی سوال توی سرش داشت که میخواست به همشون برسه.قلبش داغ شده بود.
بکهیون:الان چرا هستی؟
نگاه حسرت آمیزی که بینشون چرخید گیجشون کرد.درک اون نگاه سخت بود.مرد مرموز میخواست خیلی ریز و محرمانه یه چیزیو بهشون نشون بده.قصد بیانشو نداشت.شاید هم توانشو نداشت!
آقای پارک:بخاطر تو.
پسر بزرگ تر با اشاره شدن به خودش اخم هاش محو شد.چند ثانیه شوکه به پدرش خیره موند.منظورش چی بود!؟
آقای پارک:اون خوب بلد بود دست بذاره روی نقطه ضعفم.
وقتی حس کرد زیاد حرف زده خندید.دستشو پشت بدنش برد و بهم قفل کرد.چهرش بشاش شد.
آقای پارک:برای این بچه همینقدر هم زیاد بود...کافیه.
گفت و با قدم های بلندش سمت مبل رفت.روش نشست و پا روی پا انداخت.نفس عمیقی گرفت.چشماشو به جلوش داد.
آقای پارک:تمومش کنید.
چانیول:نه صبر کن...فاک!
جمله ی آشناش کافی بود تا چانیول وحشت زده بدن پسرو بگیره و سمت خودش بکشه.اونو درست پشت خودش پرت کرد.باید کمکش میکرد باید نجاتش میداد.اون ترسیده و بی کس بود.اونا وقت زیادی نداشتن.برای زنده موندن.برای بخشیدن.برای دوست داشتن.
چانیول و بکهیون اون روز با هم و برای محافظت از هم تلاش زیادی کردن.اما کافی نبود.حال خوبی نداشتن.حمله ی پنیک جونو ازش گرفته بود اما نمیتونست بشینه و کشته بشه درست مثل پدرش!
صبر مرد میانسالو لبریز کردن.صدای فریادش باعث شد تن هاشون بلرزه و روی کمرشون عرق سرد بشینه.چانیول خسته و عصبی بود.
آقای پارک:بسته.خسته کنندس...خودم تمومش میکنم.
چانیول با لگد دیگه ای مرد کنارشو دور کرد.دستشو روی سینه ی بکهیون گذاشت.میخواست مطمعن بشه نزدیک خودش نگهش داشته.
چانیول:نمیذارم بهش...
با ضربه ی محکمی که به پهلوش خورد بی جون روی زمین افتاد.صدای خس خس سینش بخاطر نفسی که توی سینش گیر کرده بود به گوش میرسید.پشت سرش ضربات سختی به شکمش خورد.محافظ گردن،حالا دور گردنش نبود و میتونست دردناک تر از همیشه باشه.نبود گردنبند طبی باعث میشد یه دور توی جهنم بزنه و برگرده.راه تنفسیشو بسته و به سرفه افتاده بود.
بکهیون:ولش کن...لعنتی ولش کن!چانیول!
نگاهشو با ترس به اطرافش داد.هر کاری از دستش برمیومد انجام داد.اما چندان موفق نبود.اون زور زیادی در برابر مرد های قد بلند جا افتاده نداشت.حمله ی عصبی خودشو بیشتر نشون داد.مرگ درست جلوی چشماش بود و میخندید!

 ** ONE SIDED LOVE **Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt