یک هفته از جلسهی عجیب و غریبشون توی خونهی لویی میگذشت. توی این مدت اسکچ بیون هر تماسی از طرف سهون یا جونگین رو رد کرد. زخمهای دست چانیول هم تا حد قابل توجهای بهبود پیدا کرده بود. دیگه میتونست توی خونه بچرخه و با یه کاسه آرد و تخم مرغ و یه همزن خوشحال باشه.
روزهای اول توی خونه احساس میکرد مهمون یه غریبه اس. توی اتاقش مینشست و هیچ کاری نمیکرد. در بهترین حالت مثل یه بچهی خوب بیسر و صدا حموم و دستشویی میرفت و برمیگشت. توی حموم وان رو تا نیمه پر از آب میکرد و شیر دوش رو میبست تا صدایی ایجاد نشه.
پتوش رو طوری روی تخت میانداخت و مرتب میکرد که حتی یه چین هم روش نمونه. پردهها رو آهسته میکشید و لبهي پنجره رو در حد یه بند انگشت باز میگذاشت. تهیونگ وسواس عجیبی روی این مزاحمتها و آلودگی سوتیهای ریز داشت. ممکن بود فقط چون چاپستیکهای چانیول موقع غذا خوردن تق تقی ایجاد کرده دعوای سنگینی درست کنه.
با اینکه بکهیون هم مثل تهیونگ باهاش خوب رفتار نمیکرد به بکهیون اعتماد بیشتری داشت. ناخوداگاهش حس میکرد بک بهش اهمیت میده.
با وجود بارونی که صبح بارید و تمام شیشهها رو خیس و خاک باغ رو گل کرد، موقع ناهار آسمون صاف و آبی بود. چانیول حتی یخچال رو چک نکرد. تصمیمش برای غذا از قبل مشخص بود. به عنوان سرباز میتونست هر چیزی که میخواد رو سفارش بده. خودش عاشق مزهي فست فودهای روغنی زیر زبونش بود ولی امیدوار بود امروز بتونه با دوستپسرش غذا بخوره.
شاید میتونست یه هفته یا دو هفته رو تو یه خونه تنهایی دووم بیاره ولی آدمی بود که به حضور یه پارتنر کنارش احتیاج داشت. به گرمای پوست یه آدم، به انرژی کسی وقتی با ذوق و صمیمیت حرف میزنه و صداهایی تولید میکنه که فقط یه انسان از پسش برمیاد. اگه شجاعتش رو داشت به چشمهای بک زل میزد و این رو میگفت.
همهی زمانهایی که هوس میکرد با دوستپسرش حرف بزنه به سیستم پیام میداد. وقتی توی جمع بودن میتونست حمله کنه، شخصیتش رو محکم نشون بده و اجازه نده کسی بفهمه که از بکهیون میترسه. میترسه اون هم رفتارش مثل تهیونگ بشه، ولی این بار حتی نتونه فرار کنه. ربات سیستم بهش پیشنهاد داد «نباید از اسکچ بکی بترسه.»
ولی وقتی نهایت شجاعتش رو جمع کرد فقط تونست جلوی در اتاق بکهیون بیحرکت و بایسته و به در و دیوار نگاه کنه. دنبال دلیلی میگشت که از اون نقطه فرار کنه و توی اتاق خودش قایم بشه. بوی رنگ تازه و تینر در روی از اون فاصلهی کم بویید. بقیهی اوقات انقدری به در نزدیک نمیشد که رایحهش رو حس کنه. دستش رو روی دستگیره گذاشت. اول طوری که انگار دستگیره یه آهن داغ باشه دستش رو عقب کشید. به خودش گفت «قوی باش چانیول... نمیشه که همیشه از دست همدیگه فرار کنیم.»
VOCÊ ESTÁ LENDO
Not - [completed]
FanficNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)