****
این پارت هفت هزار و خوردهای کلمهست، بهتره که همش رو دنبالِ هم بخونین. پس اگر وقت ندارین، موقعی انجامش بدین که بتونین متصل بهم بخونینش(:
❌این پارت، تنها پارتیه که براش شرط میذارم؛ چون برام خیلی مهمه و خب برای شما هم مهم بوده😅 پس لطفا به حداقل ۲۶۰ تا کامنت برسونین پارت رو(:
مرسی خوشگلا❌
*****
پلکهاش رو بسته بود و غرق در افکارِ درهمش بود. هنوزم براش سخت بود اما چیزهای زیادی وجود داشتن که اون سختی رو کمرنگ میکردن، اولیش هم خودِ لویی بود. اون به معنای واقعیِ کلمه فوق العاده بود!
باهاش آروم و ملایم رفتار میکرد، کاری نمیکرد که بترسه، مراقبش بود، بهش عشق میداد و احترام میذاشت. هری حسِ بدی از لمسهاش نمیگرفت و بنظرش اینکه تونسته بود با لمسِ آلفا روی بدنش کنار بیاد، نشون دهندهی این بود که برای بقیهی چیزها هم آمادهست. میخواست فقط بهش اعتماد کنه؛ توی همین چند روز، کلی فرصت بود که لویی میتونست اعتمادش رو بشکنه، اما اون به طرزِ فوقالعادهای خودش رو ثابت کرده بود.
از طرفِ دیگه، درسته که بعد از جشنِ دوم، دیگه کسی چیزی نگفته بود، یا حداقل اون نشنیده بود که بگن، اما نگاههاشون عجیب بود. آزاردهنده نه، فقط عجیب بود! انگار براشون سوال بود که چرا آلفا جفتش رو مارک نکرده؟ و هری میدونست این برای لویی، دو برابر بیشتر سخته!
آلفاها عاشقِ این هستن که مالکیتشون رو به رخ بکشن و اینکه لویی اینهمه بخاطرش صبر کرده، فقط خوبیش رو میرسونه؛ اما دیگه کافیه. این باید اتفاق میافتاد و شاید اونقدرها هم بد نبود، کی میدونه!؟
بیشتر توی وان فرو رفت و اجازه داد کفها بدنش رو احاطه کنن. دلش برای مادرش تنگ شده بود اما میدونست به محضِ زنگ زدن، اون راجع به مارک و اوضاعش میپرسه، پس ترجیح میداد که اینکار رو فردا انجام بده.
ناگهان تنش یخ کرد، امشب انجامش میدادن؟ یعنی از فردا مارک داشت؟ رسما میتِ آلفا میشد؟ برعکسِ همیشه که با فکر کردن به این چیزها، وحشت وجودش رو میگرفت، الان از هیجان و استرس لبریز بود. گرگش که حسابی مشتاق بود برای آلفا و میموند ذهنِ محافظهکار و ترسوش! که امیدوار بود آلفا بتونه بهش غالب بشه.
موهاش رو همونطور که توی وان نشسته بود، شست و بعد بیرون اومد و بدنش رو آب کشید. توی رختکن، به بدنش توی آیینه نگاه کرد. خوب بود؟ به پهلو چرخید. شکم آورده بود؟ لویی اصرار میکرد که غذا بخوره، نکنه اون از اینکه لاغره بدش میاد؟ اما هری نمیخواد که چاق بشه! ولی لویی آلفاشه، باید راضیش کنه...
مغزش داشت منفجر میشد از فشارِ افکارش. سرش رو تکون داد و تلاش کرد بهشون توجه نکنه. بهش ثابت شده بود افکارش در موردِ لویی، همیشه خلافِ واقعیت هستن. حولهش رو پوشید و بعد از برداشتنِ سشوار، بیرون رفت.
YOU ARE READING
A Whole New World(L.S/Z.M)
Fanfiction🌤Let me share, this whole new world, with you(: ⭕️Complete⭕️ خوشحالم که به بوکم سر زدی🤍 این یه امگاورسه که کاپلِ غالبش، لری هستن💙💚 🔞دارای محتوای بزرگسالان من روشام و ممنونم که همراهمی🍓
