****
چشمهاش بسته بودن اما کاملا هوشیار بود. صدای پای پرسنل و حرف زدنهاشون رو کاملا واضح میشنید. صدای تیک تاک عقربهی ساعت رو میشنید. صدای... صدای نفسهای آرومِ هری رو میشنید.
خسته بود، خیلی زیاد، چشمهاش میسوختن و مغزش التماس میکرد برای کمی استراحت، اما حتی ثانیهای نمیتونست ذهنش رو رها کنه. بدنش رو کمی جا به جا کرد و گردنش رو تکون داد تا از خشک شدگی رها بشه.
نفسِ عمیقی گرفت و پلکهاش رو از هم فاصله داد. ساعت یازده و نیم رو نشون میداد. تکیهش رو راحت کرد و خواست دوباره چشمهاش رو ببنده که صدای آرومی توجهش رو جلب کرد.
+لو؟
مثلا فنر ازجا پرید. شتاب زده نگاهش رو روی چهرهی هری چرخوند و با دیدنِ سبزهای بیرمق اما بازش، بیهیچ اختیاری، چشمهاش باریدن گرفتن. انگار لال شده بود، احساساتش درهم تنیده بودن و قفل زده بودن به زبونش.
کمی خم شده روی تخت، خشکش زده بود و نمیتونست نگاه از هری بگیره. لبهاش روی هم میلرزیدن و دستهاش به تخت چنگ زده بودن تا سقوط نکنه.
حالتش دقایقی طول کشید و بعد، این دستِ بیجونِ هری بود که بالا اومد و انگشتهای لطیفش، روی گونههای خیسِ آلفا کشیده شدن.
+چرا گریه میکنی؟
لویی نتونست تحمل کنه و بغضش با صدا شکست. دستِ هری رو با ملایمت به صورتش چسبوند و همونطور که هق هق میکرد، کفِ دستش رو بوسید.
نامفهوم زمزمه میکرد: بیدار شدی، بالاخره بیدار شدی! خدایا... بیبیِ من بیدار شده!
هری گیج از حالاتِ عجیبِ لویی، چشم توی اتاقِ نسبتا تاریک گردوند و بعد دوباره روی لویی که همچنان خیره و خیس و با عشق نگاهش میکرد، برگشت.
+چیشده؟ لو گریه نکن...
آلفا فقط نمیتونست جلوی اشکهاش رو بگیره.
_اوه خدایا... دوباره صدام کن عزیزم، لطفا بیبی... چقدر دلم برات تنگ شده بود...
هری گنگ به لویی نگاه میکرد و درتلاش بود تا بخاطر بیاره چه اتفاقی افتاده.
زمانِ زیادی نگذشت تا همهی اتفاقات، مثلِ فیلمِ کوتاه، جلوی چشمهاش روی پردهی نمایش رفتن و در کسری از ثانیه، رنگ از رخش پرید و دستش به وضوح سرد شد و لرزید.
لویی که منتظر این اتفاق بود و به دلیل اتصالش به ذهنِ هری، متوجه شده بود که اون به یاد آورده، فاصلهش رو کمتر کرد و سریع جملههاش رو بیان کرد.
_هی هی... همه چیز خوبه عزیزم، نگران نباش، نگران نباش بیبی. تو امنی، ببین؛ ما تو خونهایم. اینجا درمانگاهه و من کنارتم.
چشمهای هری پر شده بودن. با لرز و لکنت گفت: چه... چه... اتفاقی...افتاد؟
میخواست بدونه کابوسش به واقعیت پیوسته یا نه؟ میخواست بدونه تلاشِ چندین سالهش، برباد رفته یا نه؟ میخواست بدونه بدنش توسط کسی بجز آلفاش لمس شده یا نه؟
YOU ARE READING
A Whole New World(L.S/Z.M)
Fanfiction🌤Let me share, this whole new world, with you(: ⭕️Complete⭕️ خوشحالم که به بوکم سر زدی🤍 این یه امگاورسه که کاپلِ غالبش، لری هستن💙💚 🔞دارای محتوای بزرگسالان من روشام و ممنونم که همراهمی🍓
