****
تقریبا چند دقیقهای طول کشیده بود تا لویی به خودش بیاد و بعد از اون، محکم لاتی رو بغل کرده بود و توی هوا چرخونده بود.
بعد هم پیشونیش رو بوسیده بود و با متوقف کردن موسیقی، باردار شدنِ خواهرش و اضافه شدنِ تولهی جدیدی از خاندانِ آلفا به پک رو اعلام کرده بود.
جوری که شور و شوقِ جمعیت، دوبرابر قبل شده بود، واقعا دیدنی بود!
هری در طرف دیگه، با ذوق و نگاهی که به شبنم نشسته بود، با احتیاط پیشِ دختر نشست و ازش اجازه گرفت تا شکمِ برآمدهش رو لمس کنه.
+خدایا! این خیلی کیوته!
از چشمهاش اکلیل بیرون میریخت و نمیتونست نگاهش رو از شکمِ لاتی بگیره. فیزی هم طرفِ دیگهی لاتی نشسته بود و با گرفتنِ دستِ خواهرش، شکمش رو نوازش میکرد.
لاتی-باید قیافهی خودت رو ببینی!
گفت و آروم خندید.
هری سرش رو بالا آورد و با کنجکاوی پرسید: چند وقتِ دیگه به دنیا میاد؟
چهرهی نرم و چشمهای روشنش، قند توی دلِ هر موجود زندهای آب میکرد!
لاتی با لیخند، انگشت اشارهش رو روی شکمش حرکت داد و گفت: خب من الان توی ماه چهارمم پس... دو ماه مونده!*
هری لبش رو گزید و بعد گوشهاش رو تیز کرد. میتونست به راحتی ضربان قلبِ اون کوچولو رو بشنوه!
زمزمه کرد: یعنی دوماه دیگه بدنیا میاد؟ وای حتما خیلی کوچولوعه!
جوری به لاتی چسبیده بود که انگار قرار نیست هیچوقت جدا بشه ازش! دختر با خنده گفت: خب خوبه که انقدر مشتاقین! میتونم امیدوار باشم توی نگهداریش کمکم میکنین!
هری دستهاش رو بهم کوبید و با هیجان گفت: معلووومه! وای هروقت کار داشتی، من مراقبشم!
لاتی با خوشحالی از هری تشکر کرد و همون موقع، پدر و مادرش نزدیکشون اومدن؛ پس هری و فیزی فاصله گرفتن تا اونها راحت باشن.
فیزی از روی میز، دوتا لیوان شربت برداشت و یکیش رو به هری داد. جرعهای نوشید و گفت: خیلی بچه دوست داری، نه؟
هری محتویات دهنش رو قورت داد و با لبخند سرتکون داد.
+اونا خیلی کیوتن! البته اینجوری نیست که بگم تواناییِ بزرگ کردنِ یکیشونو دارم! ولی خب... وقت گذروندن باهاشونو دوست دارم!
فیزی- طبیعیه خب! هنوز سنی نداری که بخوای بچه داشته باشی!
هری چشمهاش رو چرخوند و جواب داد: الان لاتی خیلی از من بزرگتره؟
فیزی هم به حرف خودش خندید و سرش رو پایین انداخت. جواب داد: خب اینجوری نیست که همه مثل هم باشن! لاتی هم تجربهی اولش نیست البته...
هری با تعجب سمت دختر برگشت.
+جدی؟
فیزی سری تکون داد و همونطور که به جمعیتِ شاد و خوشحال نگاه میکرد، توضیح داد: آره، همون اوایل که با لویس میت شدن، باردار شد. ترسیده بود اما همزمان خوشحال هم بود؛ همه بودیم!
YOU ARE READING
A Whole New World(L.S/Z.M)
Fanfiction🌤Let me share, this whole new world, with you(: ⭕️Complete⭕️ خوشحالم که به بوکم سر زدی🤍 این یه امگاورسه که کاپلِ غالبش، لری هستن💙💚 🔞دارای محتوای بزرگسالان من روشام و ممنونم که همراهمی🍓
