"حالت خوبه؟"
بانگرانی ازش پرسیدم وقتی دیدم همینطوری بهم زل زده.از سرما لباش میلرزید و نوک دماغش قرمز شده بود.خودشو بیشتر جمع کرد و به خاطر لرزش چونش انگار میخواست گریه کنه.
"کلید..خو..خونه رو جاگذاشتم.رف..رفته بودم نون ساندویچی بگیرم..برای شام..اما پشت..در موندم"
تیکه تیکه و با کمی لکنت حرف میزد که دلیلش هم سرمای هوا بود.فکری به سرم زد که از بابتش مطمئن نبودم اما نمیتونستم همینجوری اینجا ولش کنم.
"تو میتونی بیای خونه ی من.من همسایه ی کناریتم.الان فکر نکنم کلیدسازی باز باشه، پس میتونی امشب خونه ی من بمونی تا فردا که کلیدساز بیاد و درخونتو بازکنه هوم؟"
باکمی تردید نگام کرد و انگار از پیشنهادم متعجب بود.بدون اینکه تغییری تو ایدم ایجاد کنم و پشیمون شم، یه دستمو دور کمرش و دست دیگمو دور بازوی راستش حلقه کردم و مجبورش کردم بایسته.
"بیا بریم.اگه بیشتر از این اینجا بمونی سرما میخوری"
مطیعانه همراهم اومد و وقتی وارد خونه شدیم اونو سمت مبل کنار شومینه بردم تا بشینه.ممنونی زیرلب گفت و همونطور که پلاستیک نون بغلش بود رو مبل نشست.لبخندی زدم و گفتم:
"میشه اون نون هارو بهم بدی؟من میتونم برای شام هردومون ساندویچ سوسیس درست کنم تا بخوریم"
اولش چشماشو گرد کرد و من برای دومین بار محو دو یاقوت سبزش شدم و بعد به آرومی نون هارو سمتم گرفت.خدا....اون خیلی کیوته...اگه این پیشنهادو بهش نمیدادم فکرکنم شب همون نون هارو بغل میگرفت و میخوابید.
نون هارو بردم اشپزخونه گذاشتم و قهوه سازو روشن کردم و بعدرفتم تو اتاق خواب و از تو کمد یه پتو و حوله برداشتم و رفتم پیشش.لباساش و موهاش هنوز خیس بودن و کنار شومینه بودن نمیتونست به خوبی گرمش کنه.
پشتش به من بود اما میتونستم ببینم داره با دستاش بازی میکنه و انگشتاشو به هم میپیچونه.وقتی پتورو رو شونه هاش گذاشتم یه لحظه لرزید و بعد که با پتو پوشوندمش حوله رو بهش دادم و یا لبخند گرمی گفتم:
"لباست خیسه و منم لباسی که اندازت باشه ندارم.با این پتو میتونی خودتو گرم نگه داری و با این حوله موهاتو خشک کنی.قهوه هم الان حاضرمیشه...آممم...راستی...من الیزابت لارنس هستم و تازه به اینجا اومدم."
و دستمو سمتش دراز کردم.مردد و باهمون چشمای درشت شده نگاهشو بین صورت و دستم جابه جا کرد و بعد با چیزی که دیدم، یه لحظه نفس کشیدن رو فراموش کردم.یه لبخند دندون نمای کیوت که تشکیل دهنده ی دوتا چال بامزه روی گونه هاش بود.
"هری استایلز هستم.بیست سالمه و رنگ مورد علاقم صورتیه.."
بهم دست داد و با همون لمس کوتاه فهمیدم چه دستای نرمی داره.خندم گرفت و منم درمقابل گفتم:
KAMU SEDANG MEMBACA
Choose Love ||H.S||
Fiksi Penggemar"میدونی حداقل هفتاد هشتاد درصد زیبایی دنیا به خاطر توئه؟" هری خندید و چال های هلالی شکلشو نشون داد. "الان شد صددرصد" "تو دیوونه ای؟" "نه..من فقط عاشقتم" ............. تو این داستان هری دارک نیست، ددی نیست، قاتل نیست، معروف نیست... هری تو این داستان...
