Chapter 4 ||Different||

1.6K 201 112
                                        

"حالت خوبه؟"

بانگرانی ازش پرسیدم وقتی دیدم همینطوری بهم زل زده.از سرما لباش میلرزید و نوک دماغش قرمز شده بود.خودشو بیشتر جمع کرد و به خاطر لرزش چونش انگار میخواست گریه کنه.

"کلید..خو..خونه رو جاگذاشتم.رف..رفته بودم نون ساندویچی بگیرم..برای شام..اما پشت..در موندم"

تیکه تیکه و با کمی لکنت حرف میزد که دلیلش هم سرمای هوا بود.فکری به سرم زد که از بابتش مطمئن نبودم اما نمیتونستم همینجوری اینجا ولش کنم.

"تو میتونی بیای خونه ی من.من همسایه ی کناریتم.الان فکر نکنم کلیدسازی باز باشه، پس میتونی امشب خونه ی من بمونی تا فردا که کلیدساز بیاد و درخونتو بازکنه هوم؟"

باکمی تردید نگام کرد و انگار از پیشنهادم متعجب بود.بدون اینکه تغییری تو ایدم ایجاد کنم و پشیمون شم، یه دستمو دور کمرش و دست دیگمو دور بازوی راستش حلقه کردم و مجبورش کردم بایسته.

"بیا بریم.اگه بیشتر از این اینجا بمونی سرما میخوری"

مطیعانه همراهم اومد و وقتی وارد خونه شدیم اونو سمت مبل کنار شومینه بردم تا بشینه.ممنونی زیرلب گفت و همونطور که پلاستیک نون بغلش بود رو مبل نشست.لبخندی زدم و گفتم:

"میشه اون نون هارو بهم بدی؟من میتونم برای شام هردومون ساندویچ سوسیس درست کنم تا بخوریم"

اولش چشماشو گرد کرد و من برای دومین بار محو دو یاقوت سبزش شدم و بعد به آرومی نون هارو سمتم گرفت.خدا....اون خیلی کیوته...اگه این پیشنهادو بهش نمیدادم فکرکنم شب همون نون هارو بغل میگرفت و میخوابید.

نون هارو بردم اشپزخونه گذاشتم و قهوه سازو روشن کردم و بعدرفتم تو اتاق خواب و از تو کمد یه پتو و حوله برداشتم و رفتم پیشش.لباساش و موهاش هنوز خیس بودن و کنار شومینه بودن نمیتونست به خوبی گرمش کنه.

پشتش به من بود اما میتونستم ببینم داره با دستاش بازی میکنه و انگشتاشو به هم میپیچونه.وقتی پتورو رو شونه هاش گذاشتم یه لحظه لرزید و بعد که با پتو پوشوندمش حوله رو بهش دادم و یا لبخند گرمی گفتم:

"لباست خیسه و منم لباسی که اندازت باشه ندارم.با این پتو میتونی خودتو گرم نگه داری و با این حوله موهاتو خشک کنی.قهوه هم الان حاضرمیشه...آممم...راستی...من الیزابت لارنس هستم و تازه به اینجا اومدم."

و دستمو سمتش دراز کردم.مردد و باهمون چشمای درشت شده نگاهشو بین صورت و دستم جابه جا کرد و بعد با چیزی که دیدم، یه لحظه نفس کشیدن رو فراموش کردم.یه لبخند دندون نمای کیوت که تشکیل دهنده ی دوتا چال بامزه روی گونه هاش بود.

"هری استایلز هستم.بیست سالمه و رنگ مورد علاقم صورتیه.."

بهم دست داد و با همون لمس کوتاه فهمیدم چه دستای نرمی داره.خندم گرفت و منم درمقابل گفتم:

Choose Love ||H.S||Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang