Chapter 1 ||prolgue||

3.3K 227 29
                                        

آخرین چمدون که لباس هام توش بود رو هم خالی کردم و زیر تخت گذاشتم و لباس هارو مرتب تو کمد چیدم.

خستگی زیاد امونمو بریده بود.عرق رو پیشونیمو با ساعد دستم خشک کردم و بی حال روی تخت افتادم.پاهام از دویدن زیاد و این ور و اونور رفتن تو خونه برای چیدن وسایل هام گیز گیز میکرد.موهام که وقت نداشتم دستی بهشون بکشم به هم گره خورده بودن و روی بالش پخش شده بودن.
از چشمام نگم که انگار روی پلک هام وزنه ی دو کیلویی گذاشتن.به حدی خسته بودم که به زور چشمامو باز نگه می داشتم.

ساعت از هفت گذشته بود و من پنج ساعت بی وقفه مشغول جا به جا کردن وسایل هام بودم.

ذهنم ناخودآگاه منو به یاد خونه ی پدریم توی کالیفرنیا انداخت.اتاق آبی رنگم و پنجره ای رو به خونه ی لیسا بود؛دوستی که از بچگی با هم بزرگ شدیم.

چه شب هایی که یواشکی می رفتیم بالای پشت بوم تا ستاره ی زندگیمونو پیدا کنیم.صورت های فلکی رو دنبال کنیم تا به ستاره ی قطبی برسیم.

دوتایی میرفتیم مایکل، پسر همسایه ی کنار خونمون که یه بچه ی خپل و پررو بود و لباس هاش همیشه لکه ی پفک و بستنی داشت رو اذیت میکردیم و در میرفتیم.

با لیسا و داداشش میرفتیم پارک و اگه زوجی که درحال بوسیدن بودن رو اذیت میکردیم و پا به فرار میزاشتیم.مثلا بطری آب سرد روشون خالی میکردیم یا سوسک و عنکبوت پلاستیکی مینداختیم طرفشون و کلی میخندیدیم.البته بماند که یکیشون تا میدون مرکزی شهر دنبالمون کرد و کلی ناسزا گفت.

یاوقتی تو کوچه های خلوت و تاریک یه رهگذر پیدا میکردیم میترسوندیمش و سایه از خودمون در می اوردیم یا صداهای ترسناک میساختیم تا طرف تا مرز خیس کردن شلوارش برسه.

همه ی اینا تو دوران نوجوونی و دبیرستان ما بود.خوشگذرونی ها یا به عبارتی مردم آزاری هایی که باعث میشد از ته دل شاد باشیم.

تو منطقه ای که ما در قسمتی از کناره های LA زندگی میکردیم همه ی مارو آتیش پاره و شیطون خطاب میکردن.روزی نبود که مردم نیان شکایت مارو پیش پدرو مادرامون بکنن.پدرو مادرهای ماهم از خودمون شیطون تر بودن و پیش مردم تنبیه دراماتیک انجام میدادن اما تو خونه کلی به کارهامون میخندیدن و گاهی بهمون پس گردنی هم میزدن.

دلم برای اون روزا تنگ شده.برای شیطونی هامون،برای لس انجلس،برای خونه و اتاقم،برای پدرو مادرم.پدرو مادری که جسمسون زیر خروارها خاکه و روحشون تو طبقات آسمون...

اگر میدونستم که اون تصادف مرگ آور پیش میاد هرگز اصرار نمیکردم که به روستای مادریم سفر کنیم.

Choose Love ||H.S||Stories to obsess over. Discover now