ساعت ۱۱ بود که بیدار شدم.دیشب انقدر مغزم درگیر بود که تا بخوابم ساعت چهار صبح شد.امروز ساعت ۱۰ دانشگاه داشتم اما به جهنم...نمیرم..تحقیقم هم حاضر نکردم و رفتنم فایده ای نداره..
تنها چیزی که الان میخوام اینه که برم پیش هری..اون نمیدونه که من یک روز در میون میرم سرکار.پس قافلگیر میشه اگه منو ببینه..سوال های زیادی تو سرمه که میخوام ازش بپرسم..
میخوام بیشتر بشناسمش و بهش کمک کنم..شاید بتونم دوست خوبی براش بشم تا دیگه تنها نباشه..من حاضرم با تمام دنیا بجنگم و از هری دفاع کنم..
خودخواهیه اگه بگم خودم هم از تنهایی درمیام اما هردو پدرو مادر نداریم..پس میتونیم باهم کنار بیایم و همو بفهمیم..
دست و صورتمو که شستم و لباس پوشیدم یه فنجون قهوه خوردم و رفتم خونه ی هری..وقتی درو باز کرد باتعجب نگام کرد که لبخند زدم.
"سلام هری"
"سلام..تو نباید..امروز سرکار میرفتی؟"
"اووم..خب نه..من یه روز درمیون میرم سرکار.فقط دیشب بهت نگفتم که امروز قافلگیرت کنم.خب...الان بگو که قافلگیر شدی تا ضایع نشم"
خندید و به ماشینم نگاهی انداخت و گفت:
"اره..قافلگیر شدم"
کف دستمو کوبیدم به پیشونیم و زیرچشمی به ماشینم نگاه کردم..خدا چرا یادم نبود؟
"لعنتی..من همیشه تو قافلگیرکردن افتضاح بودم"
"آم..خب من میدونستم بیرون نرفتی اما فکر نمیکردم بیای اینجا پیشم..پس..این قافلگیرم کرد"
به نگاه بهش انداختم تا ببینم جدی میگه یا نه..خب با اون لبخندی که داشت مشخص بود داره خالی میبنده..یه درصد فکر کن با اتفاق های دیشب من امروز پیشش نمی اومدم..چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
"باشه...باور کردم"
"من جدی گفتم..فکر نمیکردم..حالا که از زندگیم فهمیدی شاید..بخوای..ازم دوری کنی"
سرشو پایین انداخت و دیگه لبخند نمیزد.
"کاملاغلط فکر کردی هری..من به خاطر حرفای دیشب اینجام اما قرار نیست ازت دوری کنم..حالا اجازه دارم بیام داخل؟"
سرشو بلند کرد و انگار تازه متوجه شد من هنوز دم درم هول شد و گفت:
"خیلی متاسفم..بیا..بیا تو"
راهو برام باز کرد و من با کنجکاوی رفتم تو..دوست داشتم بدونم خونش چه شکلیه..تقریبا شبیه خونه ی من بود با این تفاوت که خونه ی من یک طبقه بود اما خونه ی هری یک طبقه ی دیگه هم داشت که ظاهرا اتاق ها اونجا قرار داشتن..پس میشه گفت خونه ی اون بزرگتر از خونه ی منه.با اینکه از نمای بیرونی خونه چندان مشخص نیست..
KAMU SEDANG MEMBACA
Choose Love ||H.S||
Fiksi Penggemar"میدونی حداقل هفتاد هشتاد درصد زیبایی دنیا به خاطر توئه؟" هری خندید و چال های هلالی شکلشو نشون داد. "الان شد صددرصد" "تو دیوونه ای؟" "نه..من فقط عاشقتم" ............. تو این داستان هری دارک نیست، ددی نیست، قاتل نیست، معروف نیست... هری تو این داستان...
