"فقط بگین چرا؟چرا زندگیمون یه شبه انقدر تغییر کرده؟اقای واتسون دارم دیوونه میشم...یک ماه تمام انتظار کشیدم زندگیمو از چاله در بیارم اما غافل از اینکه اونو الان دارم توی اعماق یه چاه تاریک میبینم.
نمیدونم..شاید باید ارزو میکردم هری هیچوقت...بهوش نمی اومد...چون الان هیچ فرقی با زمانی که تو کما بود نداره...دکتر این دیوونگی نیست؟
حتی انعکاس تصویر خودم تو چشماش برام نا اشناست...توی تیله های زمردیش، من تنها، یه دختر غریبم...
تیله هایی که در گذشته اونقدر از عشق پرشده بودن که من نمیتونستم انعکاس تصویر خودم رو ببینم و حالا...اونا پر از خالی ان...من چطور تحمل کنم؟
مگه شما روان پزشک نیستین؟مگه انسان نیستین؟وجدان ندارین؟پس چرا کاری نمیکنین؟مگه نگفتین میتونین درمانش کنین؟میتونین دوباره حافظه شو برگردونین..پس چرا دست روی دست میزارین؟"
بعد از نیم ساعت گفتگو یا بهتر میشه گفت، بحث و گله و شکایت های الیزا، حالا اشک های اون دختر روی گونه هاش خشک شده بودن و دستاش میلرزیدن..
حال دکتر واتسون هم چندان تعریفی نداشت...اون هرگز فکرشو نمیکرد روزی اون دختر رو انقدر شکسته ببینه..هیچوقت تصورش رو هم نمیکرد، زندگی عاشقانه ی اون دختر رو پسر، روزی به برزخ شباهت پیدا کنه..
بدون اینکه از حرف ها یا گاهی توهین هایی که از زبان اون دختر میشنید ناراحت بشه گفت:
"الیزا این سومین باریه که این سوالو از من میپرسی، و بزار بگم این سومین باری هم هست که دارم بهت جواب میدم..
این ریسکه دختر..یه ریسک بزرگ..من نمیتونم دستی دستی زندگیتون رو از اینی که هست بدتر کنم..
درسته من یک روان پزشکم و شغلم اینه که همچین بیمارانی رو درمان کنم اما وضعیت هری فرق میکنه...
من میتونم همین امروز درمان هری رو شروع کنم و کمتر از یک ماه حافظشو تقویت کنم و برگردونم اما الیزا، اون ممکنه دوباره دچار اون اختلال عصبی کوفتی بشه..
تو واقعا اینو میخوای؟اینکه هری به حالت قبلش برگرده و دوباره قرص خوردناش رو شروع کنه؟تو اینو میخوای که همش نگران باشی یه موقع تو خواب تشنج نکنه یا حمله ی عصبی بهش دست نده؟"
"اما اون خوب شده بود...بعد از اینکه ما ازدواج کردیم خیلی خوب شد...اون تقریبا داشت قرص هاشو کنار میزاشت..کابوس هاش کمتر شده بودن..حمله ی عصبی بهش دست نمیداد چون دلیلی نداشت که همچین اتفاقی بیوفته."
"درسته چون تو رو داشت..چون تو همیشه مراقبش بودی که چیزی اذیتش نکنه...تقریبا جاهایی که قرار بود بره و اشنا و رفیقی نداشت تو یا همراهش میرفتی، یا کسی رو میفرستادی تا تنهاش نزاره...تو حواست بهش بود که تمام انرژی های منفی رو ازش دور کنی...این تو بودی که حالش رو خوب کردی..
YOU ARE READING
Choose Love ||H.S||
Fanfiction"میدونی حداقل هفتاد هشتاد درصد زیبایی دنیا به خاطر توئه؟" هری خندید و چال های هلالی شکلشو نشون داد. "الان شد صددرصد" "تو دیوونه ای؟" "نه..من فقط عاشقتم" ............. تو این داستان هری دارک نیست، ددی نیست، قاتل نیست، معروف نیست... هری تو این داستان...
