||Sweetheart speaking||

1.3K 129 198
                                        


اممم...خب...سلام.

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم یا اصلا چی بگم.

بیشتر از یه سال پیش، تو دوران مدرسه، این ایده به ذهنم اومد...از کجاشو نمیدونم.اما مصمم شدم که حتما یه کتاب تو واتپد منتشر کنم.

قبلش از یه مسابقه داستان نویسی شروع شد.سال دهم بود که من تو این مسابقه شرکت کردم و رتبه ی دوم رو اوردم.

به قلمم اطمینان داشتم و معلم ها و بچه ها میگفتن تو توی نوشتن و ادبیات استعداد داری..با اینکه هدف اصلیم این نبود ولی نوشتن رو دوست داشتم.

اولین بار این داستان رو برای مادرم تعریف کردم چون یه سوال هایی راجب بیماری هری داشتم که لازم بود ازش بپرسم.از اونجایی که سی سال توی بیمارستان کار کرد.

بعدش برای دوستای مدرسه ام تعریف کردم و اشتیاقم براش بیشتر شد.
انقدر ذوق داشتم که چپترای اولشو توی امتحانات خرداد نوشتم.

اول توی اینستا اپ کردم تا کمی خواننده جذب کنه و بعد توی واتپد گذاشتم.با اینکه هدف اصلیم هم واتپد بود.

هر روز با اشتیاق بیشتر...توی گرما، زیر کولر، توی مهمونی، وسط زلزله من درحال نوشتن چوزلاو بودم..

یه خاطره جالب اینکه وقتی زلزله اومد من به جای اینکه لباس و موبایلمو بردارم از اتاق برم بیرون، دفتر سررسیدی که توش داستان مینوشتم رو با خودکارم برداشتم رفتم بیرون که مثلا خودمو نجات بدم😂

جاهایی هم بود که کم اوردم..بعضی کامنت ها خوشایند نبودن..بعضیا نصفه داستانو ول میکردن..یه بار کاملا انگیزه مو از دست دادم به خاطر نظر صریح و رک یه نفر که کاملا میخواستم از نوشتن دست بکشم.

اما دوباره شروع کردم.نخواستم کتابم مثل هزاران کتاب دیگه تو واتپد نصفه و نیمه رها بشه.

خیلی جاها خندیدم..لبخند از ته دل زدم بابت لطف و مهربونی شما..حتی وقتایی که واقعا حالم خوب نبود.

خیلی هاتون گفتین با داستان واقعا گریه کردین با اینکه اوایلش اصلا باور نمیکردم.

کسایی بودن که تا صبح بیدار موندن تا کتابو کامل بخونن...چیزی که تصورش برام واقعا سخت بود..

فکرشو نمیکردم داستان به رتبه چهارده برسه و تا الان به نزدیک سی کا برسه و روز به روز بالاتر هم میره.

پارت اخر خیلی وقت بود که نوشته بودم اما واقعا نمیتونستم اپ کنمش..نمیخواستم از واتپد و این داستان دور بشم.

مثل شماها من با این داستان زندگی کردم.حرف هایی که هری و الیزا وقتی درد داشتن زدن، شاید کمی کلیشه ای بود اما حرف های دل خودم بودن.

Choose Love ||H.S||Cerita yang buat anda obses. Terokai sekarang