Chapter 64 ||HEVA family||

1.3K 166 487
                                        

با لبخند وارد شوید :)

برای آخرین بار نگاهمو به اطراف خونه چرخوندم و آه کوتاهی کشیدم.

تقریبا پنج ماه اینجا زندگی کردم..بدترین و بهترین اتفاق ها توی این خونه برام افتاد.

دوباره مادر شدم، دوباره عاشق شدم و دوباره زندگیمو شروع کردم.

اونطور که فکر میکردم دل کندن ازش ساده نبود.

گرمای دستی رو روی شونم حس کردم و وقتی برگشتم چشمای درخشانش رو دیدم.

لبخندی زد و جوابشو دادم.

با گذاشتن دستش روی کمرم بهم فهموند که وقت رفتنه..

همراهش سوار تاکسی شدم و ویولت رو از کنار آنجل روی پاهام نشوندم.

هری هم کنارم نشست و شیشه ی ماشین رو برای صحبت با کارا و آقای پارکر پایین اورد.

"مراقب خودتون باشین بچه ها..باید میزاشتین تا فرودگاه همراهتون میومدیم."

با لبخند به کارا گفتم:

"نگران نباش کارا..وقتی رسیدیم لندن بهتون زنگ میزنم.ما دوباره برمیگردیم."

کارا به ناچار سرشو تکون داد..اینبار آقای پارکر حرف زد:

"بی خبرمون نزارین..الیزا،فقط دو هفته...بعدش باید بیای سرکار...بدتر از همه ی اینا جولیا مغز منو میخوره که تو کی برمیگردی..خودت دیدی که چقدر گریه کرد..مجبور شدم دو هفته به اونم مرخصی بدم که شرکت در ارامش باشه."

خندیدم و سرمو تکون دادم.

"تا وقتی برگردین خونه ای هم که سفارششو داده بودین آماده میشه."

"بابت همه چیز ممنون عمو"

"تو برام مثل لیسایی الیزا..هرکاری از دستم بربیاد برای خانواده ی هیوا میکنم."

بعد از حرفش به آنجل چشمکی زد و اون دختر با حالت کیوتی دستاشو روی دهنش گذاشت ریز ریز خندید..

کارا برای ویولت و آنجل دست تکون داد و سعی کرد بغضشو قورت بده.

بهش اخمی کردم و اون خندید و سرشو تکون داد.

هری هم با اونا خدافظی کرد و راننده به راه افتاد.

یه هفته اس که هری با من تو این خونه زندگی کرد و تو این مدت کلی اتفاق افتاد.

من ازش خواستم که با بلیطی که گرفته برگرده لندن و من بعدش میام اما اون گفت به هیچ وجه دیگه منو تنها نمیزاره.

تو این مدت کل داستان زین و آشنایی با آنجل رو براش تعریف کردم..

اتفاق هایی که برای شرکت افتاد..دادگاه و رئیس شدن من.

اومدن کارا به عنوان پرستار، رفتن زین به اکس فکتور و حالا هم شروع کارش تو لندن به عنوان یه خواننده.

Choose Love ||H.S||Stories to obsess over. Discover now