Chapter 65 ||Jamaica & its scroching sun||

1.3K 152 459
                                        

Song: There you are
By: ZAYN

حتما حتما با آهنگ بخونین...



دست هری رو فشار دادم و لبخند عمیقی به سیاه چاله هاش زدم.

صدای تپش قلب بچمون زیباترین صدایی بود که میتونستیم بشنویم.

این بچه، انگار هدیه ای از طرف خدا بود برای رسیدن من و هری...برای همین حس و حال متفاوتی داشت.

با ذوق دست دیگمو روی دهنم گذاشتم و خندیدم.

"دکتر میشه صداشو بیشتر کنین؟خدای من هری میشنوی؟صدای قلب بچمونه"

خانم کلر خندید و گفت:

"فکر میکنم بهتره بگی بچه هامون"

ابروهامو بالا انداختم و با تعجب به هری که اونم دست کمی از من نداشت نگاه کردم.

"منظورتون چیه؟"

هری گفت و من نگاهم رو به دکتر کلر که عینکشو از چشماش برداشت و با لبخند بهمون زل زد برگردوندم.

"تبریک میگم...تو دو قلو بارداری الیزا"

هر دومون با شوک غیرقابل وصفی بهش خیره شدیم..طوری که لبخندشو خورد و با تعجب نگاهمون کرد.

"چــهه؟"

هردومون بعد از یه سکوت خفه کننده پرسیدیم و باعث شدیم اون زن کمی روی صندلیش بپره.

"گفتم بچتون دوقلوئه..جنین دوتاست الیزا..ناراحت شدین؟"

کمی من من کردم و زودتر از هری از شوک دراومدم.

با لبخند مضطربی گفتم:

"نــ...نه فقط...خب...یکم باورش برامون سخته..ما...خودمون دوتا دیگه خونه داریم....چــ...چهارتا هری؟"

یهو انگار کشف بزرگی کرده باشم رو به هری با صدای بلندی گفتم و اون بعد از کمی مکث خنده ی بلندی سر داد..

"اره لیزا...چهارتا...ما دوقلو داریم این عالیه."

از ذوق اون ناخوداگاه منم تک خنده ای کردم و بابت واکنش متفاوتمون خانم کلر خندید و سرشو تکون داد.

این دیگه غیرقابل پیش بینی بود.

با اینکه هنوز تو شوک بودم، اما از حس اینکه دو تا موجود دوست داشتنی و شیرین رو توی شکمم داشتم لبخند عمیقی زدم و بازم از خدا تشکر کردم.

چی از این بهتر که همراه هری، بچه های قد و نیم قدمونو بزرگ کنم و خوشبختیشونو ببینم..

من حاضرم صدتا بچه از این پسر فرفری چشم سبز داشته باشم.

"جاش منو از وسط نصف میکنه"

از پله های ساختمان پزشکان پایین اومدیم و وارد پیاده رو شدیم.

Choose Love ||H.S||Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora