Chapter 29 ||Moments||

1.3K 143 112
                                        


همه چیز از اون شب بارونی شروع شد.وقتی که یاقوت سبز و الماس سیاه همو ملاقات کردن.اون شب اسمون بابت اولین دیدار اون ها اشک شوق می ریخت.

در اون شب، پسرک محو مهربونی اون دختر و دخترک، محو معصومیت اون پسر شده بود.و در بین اینها تنها، شعله های آتیش شومینه و قطرات بارون روی پنجره بودن که به اون جرقه ی غیرمنتظره بین اون دونفر شهادت میدادن.

هیچکدوم از نیروی جاذبی که بین قلب هاشون به وجود اومده بود خبرنداشتن.نیرویی که بی اختیار اون هارو به طرف همدیگه میکشید.

حتی زندگیشون هم،به هم شباهت داشت.و این گذشتشون بود که سرنوشتشون رو به هم پیوند زد.هیچکس جز خودشون نمیتونست اونهارو درک کنه.دوتا جوون که به تنهایی مسیر زندگیشون رو پیش گرفته بودن؛اما تصادفاً،تو راه سرنوشتشون راهشون به هم خورد و تصمیم گرفتن باهم، همسفر بشن.

اما چی میشه اگه تو سفرشون، عشق از اونها پذیرایی کنه؟عشقی که بی دعوت راهشو به دل اونها باز کرده و حالا حالاها قصد رفتن نداره.

عشقی که خیلی بی سرو صدا تو خونه ی دلشون جا خوش کرده، جوری که حتی اون پسر هفت ساله و دخترش متوجهش نشدن.و همین باعث شد که یه روز، با یه تلنگر کوچیک چشماشون باز شه و بفهمن که گرفتار چه درد بی درمانی شدن.

تلنگری از جنس بوسه، تو یه اتاقک کوچیک عکاسی..حتی تصورش هم ادم رو به مرز جنون میرسونه.بوسه ی کوچیک و فانتزی ای که به تصویر کشیده شد..

شاید تنها احتمال سه درصد تو دنیا وجود داشته باشه که بوسه ی اول زوجی باتصویر رنگی و رویایی ای همراه باشه.همین تمایز هست که این عشق رو متفاوت جلوه میده.

اون پسر چشم سبز همیشه به این فکر میکرد که تا ابد تنها می مونه و هیچ مرحمی وجود نداره که اونو از بیماریش دور کنه.اما نمیدونست یه روزی، این عشقه که اونو از بیماری ای که تمام زندگی و وجودشو تسخیر کرده، نجات میده.

تنها چیزی که میدونست این بود که حتما یه دلیلی وجود داره که تا الان زنده مونده و داره با تمام سختی های زندگی و تنهایی مطلقش میسازه...

دنیای اون پسر، صفحه ی پازلی بود که تنها یه تیکه ازش لازم بود تا تموم بشه..تیکه ی مهمی که معنی تمام اون تصویر پازل بود و بدون اون هیچ مفهومی نداشت؛

و اون تیکه، همون دختر آمریکایی بود که پازل دنیای هری رو کامل میکرد.دختری که برخلاف سیاهی مطلق چشماش، قلبی روشن و رنگین کمونی داشت..

قلبی که تنها یک پادشاه میخواست تا بتونه براش قصری از جنس عشق بنا کنه  و شکستگی های ضربانش رو با نفس های گرم پادشاهش ترسیم کنه.

حتی عشق بازیشون هم متفاوت بود..چطور یه دختر میتونه دربرابر پسر بی تجربه ای که حتی نمیدونست چطور میشه کسی رو بوسید، زنده بمونه؟

Choose Love ||H.S||Stories to obsess over. Discover now