Chapter 34 ||Sweet creature||

1K 138 87
                                        

Song: Sweet creature
By: Harry Styles



با لبخند وارد سالن شد و دسته ی کیف گیتارشو محکم تر گرفت..تقریبا اکثر پرسنل بخش ای سی یو اونو میشناختن...

همونطور که داشت از ایستگاه پرستاری میگذشت به افراد اونجا از جمله کامیلا سلام کرد و با لبخندی که همچنان حفظ کرده بود به طرف اتاق هری رفت.

"اخر مثل خودت اونو دیوونه کردی کامیلا..من واقعا نمیفهمم اون تا کی میخواد هر روز بیاد اینجا و برای شوهرش گیتار بزنه.."

کامیلا به اون پرستار چشم غره رفت و گفت:

"نمیفهمی چون هیچوقت عاشق نشدی..و اینم بگم اون موقعیتش با من فرق میکنه..آرچی برام یه غریبه بود...فقط یه بیمار که من وظیفه ی پرستاری از اون رو داشتم اما محض رضای خدا..اون شوهرشه...

تمام زندگیش روی اون تخته...باید هم برای بدست اوردن سلامتیش تلاش کنه...در ضمن، دفعه ی اخرت باشه راجب الیزا اینجوری حرف میزنی آلیس...من اونو مثل خواهر نداشتم دوست دارم"

دراخر حرفش برای اون دختر خط و نشون کشید و بعد از اینکه از روی صندلی بلند شد، به طرف آسانسور رفت.

"دختره ی پررو..دیدی چطور بامن حرف زد؟اون فقط یه لیتل شته مغروره..برای همین ارچی ولش کرد...اون لیاقت همچین پسری رو نداشت"

و اون دختر و پرستار هم شیفتش، مدت ها راجب کامیلا حرف زدن و قضاوت کردن اما هیچکدوم برای اون دختر مهم نبود..اون خیلی وقته که به این حرف ها عادت کرده...

کامیلا وقتی برای اولین بار با الیزا ملاقات کرد فهمید میتونه اون دختر رو به طور کامل درک کنه...

اون لحظه به لحظه ای که الیزا درحال حاضر داره میگذرونه رو دوسال پیش تجربه کرده بود.و اون برعکس بقیه ی افراد، همیشه با خوشرویی از الیزا استقبال میکرد و هربار بهش امید میداد..

یک ماه از تصادف هری میگذشت..تو این مدت افراد زیادی برای دیدنش اومدن..سوفی و جاش به لندن برگشتن و الیزا رو از تنهایی در اوردن...

جما تا یک هفته ی اول درکنار اون دختر بود و بعضی شب ها مجبورش میکرد که بره خونه استراحت کنه و خودش می موند..اما بعد از یک هفته به اصرار الیزا دوباره به منچستر برگشت تا از کارش عقب نیوفته..

اقای واتسون در بیشتر اوقات بیمارستان بود و دور از چشم الیزا وضعیت روحی و جسمی اون پسر رو چک میکرد...

افرادی مثل رز و کریستین بعد از ماه عسلی که در استرالیا گذرونده بودن، بلافاصله خودشون رو به بیمارستان رسوندن...

دوستای هری در استخر و حتی خانواده و اقوامش هم از چشایر برای دیدنش اومده بودن...کسانی که الیزا انتظار اومدنشون رو نداشت..اما دراخر، اون دختر و پسر رنج دیده تنها افراد اون اتاق بودن.

Choose Love ||H.S||Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora