Chapter 2 ||Curious||

1.9K 201 71
                                        

باغچه ی کوچیک خونمو از نظر گذروندم.گلهای میخک و یاس وحشی رنگارنگ به خوبی آرایش فضای بیرونی خونه رو حفظ میکردن.

دیروز انقدر عجله داشتم و خسته بودم که اصلا به اطراف خونه و ظاهرش توجهی نداشتم و حالا تو پیاده رو ساعت شیش و نیم صبح عین دیوونه ها به خونه زل زدم.

البته به جز خانم میانسالی که سمت راست خونه ی من داشت به گل های باغچه ی خونش آب میداد کسی بیرون نبود و سکوت و آسایش از ویژگی های این منطقه بود.

با اینکه تو زندگی قبلیم عاشق شلوغی و جمعیت و سر و صدا بودم اما الان تنهاچیزی که بهم آرامش میده سکوته...

خوشحالم که آقای پارکر، پدر لیسا همچین خونه ای تو این منطقه برام فراهم کرد.البته این درخواست خودم بود که خونه ی کوچیکی رو بخرم و تو آسایش، زندگی کنم و گرنه آقای پارکر تصمیم داشت خونه ای به بزرگی خونه ی پدریم تو بهترین قسمت لندن برام بخره.

من بیشتر به فکر آیندم بودم...درآمد زندگی من با سهمم از شرکت بابام بدست میاد.پدر لیسا شریک اون شرکته و به جای بابام وکیلش اونجا مدیریت میکنه و هر ماه سهمم رو به حسابم میریزه و بخش کوچیکی رو خودش اختیار میکنه.

بابام خیلی بهش اطمینان داشت اما من هیچوقت حس مثبتی بهش نداشتم.البته آقای پارکر که بیشتر از چشمام بهش اعتماد دارم حواسش به همه چیز هست اما من از روزی واهمه دارم که اون مرد، از نبود من که وارث اون شرکتم سو استفاده کنه و سرم کلاه بزاره.

من سنی ندارم که بخوام یه شرکت بزرگو بگردونم و اگر هم میتونستم، این کارو نمیکردم...هدف اصلی من برای نقل مکان کردن، فاصله گرفتن از شلوغی زندگی قبلیم و گذشته و زادگاهم بود.پس هرگز قبول نمیکردم که بخوام رو صندلی مدیریت بابام تو شرکتش بشینم.

الان میخوام یه زندگی دیگه، متفاوت از گذشتم بسازم..دوست دارم دانشگاه برم و شیمی بخونم (البته که حوصله ی تحقیقات و آزمایش های پی در پی شو ندارم) و تحصیلات داشته باشم.

یه ماشین بخرم و با خیال راحت هرجا از این شهر رو بگردم و استقلال داسته باشم.مثل یه آدم عادی، تو فروشگاه یا پاساژ کار بگیرم و با مردم اینجا ارتباط برقرار کنم.

به دور از ناراحتی ها، دلشستگی ها، خاطرات ناگوار و سایه ی تنهایی و بی کسی که زندگیمو تو تاریکی خودش اسیر کرده اما من با پرتو امید، سایه ی تنهایی رو از زندگیم فراری میدم...تنهایی، به جنگ تنهایی...

وارد گوگل پلی گوشیم شدم و آهنگی به تصادف پلی کردم و هنزفری رو گوشم گذاشتم و میخواستم به سمت پارک حرکت کنم که همون خانم میانسال صدام کرد و مانع حرکتم شد.

برگشتم و با یه چهره ی پژمرده اما مهربون رو به روشدم.آهنگ رو قطع کردم و بهش لبخند زدم.

Choose Love ||H.S||Histórias para pegar e não largar. Descubra agora