Chapter 63 ||Everything has changed||

1.4K 177 167
                                        

Song: Everything has changed
By: Taylor Swift

حرکت لبهای نرمی رو روی گردنم حس کردم.

همونطور که چشمام بسته بود لبخند زدم و با کج کردن سرم فضای بیشتری بهش دادم و اون هم با اشتیاق بیشتری شروع به بوسیدن و مک زدن گردن و استخوان فکم کرد.

چه چیزی لذت بخش تر از این...

"صبح بخیر دارلینگ"

خدای من...با صدای بمِ دم صبحش نزدیک گوشم زمزمه کرد و باعث بیدار شدن قلبم و تندتند تپیدنش شد.

به پهلو چرخیدم و چشمامو باز کردم.

بهترین تصویری که میتونستم بعد از بیدار شدن ببینم..

چهره ی بی نقص پادشاه قلبم...

"صبح بخیر کاپ کیک"

شیرین تر از کاپ کیک خندید و ابروهاشو بالا انداخت.

"کامان لیزا..من دیگه کاپ کیک نیستم."

دستامو دور گردنش گذاشتم و پاهامو قفل پاهاش کردم.

"اگه دوباره حافظه تو از دست بدی، آسمون و به زمین بیاری، خورشید و ماه رو تو دستام بزاری، جاماییکا رو هم بیاری لندن، هنوزم همون کاپ کیک فرفری و معصوم من هستی."

"اومم...شاید دیگه معصوم نباشم."

نیشخندی زد و انگشت هاشو زیر پتو بین پاهام حرکت داد.

خندیدم و دستشو کنار زدم.

باهمون نیشخند جلو اومد و اینچ به اینچ صورتم رو بوسه بارون کرد.

"دلم برای اینجوری بیدار شدن تنگ شده بود"

ازم فاصله گرفت و مستقیم به چشمام خیره شد.

"قبلا که منو...نمیشناختی...با اینکه بعضی شب ها روی یه تخت میخوابیدیم و تو کنارم بودی، اما حس میکردم خیلی ازت فاصله دارم..البته که بیشتر شب ها اصلا نمیخوابیدم.اونقدر...محو نگاه کردنت میشدم که...زمان از دستم در میرفت و وقتی سرمو بلند میکردم...میدیدم صبح شده."

"دیگه قرار نیست این اتفاق بیوفته..چون من همیشه کنارتم..حالا شب ها با خیال راحت تو بغلم میخوابی، و منم صبح ها همینجوری بیدارت میکنم."

ابروهامو با شیطنت بالا انداختم و گفتم:

"چجوری؟"

نیشخند کجی زد و سرشو تو گردنم فرو برد.

"اینجوری"

و شروع به قلقلک دادن و لیس زدن گردنم کرد.

صدای قهقهه ام توی سالن خونه پیچید.

"خوا...هش...میکنم...هری...بسه"

بالاخره بعد از کلی التماس و خواهش ولم کرد و بوسه ی محکمی روی لبهام گذاشت.

Choose Love ||H.S||Stories to obsess over. Discover now