Song: Everything has changed
By: Taylor Swift
حرکت لبهای نرمی رو روی گردنم حس کردم.
همونطور که چشمام بسته بود لبخند زدم و با کج کردن سرم فضای بیشتری بهش دادم و اون هم با اشتیاق بیشتری شروع به بوسیدن و مک زدن گردن و استخوان فکم کرد.
چه چیزی لذت بخش تر از این...
"صبح بخیر دارلینگ"
خدای من...با صدای بمِ دم صبحش نزدیک گوشم زمزمه کرد و باعث بیدار شدن قلبم و تندتند تپیدنش شد.
به پهلو چرخیدم و چشمامو باز کردم.
بهترین تصویری که میتونستم بعد از بیدار شدن ببینم..
چهره ی بی نقص پادشاه قلبم...
"صبح بخیر کاپ کیک"
شیرین تر از کاپ کیک خندید و ابروهاشو بالا انداخت.
"کامان لیزا..من دیگه کاپ کیک نیستم."
دستامو دور گردنش گذاشتم و پاهامو قفل پاهاش کردم.
"اگه دوباره حافظه تو از دست بدی، آسمون و به زمین بیاری، خورشید و ماه رو تو دستام بزاری، جاماییکا رو هم بیاری لندن، هنوزم همون کاپ کیک فرفری و معصوم من هستی."
"اومم...شاید دیگه معصوم نباشم."
نیشخندی زد و انگشت هاشو زیر پتو بین پاهام حرکت داد.
خندیدم و دستشو کنار زدم.
باهمون نیشخند جلو اومد و اینچ به اینچ صورتم رو بوسه بارون کرد.
"دلم برای اینجوری بیدار شدن تنگ شده بود"
ازم فاصله گرفت و مستقیم به چشمام خیره شد.
"قبلا که منو...نمیشناختی...با اینکه بعضی شب ها روی یه تخت میخوابیدیم و تو کنارم بودی، اما حس میکردم خیلی ازت فاصله دارم..البته که بیشتر شب ها اصلا نمیخوابیدم.اونقدر...محو نگاه کردنت میشدم که...زمان از دستم در میرفت و وقتی سرمو بلند میکردم...میدیدم صبح شده."
"دیگه قرار نیست این اتفاق بیوفته..چون من همیشه کنارتم..حالا شب ها با خیال راحت تو بغلم میخوابی، و منم صبح ها همینجوری بیدارت میکنم."
ابروهامو با شیطنت بالا انداختم و گفتم:
"چجوری؟"
نیشخند کجی زد و سرشو تو گردنم فرو برد.
"اینجوری"
و شروع به قلقلک دادن و لیس زدن گردنم کرد.
صدای قهقهه ام توی سالن خونه پیچید.
"خوا...هش...میکنم...هری...بسه"
بالاخره بعد از کلی التماس و خواهش ولم کرد و بوسه ی محکمی روی لبهام گذاشت.
YOU ARE READING
Choose Love ||H.S||
Fanfiction"میدونی حداقل هفتاد هشتاد درصد زیبایی دنیا به خاطر توئه؟" هری خندید و چال های هلالی شکلشو نشون داد. "الان شد صددرصد" "تو دیوونه ای؟" "نه..من فقط عاشقتم" ............. تو این داستان هری دارک نیست، ددی نیست، قاتل نیست، معروف نیست... هری تو این داستان...
