~~~~~
آدما فراموش نمیکنن، فقط یاد میگیرن
چطور میشه بیصدا غصه خورد...
~~~~~
به هری کمک کردم تا پیراهن بیمارستانو در بیاره و لباساش رو از لیسا گرفتم و یه تیشرت سفید به هری دادم و سیوشرت و جینشو کنارش رو تخت گذاشتم و با لبخند گفتم:
"منو لیسا میریم بیرون تا شلوارتو عوض کنی"
لبخندی با گونه های سرخ زد و سرشو تکون داد.
وقتی منو لیسا رفتیم بیرون، روی صندلی سالن نشستیم.صبح وقتی اقای واتسون هری رو چک کرد اجازه ی ترخیص داد و منم کارهای ترخیص رو انجام دادم و به لیسا که خونه ی من بود گفتم با ماشینم بیاد بیمارستان...
دیشب اصلا نتونستم بخوابم و سرم به خاطر بیخوابی داره منفجر میشه..حتی به زور میتونم چشمامو بچرخونم..
"دیشب دکتر هری بهت چی گفته بود؟"
"هیچی...فقط فکر میکرد من به هری اسیب زدم.چون هری تاحالا جز خواهرش با کس دیگه ای در ارتباط نبودو دوستی نداشت..حرفامو باور نکرده بود اما من متقاعدش کردم که اشتباه فکر میکنه..
اون از بچگی هری رو میشناسه و خیلی بهش اهمیت میده..فقط خواست مطمئن بشه من به هری صدمه نمیزنم و واقعا دوستشم..هنوز نفهمیدم چرا اول اونطوری رفتار کرد..خب چه اشکالی داره هری یه دوست داشته باشه؟"
بیحال سرمو عقب بردم و به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم..فکر نمیکنم الان زمانی باشه تا بخوام راجب حرفای دیگه ای که با دکتر زدم به لیسا بگم.
لیسا هومی زیر لب گفت و بعد من چشمامو باز کردم وقتی صدای در اتاق رو شنیدم..هری آماده ی رفتن بود..
به طرف پارکینگ رفتیم و سوار شدیم..هری جلو کنارم و لیسا صندلی عقب نشست..
صحبت خاصی تو طول رفتن به خوابگاه نداشتیم.لیسا گاهی مزه میپروند تا هم حال و هوای هری رو عوض کنه هم حواس خودشو پرت کنه..من دوست افتضاحی ام که نمیتونم الان کنارش باشم تا دلداریش بدم.البته که اون ادمی نیست که بخواد درد و دل کنه..
اون فقط سعی میکنه فراموش کنه..البته این چیزیه که من خودمو باهاش متقاعد میکنم..در غیر این صورت "ادما فراموش نمیکنن، فقط یاد میگیرن چطور میشه بیصدا غصه خورد.."
"مراقب خودت باش کاپ کیک..خوب استراحت کن..الیزا تو هم کم مزاحمش شو و برو خونتو مرتب کن.خیلی کثیف و به هم ریختس.."
دستمو جلوی دهنم مشت کردم و با بهت برگشتم به لیسا نگاه کردم..
"اِ اِ دختره ی پررو..یه شب گذاشتم خونم باشی..اینطور که معلومه قشنگ خونمو به فاک دادی..دیگه نمیزارم خونم بیای.."
باحالت تاسف حرفمو تموم کردم و هری رو دیدم که با لبخند نگامون میکرد.
"معلومه که نمیام..خونه نیست که..لونه مرغه.."
YOU ARE READING
Choose Love ||H.S||
Fanfiction"میدونی حداقل هفتاد هشتاد درصد زیبایی دنیا به خاطر توئه؟" هری خندید و چال های هلالی شکلشو نشون داد. "الان شد صددرصد" "تو دیوونه ای؟" "نه..من فقط عاشقتم" ............. تو این داستان هری دارک نیست، ددی نیست، قاتل نیست، معروف نیست... هری تو این داستان...
